داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com

 

در آشپزخانه ته حیاط خورشت قیمه می پختند. پدرم نذر داشت سالی یک بار خورشت قیمه و پلوی زعفرانی می پختند و برای پدر و مادرش خیرات می کرد.آن سال به شادی تولّد پسرش دوباره اطعام می کرد. تا دو روز در پشت در کوچکی که از ته باغ به کوچه باز می شد، جمعّیت دو پشته جمعه شده بود. کاسه هایشان را می آوردند به حاج علی می دادند و او آن ها را به دست دده خانم می داد که پر از برنج می کرد و یک ملاقه خورشت قیمه پرادویه و روغن روی آن می ریخت و با یک نصفه نان سنگک به حاج علی می داد تا به صاحبش بدهد. پشت در شلوغ بود. دعوا می کردند. زرنگی می کردند و می خواستند دوباره غذا بگیرند. قیامتی بود که نگو و نپرس. خواهرم خجسته به تماشا ایستاده بود.
((محبوب، بیا برویم تماشا.))
((من نمی آیم. تو برو.))
((چرا، خیلی تماشا دارد؟))
((حالش را ندارم. نمی خواهم بروم شمع روشن کنم.))
((وا! مگر چند دفعه شمع روشن می کنند؟ این دفعه سوم است که برای خانم جان شمع روشن می کنی!))
((به تو مربوط نیست.برای سلامتی خانم جان که نیست. برای سلامتی داداش است...تازه این دفعه دوم است.))
((به من چه!می خواهی برو، می خواهی نرو.))
خودش دوان دوان به ته باغ رفت. من می خواستم و رفتم. دو ظهر بود و باید زود بر می گشتم. به چه بهانه نزدیک دکان توقّف کنم. تا از پیچ کوچه پیچیدم، قلبم چنان می زد که تمام بدنم را تکان داد. بیرون دکان ایستاده بود. من هم یک لحظه ایستادم. اگر جلویم را بگیرد چه می شود؟...
آبرویم در محله می رفت. ولی او این کار را نکرد. به محض دیدن من چرخید و وارد دکان شد. در یک لحظه دیدم که چیزی از دستش افتاد. آن قدر آهسته که فقط من آن را دیدم. فکر می کردم تمام بازارچه چشم شده به آن نگاه می کند. یک تکّه کاغذ سفید.آهسته نزدیک شدم و در حین راه رفتن پای راستم را روی آن گذاشتم. انگار از کف پایم آتش به قلبم کشیده می شد. یک سکّه در دستم بود. آن را انداختم و به سرعت به بهانه برداشتن سکّه خم شدم. سکّه را با کاغذ برداشتم. چشمم دیگر هیچ جا را نمی دید. هیچ جا به جز آن چشم های خیالی را که به من خیره شده بودند و فریاد می زدند. چه برداشتی؟ چه برداشتی؟ وقتی به خانه برگشتم، جرئت نمی کردم به چشم کسی نگاه کنم. آن روزها چه قدر زندگی ما شلوغ بود! در خانه مادرم پسر زاییده بود و در بیرون از خانه ایران خود را در آغوش رضاخان انداخته بود و من در آرزوی یک شاگرد نجّار بودم. ایران خیلی زودتر از من موفق شده بود. خیلی زودتر و خیلی راحت تر. انگار دنیا زیرورو می شد.
شب شش، ختنه سوران، حمّام رفتن، همه این ها برو بیایی و حکایتی داشت دیدنی و شنیدنی. شبی که در گوش بچه اذان می خواندند، آقا می آمد.با آداب و تشریفات تمام، پس از پذیرایی و شیرینی و شربت، پدرم قنداق بچه را به دست او داد. در گوش راستش اذان و در گوش چپ اقامه خواندند. اسم مذهبی او مهدی بود چون پدرم خیلی انتظارش را کشیده بود. ولی منوچهر صدایش می کردند. همان شب نامش به هماره تاریخ تولّد در پشت قرآن ثبت شد.
ولی من از این چیزها را نمی فهمیدم. گیج بودم دیوانه بودم. فقط از این خوشحال بودم که همه از من غافل هستند. خدا حفظت کند منوچهر جان.
روی حوض تخت زده بودند. مطرب روحوضی و رقّاص و خواننده آورده بودند.

ادامه دارد....

به همت : مرضیه بخشایی

مسئول انجمن های : تاریخ، کامپیوتر و فناوری اطلاعات ، اجتماعی ،دانستنی ها(موسیقی) ، مناسبتها ، تاریخ(کتابخانه) ، اخبار اجتماعی

ایمیل : bakhshaei2009@yahoo.com

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.