داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com

 

باز عمه جان پاكتي از صندوقچه چوبي بيرون كشيد و به دست سودابه داد. پاكت محتوي يك دسته مو بود كه بر روي كاغذ سفيدي چسبانده شده بود. در چشم سودابه چيز غير معمول و استثنايي بود. تارهاي مو زخيم و زبر و با پيچ و تاب ملايمي روي كاغذ فشرده شده بود و گذر ايّام آن ها را فرسوده كرده بود. در بعضي قسمت ها موها شكسته و در حال جدا شدن از يكديگر بود. انگار همين الان اين بسته را گرفته بود. سودابه نيز مانند عمه جان و بخاطر عمه جان منقلب بود. عمّه جان ادامه داد:
به خواهرم گفتم: آمده ام ناهار پيش شما بمانم. خواهرم گرچه كمي از رفتار من متعجّب شده بود ولي اظهار خوشحالي كرد. احوال همه را مي پرسيد و من با پسر او بازي مي كردم ولي حواسم جاي ديگر بود. گاهي جوابهاي بي معني مي دادم مثلا اگر او مي پرسيد: منوچهر چطور است مي گفتم: پيش دايه جان است. بچه خواهرم در بغلم به گريه افتاد و من بدون اينكه جدأ به فكر آرام كردن او باشم آرام آرام بر پشتش ميزدم و به قالي جلوي پايم خيره شده بودم.
از آن جا كه خواهرم شير نداشت بنابراين دايه جواني فرزند او را شير مي داد. پسرش يك سال و نيمه بود و هنوز شير مي خورد. خواهرم با تعجّب كودك را از بغل من گرفت و به دست دايه سپرد تا ببرد و او را شير بدهد، بعد آمد كنارم نشست و پرسيد: «خوب، تازه چه خبر؟»
«قرار است يك هفته به باغ شميران عمو جان برويم»
خواهرم پرسيد: «باز آقا جان هوس شكار كبك كرده؟»
« نه، اين دفعه مي خواهند حرف منو منصور را بزنند».
گل از گل خواهرم شكفت: «اي ناقلا ديدم حواست پرت است. پس اين گيجي و حواس پرتي هم بي خود نبوده. به به، پس مبارك است.».
نزديك من نشست و هيجان زده گفت: « بگو، تعريف كن، منصور از تو خواستگاري كرده؟ چي گفته؟ منصور جوان نازنيني است ها...»
از جا بلند شدم و كنار پنجره رفتم و به آن تكيه دادم: «خدا براي مادرش نگهش دارد.»
«افتخارالملوك را ول كن. منصور اصلا مثل اونيست. هيچ به او نرفته. انگار نه انگار كه پسر آن مادر است. نترس حاج عمو خودش از عهده او بر مي آيد. حالا بگو ببينم منصور چه گفته؟»
افتخارالملوك، زن عموي من، زن بد دهان، حسود، و دوبه هم زن بود ولي خوشبختانه هيچ يك از فرزندانش اين خصوصيات را از او به ارث نبرده بودند. زيرا اخلاق ملايم عمو جان و تربيت صحيح و روحيه عارفانه او به علاوه مديريت و احاطه كاملي كه بر تربيت فرزندان داشت، تأثير خود را بر آنها نهاده بود و از بين فرزندان اومنصور از همه ملايم تر، سليم النفس تز و در عين حال جدّي تر بود و در فاميل نزد همه از احترام و محبّت بيشتري برخوردار بود. به خصوص پدرم كه تا چندي پيش خود، فرزند پسر نداشت، اورا مثل پسر خود دوست داشت و منصور نيز براي پدرم احترام خاصيّ قائل بود.
گفتم: « من آنها را ول كرده ام، آن ها دست از سر من بر نمي دارند. عمو جان گفته: منصور مي گويد من ازوقتي ده ساله بودم، از همان موقع كه محبوبه شير ميخورد و من با او بازي مي كردم، در همان عالم بچگي دلم مي خواست او وقتي بزرگ شد زن من بشود. حالا هم كه بزرگ و عقل رس شده...»
خواهرم به صداي بلند خنديد: «توچي محبوبه؟ تواز كي چشمت دنبال اوبوده؟»
با رنجش و دلسردي گفتم: «من؟ من كه كاره اي نيستم. خودشان برايم مي برند، خودشان برايم مي دوزند. اون از پسر عطاالدوله، اين هم از آقا منصور. من هيچ وقت چشمم دنبال منصور نبوده.»
با تعجّب و شيطنت يك ابرويش را بالا برد و لبخند زنان پرسيد: «پس چشمت دنبال كي بوده؟»
پس از آن شوخي مشغول پك زدن به قليان شد كه كلفتش در آن لحظه برايش آورده بود. به دست چاق گوشتالودش كه سر نقره ني قليان را محكم گرفته بود خيره شدم. چه بي خيال روي مخدّه نشسته بود و قليان مي كشيد. صبر كردم تا كلفت از در خارج شد، از پله هاي حياط پايين رفت و درمطبخ سمت چپ حياط اندروني از نظر ناپديد گرديد.





به همـت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عرفان_ مسائل مختلف ادبي.
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.