داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com
- «محبوب برایم حافظ بخوان»، «محبوب برایم لیلی و مجنون بخوان.»


و هر وقت دل تنگ و افسرده به خانه می آمد، هر وقت عصبانی و خشمگین بود، مادرم می گفت:

- محبوب جان، بدو برو برای آقا جانت حافظ بخوان. اوقاتش تلخ است. سنگ تمام بگذاری ها! خیلی عصبانی است.

زمانی که پدرم هنوز از خوردن زهر ماری توبه نکرده بود، فقط مادرم باید برای او سینی می گرفت. با دست های خودش. سینی باید نقره باشد. جام باید کریستال باشد. حتماً کریستال تراش. ماست و خیار و نان خشکه، نمک و فلفل در ظرف های مرغی. همه به قاعده و مرتب. ما باید از اتاق بیرون می رفتیم. فقط مادرم بود که باید در کنار پدرم می نشست.

- نروی ها نازنین جان. هیچ جا نرو. همین جا کنار من بنشین. آخر در سال یک شب هم برای من باش.

مادرم می خندید:

- بفرما آقا، نشستم. من که سیصد و پنجاه روز سال را برای شما هستم.

بعد، وقتی پدرم سر حال تر می شد، وقتی مادرم ظرفها را جمع می کرد و بیرون می برد، ما اجاه داشتیم وارد اتاق بشویم. آن وقت پدرم یا روزنامه می خواند یا از من می خواست که رایش اشعار نظامی یا حافظط را بخوانم.

- محبوب جان، برایم شعر می خوانی؟

تا یک ماه قبل اصلاً نمی فهمیدم کدام صفحه را باز می کنم و چه می خوانم. ولی حالا می فهمیدم چه می خانم. لای صفحه ای که می خواستم، یک تکّه کاغذ گذاشته بودم. باز می کردم و می خواندم. پدرم می گفت:

- به به، به به، می شنوی نازنین؟ به به.

چشمان مادرم می خندید.

ای دل مباش یک دم، خالی ز شور و مستی

وانگه برو که رستی از نیستی و هستی

گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو


هر قبله ای که بینی بهتر ز خودپرستی

بعد می گفت:

- حالا شاهدش را بخوان. اصل کار شاهدشاست.

با مدعی مگویید، اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد، در درد خودپرستی

عاشق شو ار نه روزی، کار جهان سرآید

نا خوانده نقش مقصود، از کارگاه هستی

دوش آن صنم چه خوش گفت،درمجلس مغانم

با کافران چه کارت ، گر بت نمی پرستی
چه تهیّه ای برای نوزاد دیده بودند. چه لباس هایی! همه منتظر بودند. پدرم می گفت:

- نازنین جان زیاد از پلّه بالا و پایین نرو.

خاله ام می گفت – همان که خجسته را برای پسرش می خواست:

- نازنین جان، مبادا چیز سنگین بلند کنی ها!

دایه جانم می گفت:

- خانم جان، این قدر دولا راست نشو.

نزهت که به دلیل اولاد ارشد بودن پیش پدر و مادرم هر دو خیلی احترام داشت، می گفت:

- خانم جان، تا دردتان گرفت خبرم می کنید؟
- آمدیم و نصف شب بود.
- خوب باشد. هر وقت که بود باید خبرم کنید.

مادرم می گفت:

- وای خدا مرگم بدهد، جلوی نصیر خان از خجالت آب می شوم. سر پیری ...

وقتی خواهرم پافشاری می کرد مادرم می گفت:

- باشد، باشد، خبر می کنم.

همه چیز آماده بود. شیرینی می پختند. من که عاشق باقلوا بودم عقم می گرفت. از نان نخودچی حالم به هم می خورد. از گُل بدم می آمد. دلم می خواست لباس های نوی خود را تکّه پاره کنم. چه درد دم بود؟ نمی دانستم. فقط دلم می خواست بمیرم. یا من بمیرم یا که؟...یا که؟ نمی دانستم.
در عرض یک هفته دوبار با کالسکه از برابر دکّان نجّاری رد شدم. رنده و رنده و رنده. یک نگاه و دوباره رنده و رنده و رنده. مردک پرو کالسکه ما را شناخته بود. یک هفته است آدم جرئت نمی کند از خانه اش بیرون بیاید. باید به دایه بگویم. نه، به فیروزخان می گویم.نه، به فیروزخان می گویم. نه بابا، ول کن. می زند می کشدش. خون سگ می افتد به گردنم. به پدرم می گویم.نه دیگر بدتر. پس به مادرم...به کالسکه نگاه می کند؟ مگر غدقن و قرق است! خوب، من چرا نگاه می کنم!من باید محّل نگذارم. شاید قبلا" هم همین طور بوده. شاید قصّاب و نانوا و کلّه پز هم نگاه می کنند. از روی کنجکاوی. آخر ما در این محلّه آدم های سرشناس و معتبری هستیم. فقط فرقش این است که من به آن ها توجهّی ندارم. نمی دانستم چرا دلم می خواست کروک کالسکه را عقب بزنم تا نگاه او از روی چادر مرا نظاره کند!
پیغام رسید که شوهر خواهرم می خواهد برای سرکشی به ده خودشان بود.((محبوبه خانم دو شب تشریف بیاورند مهمانی منزل خواهرشان که ایشان تنها نباشند.)) تنها؟ با آن همه خدم و حشم؟ رفتم. خواهر مرتّب از خواستگار آینده ام تعریف می کرد. این آشی بود که شوهر او برایم پخته بود. با داماد دوست و همبازی بودند. او مرا به پسر عطاء الدوله معرفی می کرده بود. نزهت از مادر داماد و اصل و نسبش هم خیلی تعریف می کرد. می گفت مادرش از آن شازده های اصیل و جا سنگین است.
من گفتم(( ولی نزهت جان، می گویند خواهرش، خاله داماد...))
((خواهرش چی؟))
(( زن محترمی نیست.))
نزهت پنجه به صورت کشید (وای، خدا مرگ بدهد، کدام خواهرش؟!)
((چه می دانم. همان که اسمش طاهره است.))
((کی همچنین حرفی زده؟))
((عمه جان کشور.))
نزهت با حرص دستش را تکان داد ( تو تا حالا دیدی عمه جان از کسی تعریف کند؟ خوب، این ها شازده هستند. آدم حسابی هستند مردم پشت سرشان لُغُز می خوانند.))
((پس چرا پشت سر ما نمی خوانند؟))
((از کجا می دانی؟ شاید می خوانند و ما خبر نداریم!))
نزهت راهنماییم می کرد چه طور شیرینی بگیرم. چه طور قلیان تعارف کنم. چه طور بنشینم...پس چرا خسته شدم؟ من که هیچ وقت از خانه خواهرم دل نمی کندم. چرا حوصله ام سر رفته؟ چرا می خوام به خانه مان می گردم؟ دلم نمی خواهد این قدر پرچانگی کند. وقتی زمان برگشتن به منزل فرار سید، سر از پا نمی شناختم. بال در آوردم.


به همت : مرضیه بخشایی

مسئول انجمن های: تاریخ، دانستنی ها (موسیقی) ، کامپیوتر و فناوری اطلاعات ، تاریخ(کتابخانه) ، اجتماعی، مناسبتها، اخبار اجتماعی

ایمیل: bakhshaei2009@yahoo.com

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.