داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com


پشت به در داکان داشت، قبای خود را پوشیده و شال بسته بود. می خواست برود. پشت شال دو سه چین خورده بود. پیش خود گفتم اگر دایه جان ببیند می گوید از آن قرتی ها هم تشریف دارند. این لباسی که می رفت تا از گردونه خارج شود چه قدر به او می آمد. دو دست را به کمر زده شستها را در شال فرو برده و کمی به عقب خم شده بود. گویی درد و خستگی کمر را با این کار تسکین می داد. ساکت ایستادم و نگاهش کردم. آمده بودم کار را تمام کنم. پس دیگر از آبروریزی نمی ترسیدم. به چپ و راست نگاه نمی کردم. بگذار طشت رسوایی از بام بیفتد. من تصمیم خود را گرفته بودم.

شاید نگاهش همچون تیری در پشتش فرو رفت. چون به همان حالت ایستاد. کمرش آرام آرام صاف شد و ناگهان برگشت. فراموش کرد سلام بکند.

مثل این مسحور شده بود. آهسته گفت: (( آخر آمدی!))

پیچه را بالا زدم و لبخند زنان به او نگاه کردم.

((می دانی چند وقت است سراغی از ما نگرفته ای؟))

گاهی تو می گفت و گاه شما. هنوز از من خجالت می کشید. احساس کردم بر او برتری دارم. شیطنتم گل کرد و گفتم: (( می دانم.))

((می خواهید مرا دیوانه کنید؟))

گفتم: (( وقتی من دیوانه شده ام چرا شما نشوید؟)) مبهوت به من نگاه کرد. باور نمی کرد این قدر بی پرده صحبت کنم. مانده بود چه بگوید. گفتم: (( نمی دانستم سواد داری.))

از حیرت و خجالت او شجاعت پیدا کرده بودم و چون احساس برتری می کردم، از این که او را تو خطاب کنم لذّت می بردم. آهسته گفت: ((دارم.))

((خطّ به این خوشی را از کجا یاد گرفته ای؟))

(( در تبریز یاد گرفتم. تا دوازده سالگی در آن جا بودم. پدرم از ولایت آن جا بود. مادرم اهل شمال است. در خانه یک ملّا اتاق گرفته بودیم. سواد و خطّ خوش را او به من یاد داد. شش هفت سالی پیش او درس خواندم. وقتی پدرم مُرد، آمدیم تهران.
هنوز هم هر وقت فراغت پیدا کنم مشق خط می کنم.))

((حافظ هم می خوانی؟))

((نه. ولی مُلّایم همیشه از اشعار حافظ به من سرمشق می داد.))

(( دیگر درس نمی خوانی؟))

((دلم می خواهد. می خواستم بروم دارالفنون.))

پرسیدم: (( پس چرا نرفتی؟))

((گفتم که، پدرم مرد. خرج مادرم به گردنم افتاده. حالا می خواهم چند صباحی کار کنم. وقتی پولی پس انداز کردم، می روم مدرسه نظام.))

گفتم: (( آهان، خیلی کار خوبی می کنید. گرچه حیف است که زلف هایتان کوتاه شود.)) باز ساکت ماندیم. خوشحال بودم. پس می خواست صاحب منصب بشود. او را که در لباس نظامی مجسم کردم دلم بیشتر ضعف رفت. صبر کردم تا یکی دو نفری که در آن حوالی بودند رد شدند. دستم را دراز کردم و گفتم: (( این مال شماست.))

باز همان پوزخند جذّاب بر لبش نمایان شد. چشمانش می خندید و چنان پر نفوذ نگاه می کرد که گویی تمام افکار مرا می خواند.

(( مال من؟))

(( بله.))

خندید و دندانهایش را دیدم.

ادامه دارد...

به همت : مرضیه بخشایی

مسئول انجمن های : تاریخ ، مناسبتها ، دانستنی ها(موسیقی) ، کامپیوتر و فناوری اطلاعات ، اجتماعی، تاریخ(کتابخانه) ، اخبار اجتماعی

ایمیل: bakhshei2009@yahoo.com

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.