داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com

 

بدون شک نزهت زن خوشبختی بود. مثل مادرم. می دانستم که شوهرش عاشق اوست. عاشق این زن بچه سال تپل مپل در دوي سیت و سماقی. این زن زرنگ و مدیر و شوخ طبع. می دانستم که نزهت را لوس می کند.هر چه نزهت بخواهد همان است. بگوید بمیر، نصیر خان می میرد. ولی نزهت هم زرنگ بود. عاقل بود او هم به نوبه خود شوهرش را دوست می داشت. می دانست چه موقع ناز کند. تا چه حد خودش را لوس کند. می دانست هر چیزی اندازه دارد. از خودم می پرسیدم این چه جور عشقی است؟ مثل عاشق شدن من است؟ اگر این طور است خوشا به سعادت نزهت. عاشق خوب کسی شده. آدم مناسبی به تورش خورده. آهسته آهسته جلو رفتم. یکی از لباس هایی را که خیّاط عمه ام دوخته بود به تن داشتم. یادم می آید که تافته صورتی بود. چوراب سفید به پا کرده بودم. از همان ها که از روسیه می آمد و خانم جانم برای من و خجسته می خرید. حلقه ای از زلفم را به زور لعاب کتیرا روی پیشانی چسبانده بودم. عین دم کژدم. خواهرم به من نگاه می کرد و از نگاهش تحسین می بارید. ولی من اندوهیگن تر از آن بودم که لبخند بزنم. می رفتم تا نیش بزنم. مثل کژدم. کنار خواهرم چهار زانو نشستم. با گوشه کمربند لباسم بازی می کردم. یک کمربند پهن از همان پارچه تافته ولی به رنگ سفید. خواهرم با لبخندی مهربان پرسید: ( محبوب جان، چرا شربتت را نخوردی؟)
(( نمی خواهم آبجی.))
((چرا؟ چه عروس کم خرجی!))
(( تو را به خدا نگویید آبجی. من خوشم نمی آید.))
خواهرم خنده کنان پرسید: ( چرا نگویم؟ خجالت می کشی؟ گفتم بی خود پسر عطاالدوله را رد نمی کنی، ها!!! نگو زیر سرت بلند بوده. حواست جای دیگری بوده.)
سکوت کرده بودم. زیر سرم بلند بود. تن می لرزید. یخ کرده بودم. خواهرم گفت: (وای وای. همه زندگی نوچ شد.زینت...زینت...) کلفتش را صدا می کرد تا شربت ها را از روی زمین پاک کند. با عجله دست روی زانویش گذاشتم: ( تو را به ابوالفضل کسی را صدا نکن آبجی. خودم تمیزش می کنم.))
دور و برم به دنبال کهنه پارچه ای می گشتم. عاقبت خواهرم که با دهان باز مرا نگاه می کرد و شربت ریخته بر قالی را از یاد برده بود گفت: (( چرا این جوری شده ای محبوبه! انگار راه به حال خودت نمی بری. حواست پرت شده. از چیزی واهمه داری؟))
نفسم بند آمده بود. حرف توی گلیم گیر کرده بود و خفه ام می کرد. دست خود را که مثل یک تکّه یخ بود روی دست گرم او گذاشتم: ( آبجی، اگر چیزی بگویم داد و قال نمی کنید؟ شما را به سر آقاجان داد و بی داد راه نیندازیدها!))
خواهرم دست یخ کرده مرا گرفت و گفت: ( چرا این قدر یخ کرده ای محبوبه، چی شده؟)) کم کم نگران می شد. وحشت زده ادامه داد: ( بگو. بگو ببینم چی شده. نترس. حرفت را بزن. نکند خاطر خواه شده ای؟))

از هوش و ذکاوت او تعجُب کردم. ولی مثل این که خودش هم حرفی را که زده بود باور نداشت. این جمله را فقط به عنوان تاکیدی بر گیجی و حواس پرتی من به کار برده بود. سرم را زیر انداختم و گفتم: ( آره آبجی، خاطر خواه شده ام.)) و ناگهان بدون آن که بخواهم، چانه ام لرزید و اشک چشمانم حلقه زد.



به همت : مرضیه بخشایی
مسئول روبط عمومی رادیو مهرآوا
مسئول انجمن های: تاریخ ، اخبار اجتماعی، کامپیوتر وفناوری اطلاعات، تاریخ(کتابخانه)، اجتماعی، دانستنی ها(موسیقی)، مناسبتها
ایمیل: bakhshaei2009@yahoo.com

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.