داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com

خیال می کنی دیگر کسی به سراغ ما می آید؟ در خانه ما را می زند؟ مردم حتی اجازه نمی دهند دخترهایشان با خجسته راه بروند. هم کلام بشوند. نمی گذارند بچه هایشان با ما حشر و نشر کنند، چه رسد به این که او را برای پسرشان خواستگاری کنند. حق هم دارند. من هم بودم اجازه نمی دادم دخترم با همچنین دختر بی حیای وقیحی رفت و آمد کند.
کم کم مادرم خسته شد. چادری به خود پیچید و کنار دیوار اتاق چمباتمه زد و ساکت نشست. نمی دانم منتظر فرار رسیدن شب و آمدن پدرم بود یا از حال رفته بود و جان نداشت که از جایش بلند شود.
حالا خجسته هم که خبرها را برایم می آورد، پهلوی من چمباتمبه زده بود.خواهر بزرگترم کنار مادرم بود.
شب فرار می رسید و آمدن پدرم نزدیک می شد. حالم چنان بود که انگار دل از حلقم بیرون خواهد پرید. دهانم خشک شده بود. هر چه خجسته آب برایم می آورد، بی فایده بود. تمام بدنم می لرزید. انگار منتظر چاّلا بودم. خواهرانم به کمک یکدیگر چراغ های گرد سوز را روشن کردند. به فرمان خجسته حاج علی از مطبخ بیرون آمد و حیاط را آب و جارو کرد.
صدای مادرم را می شنیدم که با ناله و قهر به خجسته می گوید: مادر، درو پنجره را ببند، سر دم شده.
خجسته با ترس و احتیاط به ملایمت گفت: توی چله تابستان خانم جان؟ هوا که خیلی گرم است!
گفتم آن در را ببند، بگو چشم. حالم خوش نیست.
صدای بسته شدن درو پنجره رو به ایوان را شنیدم. پشت پنجره ها از درون اتاق پشت دری هایی با حاشیه سفید تور که کمرشان را از میان بسته و باریک کرده بودند نصب شده بود که دید نامحرم را به درون اتاق محدود می کرد. آشپزخانه به گوش نیمه کر حاج علی برسد.
حالا که دایه جان و دده خانم نبودند، خواهرانم سفره را چیدند. باز دوغ و شربت آلبالو که پدرم آن همه دوست داشت و مادرم برای اوّلین بار درست کرده بود و هنوز درست هم جا نیفتاده بود.
صدای ناله مادرم را شنیدم که با عجز و درماندگی به نزهت می گفت: هی گفتند ترشی گردو نیندازیها، آمد و نیامد دارد. گوش نکردم. به حرفشان خندیدم. باور نمی کردم این بلا به سرم می آید.
نزهت با صدایی گرفته به زور خندید: وا چه حرف ها! حرف های خاله زنک ها را می زنید خانم جان. حالا هم که طوری نشده. خوب، دارید دخترتان را شوهر می دهید. خودمانیم ها، کم کم داشت دیر می شد.
نزهت حیا کن. من تابوت محبوبه را هم روی دوش این پیره لات بی همه چسز نمی گذارم. خواب دیده خیره باشه. او یک غلطی کرده، تو هم دنباله اش را گرفتی؟ امشب من باید تکلیک را با این دختر پیش پدرت روشن کنم.
خانم جان، تو را به خدا تا آقاجان از راه می رسند شروع نکنیدها! بگذارید اوّل خستگی در کنند. یک لقمه غذا بخورند بعد... روغن داغش را هم خیلی زیاد نکنید.
مادرم آه کشید: نمی خواهد تو به من درس بدهی.



به همت : مرضیه بخشایی
مسئول روابط عمومی رادیو مهرآوا
مسئول انجمن های: تاریخ ، دانستنی ها(موسیقی) ، اخبار اجتماعی ، کامپیوتر و فناوری اطلاعات ، تاریخ(کتابخانه) ، اجتماعی ، مناسبتها
ایمیل: bakhshaei2009@yahoo.com

 
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.