داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com


بيرون از صندوقخانه پدرم در اتاق كناري نشسته بود و ليلي و مجنون نظامي را مي خواند. آفتاب اندك اندك مي رفت تا گرماي تابستان را به خود بگيرد. بهار تمام مي شد. منوچهر دو سه ماهه شده بود. رنگ آفتاب با آفتاب چقدر فرق داشت. در خانه ما شاد، روشن و متين از پشت پنجره ها كه پرده هاي خوشرنگ و گران قيمت آن ها با دستك ها به كنار كشيده شده بودند اتاق پر از قالي و لاله و گل و گلدان را روشن مي كرد. زيبايي آن مبلهاي سنگين سرخ و ميزهاي پايه بلند و عسلي هاي خوش تركيب را به نمايش در مي آورد و صفحات كتاب اقا جاناز نور آن روشنايي موقّر و شاعرانه اي به خود مي گرفت كه معني خوشبختي را مجسّم ميكرد. ولي وقتي از خم كوچه به سوي دكان نجاّري دراول بازارچه مي پيچيدي، آفتاب كه به زحمت به آنجا مي رسيد، مستو شوخ و شنگ بود. بي سرو پاي شيدايي بيش نبود كه خود مجنون بود و بر در دكان مجنون نور مي تاباند. آشوبگري كه موجب مي شد او لحظه به لحظه كمر راست كند و بر اين روشنايي رويايي نگاه كند. عطر پيچك هايي كه از ديوار يكي دو باغ اربابي مستانه آويخته شده بودند و تا آنجا مي رسيد، به مشام كشد. آهي بكشد و دوباره به كار ارّه و رنده و ميخ و چكش برگردد.
كاغذي برداشتم، يك كاغذ تميز، يك قطره كوچك عطر به آن زدم. يادم نيست چه عطري بود. عطري بود كه مادرم بهمن داده بود. فرنگي بود. گرانقيمت بود. براي روز خواستگاري بود. دور و بر كاغذ را گل كشيدم و رنگ كردم. روبانكشيدم، بلبل كشيدم، شايد يكي دو هفته اي طول كشيد. نقاشي ميكردم و فكر ميكردم چه كنم. عقلم مي گفت دست بكشم، ولي بيچاره نگفته مي دانست كه باخته است. مي دانست كه نمي توانم. مي خواستم به حرف عقلم گوش كنم. براي خودم هزار دليل و منطق مي آوردم. قسم مي خوردم كه نخواهم رفت. ولي انگار ميخ آهنين در مغزم مي كوبيدم. مي دانستم كه خواهم رفت. خود را با سر به مهلكه خواهم انداخت.
چيزي مي گويم و چيزي مي شنوي. در آن زمان عاشق شدن يك دختر پانزده ساله خود معصيتي بزرگ بود كه مي توانست خون بر پا كند. چه رسد به نامه نوشتن. چه رسد به رد كردن خواستگار. عاشق شدن؟ آن هم عاشق شاگرد نجاّر سر گذر شدن؟ اين كه ديگر واويلا بود. آن هم براي دختر بصيرالدوله. فكر آن هم قلب را از حركت مي انداخت. خون را سرد مي كرد. انگار كه آب سربالا برود. انگاراز آسمان به جاي باران، خون ببارد. با شاخ غول درافتادن بود كه من درافتادم و نوشتم. آرزويي را كه بر دلم سنگيني مي كرد، عاقبت نوشتم. آنچه را به محض خواندن نامه او به عنوان پاسخ به ذهنم رسيده بود و دلم م يخواست به صداي بلند برايش بخوانم، نوشتم.


حال دل با تو گفتنم هوس است/ خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بين كه قصّه فاش/ از رقيبان نهفتنم هوس است




به همت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عرفان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.