داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com


آن قدر جدّی بودم که فورا" حرفم را باور کرد. خودم هم مطمئن بودم که این کار را خواهم کرد. آهسته گفت: اگر آقاجان بفهمد، تو هم خودت را نکشی آقاجان تو را می کشد.
بکشد، به جهنّم. راحت می شوم. من منصور را نمی خواهم. هیچ کسدیگر را نمی خواهم. بمیرم بهتر است. اصلا" اگر تو نگویی، خودم می گویم.
تکانی به خود دادم تا از جا بلند شوم. دوباره دستم را گرفت. حالا دست او سرد بود. مثل یک تّکه یخ، و دست من داغ داغ.
بنشین. بگذار حواسم را جمع کنم دختر. دست از این اداها بردار. بیا و از خر شیطان پیاده شو.
هر چه بیشتر نصیحتم می کرد، لجباز تر می شدم. مرغ یک پا داشت. فقط او را می خواستم، او. خدا یکی، مرد هم همین یکی. پرخاشگرانه گفتم: مثلا" آمده بودم تو پادر میانی کنی. وساطت کنی. نمی گویی نگو. از چه می ترسی. تو را که کاری ندارند! مرا می کشند؟ بکشند، فدای سرت. حالا هم طوری نشده! راه دستت نیست. می دانم. من که نیامدم موعظه بشنوم. می روم خودم فکری می کنم.
سرانجام خواهرم با اکراه رضایت داد. سفره ناهار را گستردند. شوهر خواهر به اندرونی آمد. چادر گلدار سفید را بر سرم انداختم و سر به زیر نشستم. سفره با آلبالو پلو ، کشک بادنجان، ترشی و ماست و دوغ رنگارنگ بود. ولی من اشتها نداشتم. به غذایم ناخنک می زدم و سیر بودم. پیش خودم فکر می کردم اگر این شوهر خواهر خوش اخلاق که حالا این طور با من شوخی می کند و سر به سرم می گذارد بداند که من عاشق رحیم نجّار شده ام، چه نظری نسبت به من پیدا می کند؟ بدنم می لرزید. می خواهد هم با آن که حالی بهتر از من نداشت، می کوشید ظاهر را حفظ کند.
شوهر خواهرم شوخی کنان پرسید: محبوبه خانم، چرا چیزی نمی خورید؟ می خواهید آقاجانتان را حاجی کنید؟ مثل این که حالتان خوش نیست!)) بعد رو به همسرش کرد و افزود: نزهت جان تو هم امروز سر کیف نیستی. چه خبر شده؟
خواهر لبخند شیرینی به همسر سی و چهار پنج سال خود زد و با ناراحتی و ناز و ادا گفت: خبری نیست. فقط گویا خانم جانم کمی حال ندار هستند.
شوهر خواهرم که شیفته و هلاک چاقی نزهت بود با تظاهر به نگرانی خطاب به همسر هفته ساله سفید بخت خود گفت: خدا نکند. چه ناراحتی پیدا کرده اند؟
فقط مختصری سرما خورده اند. چیز مهمّی نیست. ولی من نگران منوچهر جان هستم. اگر اجازه بدهید، عصر با محبوبه می رویم آن جا. دایه محمود را هم با بچه می بریم. شاید لازم باشد یکی دو روزی آن جا بماند و منوچهر را شیر بدهد. نباید خانوم جانم با حال ناخوشی به منوچهر شیر بدهد. شاید اگر لازم شود دایه محمود و محمود را بگذارم همان جا دو سه روزی بمانند. یا منوچهر را می آورم این جا.
البته اگر داداش را بیاورید این جا بهتر است.


ادامه دارد...
 

به همت : مرضیه بخشایی
مسئول روابط عمومی رادیو مهرآوا
مسئول انجمن های: تاریخ ، دانستنی ها(موسیقی) ، اخبار اجتماعی ، کامپیوتر و فناوری اطلاعات ، تاریخ(کتابخانه) ، اجتماعی ، مناسبتها
ایمیل: bakhshaei2009@yahoo.com

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.