داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com

طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد

ساقیا جام می ده که نگارنده ی غیب

نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد

آنکه پرنقش زد این دایره ی مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

******


- مگر از روی نعش من رد بشوی.

- این طور حرف نزنید مامان، خیلی سبک است از شما بعید است.شما که می دانید من تصمیم خودم را گرفته ام و زن او می شوم .

- پدرت ناراضی است سودابه.خیلی از دستت ناراحت است.

- آخر چرا؟ من که نمی فهمم.خیلی عجیب است ها! یک دختر تحصیلکرده به سن و سال من هنوز نمی تواند برای زندگی خودش تصمیم بگیرد؟

نباید خودش مرد زندگی خودش را انتخاب کند؟

- چرا می تواند.یک دختر تحصیل کرده امروزی می تواند خوش انتخاب کند. ولی نباید با پسری ازدواج کنی که راحت دانشکده را ول می کند و می رود دنیال کار پدرش.

نباید زن مردی شود که که با این همه ثروت و امکاناتی که دارد، که می تواند پسرش را به بهترین دانشگاه بفرستد، به او بگوید بیا با خودم کار کن، پول توی گچ و سیمان است.

نباید زن مردی شود که پدرش اسم خودش را هم بلد نیست امضاء کند.سوادبه، در زندگی فقط چشم و ابرو که شرط نیست.پدر تو شبها یکی دو ساعت مطالعه نکند خوابش نمی برد.

تو چطور می توانی با این خانواده زندگی کنی؟با پسری که تنها هنر مادرش این است که غیبت این آن را بکند.

بزرگترین لذّت و سرگرمی اش سرک کشیدن و فضولی کردن در امور خصوصی دیگران است.

تو نمی توانی با این ها کنار بیایی.تو مثل این پسر بار نیامده ای.تو...

سوابه از جای خود بلند شد.

- مامان، من به پدر و مادرش چه کار دارم؟

- اشتباه می کنی. باید کار داشته باشی این پسر را آن مادر بزرگ کرده. سر سفره ی آن پدر نان خورده. فرهنگشان با فرهنگ ما زمین تا آسمان فرق دارد.

سودابه دستها را به پشت صندلی تکیه داد و به جلو خم شد.

- پس فقط ما خوب هستیم؟ ما اصالت داریم؟ فرهنگ داریم استخوان داریم، ولی آن ها ندارند؟ ما تافته ی جدا بافته هستیم؟

- نه، اشتباه نکن.آن ها هم در نوع خودشان بسیار خوب هستند. نه آن ها بد هستند و نه ما خوب هستیم. ولی موضوع این است که ما دو خانواده و سلیقه ها واصول ما با هم متفاوت است.

من نمی گویم کدام خوبست کدام بد است.فقط می گویم ما دو خانواده مثل دو خط موازی هستیم که اگر بخواهیم به هم برسیم می شکنیم.

- پس من نباید عاشق بشوم. نباید انتخاب کنم. بله، من حقّ انتخاب ندارم. باید بشینم تا پسر فلان الدوله و نوه ی بهمان السلطنه به خواستگاریم بیاید؟باید...

به همت سیما گناوه ای

مسئول بخش عکاسی

ایمیل : tara.sima@yahoo.com

شناسه یاهو :tara.sima

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.