داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com


ملافه سفيد گلدوزي شده، روبالشي سفيد گلدوزي شده، لحاف اطلس. يك لحاف روي مادرم بود ولي با اين همه لبخند زنان مي گفت: «دايه خانم، سردم شده، يك لحاف بياور.»
دايه به صندوقخانه دويد و با يك لحاف ساتن برگشت.
«آه... نه ... اين كه صورتي است. ساتن آبي بياور.
دايه جان خندان دويد و لحاف ساتن آبي آورد. با اجازه قابله جلو رفتيم تا دست مادرمان را ببوسيم. مادرم گفت: نه مادر جان، دستم را نه، اين جا را.
اشاره به گونه اش كرد و ادامه داد: مي دانيد پسر است؟ يك پشت و پناه ديگرهم پيدا كرديد.
چقدر زن هاي قديم روانشناس بودند. چقدر مادرم فهميده بود. با اين يك جمله به اندازه يك كتاب حرف زد. حسادتي كه در مي رفت در قلب ما لانه كند، با همين يك جمله جاي خود را به آرامش و احساس امنيّت نسبت به فردا داد.
پدرم فرياد زد: محبوب جان، براي من حافظ نمي خواني؟
«اين وقت شب، آقا جان؟»
«همين وقت شب خوب است، چه وقتي بهتر از حالا».
«آمدم، الان مي آيم آقا جان».

مادرم از سر خوشبختي و بي حالي و ناز و ادا لبخندي زد و گفت: «اين پدر شما هم چه بي كار است ها» و به خواب رفت.

مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد/ كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي آيد

براي خودم نيّت مي كردم و مي خواندم. پدرم به حساب خودش مي گذاشت. آخر او كه حاجتش روا شده بود.
خدا مي داند در خانه ما چه خبر بود. چقدر سكه طلا، چقدر عيادت كننده، چه قدر طلا و جواهر چشم روشني. چه قدر نقل بادام. چقدر اسپند. انگار بهار هم جشن گرفته بود. مادرم در اتاق پنجدري در رتختخواب مجلل خود دراز كشيده بود و خانم ها دسته دسته به ديدنش مي آمدند. برادرم پيچيده در قنداق در گهواره چوبي پر از نقش و نگار در كنارش قرار داشت. پدرم را نمي شد از كنار مادرم دور ساخت. آن قدر برايش حافظ خواندم كه خسته شدم.
«آقا جان، حاجتتان كه برآورده شده، ديگر تفأل زدن بس است».
«از سخنان حافظ لذتّ مي برم»
«بس خودتان بخوانيد»
«تو كه مي خواني بيشتر لذت مي برم.».





به همّت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عرفان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.