داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com


خواهرم مچ دست مرا گرفته بود و فشار مي داد. چهار زانو، نيم خيز نشسته بود و به من نگاه مي كرد. تمام وجودش چشم بود و گوش. تنها حركتي كه در سراپايش ديدم گشاد شدن چشمهايش بود. از وحشت و پر از سوال. صدا به زحمت از گلويش خارج مي شد:«خوب».
«همان شاگرد نجاّري كه آنجا كار مي كند، اسمش رحيم است».
با بردن نام اودلم آرام گرفت. عاقبت اين راز گران بار را به يك نفر ديگر هم گفته بودم. سنگيني را به دوش ديگري افكنده بودم. انگار كه رها شده بودم. و بدون آنكه دوباره توضيح دهم به چشمانش خيره شدم. كم كم متوجه معناي حرف هايم مي شد. تقلا مي كرد نفس بكشد. نمي توانست. دهانش دو سه بار باز و بسته شد. مثل ماهي هاي حوض. بعد گفت: «واي خدا مرگم بدهد. مگر تو ديوانه شده اي دختر؟»
« نه نزهت جان، ديوانه نشده‌ام، تو را به خدا به آقا جانم بگو، به خانم جان بگو، من هيچ كس ديگر را نمي خواهم»
« من غلط مي كنم، مگر مي خواهي آقا جان پس بيفند؟ خانم جان كه دق مي كند، درجا شيرش خشك مي شود»
ديگر به نظرم كار مشكلي نبود. ترسم ريخته بود. خواهرم دوباره به صورتش چنگ زد. هيكل چاق و گوشت آلودش به جلو خم شد و با دست چپ محكم بر زانو كوبيد و يك دقيقه به همان حالت ماند. آن وقت گيج و گنگ سر بلند كرد. انگار اصلا حرف هاي مرا نشنيده بود. يا عوضي شنيده بود. انگار اصلا دراين ديار نبوده. پرسيد:« كدام دكان نجاّري را مي گويي؟ همان كه مثل پينه دوزي اجنّه است؟ همان كه مثل دخمه دودزده سر پيچ كوچه است؟ همان كه داخلش تاريك است و ازآن فقط صداي خرت و خرت مي آيد؟»
«آره همان»
با حيرت پرسيد: «دختر، توآن جا چه كار داشتي؟ چه طور گذارت به آنجا افتاد؟ چه طور اين.. اين... يارو را توي آن سوراخي پيدا كردي؟»
حتي حاضر نبود نام او را به زبان آورد. يا او را جوان، پسر، يا حتي آدم خطاب كند. « خودم هم نمي دانم چطور شد. شايد قسمت من هم اين بود.»
«پاشو پاشو خجالت بكش، پسر دايه خانم كار و بارش از اين آقا چاق تر است. اقلأ يك دهنه مغازه توي بازار خريده، تو حيا نمي كني دختر؟ مي خواهي خودت را بدبخت كني؟ اسمت را توي دهان ها بياندازي؟ آبروي آقا جان را ببري؟ آبروي همه را ببري؟ مي خواهي زن يك شاگرد نجّار بشوي؟»
فورأ فهميدم از آبروي خودش پيش شوهر و فاميل شوهر و سر و همسر بيشتر مي ترسد تا آبروي آقا جان. اگر چه حق داشت ولي يك دفعه خشمي عجيب و شديد سراپاي وجودم را تكان داد. ديگر از اين خواهر تپل مپل كه فقط دو سالي از من بزرگتر بود كه نمي ترسيدم. قبل از اين كه ازدواج كند هفته اي يكي دو بار دعوايمان مي شد و گيس يكديگر را مي كنديم و اگر دايه يا خانم جان نبودند، هميدگر را تكه پاره ميكرديم. البته به همان سرعتي كه دعوا مي كرديم، آشتي مي كرديم. واقعا به هم علاقه داشتيم. هميشه من سفره دلم را پيش اوباز ميكردم و او هم در عالم كودكي و نوجواني سعي مي كرد به اندازه عقل و شعورش تا حد امكان به من كمك كند.





به همّت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عر فان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.