داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com

 

مادرم در نهايت استيصال سر بلند كرد. انگار خون بدنش را كشيده بودند. لبخندي دردناك و مظلوم گوشه لبش نشست و با محبّت به خواهرم نگاه كرد و با ملايمت پرسيد: «شوخي مي كردي نزهت جان؟» و چون سكوت خواهرم را ديد دوباره صورت را در دست ها پنهان كرد و گفت:‌«واي...!!»
دلم به حال مادرم سوخت. خواهرم فرياد زد: «محبوبه، بدو برو از زير زمين سركه بيار»
مادرم گفت: «سركه؟ سركه سرم را بخورد...»
به زير زمين دويدم و يك كاسه سركه آوردم. خواهرم با مادرم صحبت مي كرد. به او دلداري مي داد و مي كوشيد تا او را راضي كند: «خوب خانم جان، مي خواهد زنش بشود»
«غلط مي كند، مگر از روي نعش من رد بشود. واي خاك بر سرم، جواب آقا را چه بدهم؟ مي گويد لايق گيست با اين دختر بزرگ كردنت»
سركه را زير دماغش گرفتم. با پشت دست محكم پس زد. ظرف سركه وسط اتاق پخش شد. خواهرم ميانجي گري كرد: « خانم جان اين كارها چيست؟ مگر بچه شده ايد؟ حالا شما با آقا جان صحبت كنيد. اصلا خودم مي مانم و امشب با آقا جان صحبت مي كنم.»
مادرم با يك دست به پشت دست ديگر زد:‌«خدا مرگم بدهد الهي نزهت. خجالت نمي كشي؟ حيا نمي كني؟ تو هم عقلت را داده اي دست اين ذليل شده؟» و رو به من كرد: « بلايي سرت بياورم كه دل مرغان هوا به حالت بسوزد. حالا براي من عاشق مي شوي؟ آن هم عاشق شاگرد نجاّر سر گذر؟ اي خاك برسر بي لياقتت كنند دختر بصيرالملك. اي خاك بر سرم با اين دختر بار آوردنم!»
صداي گريه مادرم بلند شد.
خواهرم گفت: «نكنيد خانم جان، اين طور نكنيد. شيرتان خشك مي شود ها...!» دست به گردن مادرم انداخت و او را بوسيد.
« همان بهتر كه خشك بشود. بچه ام اين شير قهره را نخورد بهتر است.دستت درد نكند دختر، خوب بلايي سرمان آوردي. من به پدرت چه بگويم؟ بگويم دخترت ليلي شده؟ عاشق نجاّر بي سر و پاي محل شده؟ بگويم تو بايد پدرزن شاگرد نجاّر سر گذر شوي. شاگرد نجّار يه لا قباي گشنه گدا؟»
صدايش كم كم از خشم اوج مي گرفت. نمي دانم ناگهان چه گونه غضب در من جوشيد و چه طور جرئت كردم كه من هم صدايم را بلند كنم. شايد خلوت بودن خانه و يا نبودن پدرم اين جرئت را به من مي بخشيد. گفتم: « خوب گشنه است باشد. مگر همه بايد پولشان از پارو بالا برود؟ كار مي كند. دزدي كه نمي كند. نزهت نگفت. خودم مي گويم. مي خواهد برود توي نظام. صاحب منصب مي شود» نفسي تازه كردم و ادامه دادم: «كار كه عيب نيست. خود آقا جان هر شب كتاب ليلي و مجنون را مي خواند آن وقت شما مي گوييد...»
مادرم خود را با تمام هيكل به طرف من انداخت: «آن چشم‌هاي وقيحت را پايين بينداز، دختره بي آبرو. حيا نمي كني؟ خجالت نمي كشي؟»
گوشه دامنم به چنگش افتاد. با تمام قوا دامنم را از چنگش كشيدم و فرار كردم. صدايش را مي شنيدم كه فرياد مي زد:‌«مگر آقا جانت امشب نيايد. وگرنه نعشت را از اين خانه بيرون مي برند»
در كنار در ايستادم و گريه كنان گفتم: «چه بهتر راحت مي شوم»
«تف به آن روي بي حيايت»
نزهت سرم فرياد كشيد: «بس كن ديگر محبوبه، خفه شو. برو بيرون»
از اتاق بيرون دويدم و گوشه ايوانمان چمباتمه نشستم. خواهر بيچاره ام تا شب بين من و مادرم رفت و آمد مي كرد. گاهي سعي مي كرد مرا قانع كند تا از خر شيطان پياده شوم و گاه به مادرم نصيحت مي كرد.
«خانم جان، آخر مگر فقط محبوبه است كه عاشق مي شود؟ خب خيلي ها خاطرخواه مي شوند، زن و شوهر مي شوند و به خير و خوشي عاقبت بخير مي شوند»
«بله، خاطرخواه مي شوند، ولي نه خاطرخواه شاگرد نجّار سر گذر. مگر از روي نعش من رد بشود»
خواهر كوچكم، خجسته، دراين ميان مات و مبهوت نظاره‌گر بود.
مادرم فرياد مي زد: «فكر آبروي پدرش را نكرده؟ فكر آبروي مادر و خواهرش را نكرد؟ فكر آبروي اين طفل معصوم را نكرد؟....» بادست خجسته را نشان مي داد»
نزهت گفت: «خانم جان، محبوبه راست مي گويد، چهار صباح ديگر مي رود توي نظام و سري توي سرها در مي آورد»



به همّت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عر فان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.