داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com


گفتم کی؟ صدای پدم بلندتر شد. مادرم چه قدر عاقل بود که خواست در و پنجره ها را ببندند.
آقا، می ترسم بگویم. خیلی اسم و رسم دار نیست. صدای مادرم در ناله ای گم شد. سکوتی بر اتاق مستولی شد.
او را کجا دیده؟
نزهت با هیکل تپل و سفیدش پشت سر پدرم ایستاده بود و با انگشتان خود ور می رفت.
مادرم که سر به زیر داشت و با انگشت دور گل های قالی خط می کشید، با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفت:سر گذر.
پدرم با صدایی که در حکم آرامش قبل از طوفان بود، با صدایی که پیام آور انفجار گلوله توپ بود گفت:نازنین، با زبان خوش می پرسم. چه کسی را زیر سر دارد؟ به وضوح از بر زبان راندن نام من اکراه داشت.
اگر بگویم ناراحت نمی شوید؟ شما را به خدا...
یک شاگرد نجّار. همان نجّاری سر گذرو اسمش رحیم است.
پدرم همان طور مثل مجسمه دست به سینه نشسته بود تکان نمی خورد.
تا آن شب ندیده بودم که رنگ سرخ لب انسانی به ناگهان سفید شود. لب های پدرم سفید شدند. از فراز سر مادرم به دیوار روبه رو خیره شده بود. یک لحظه در خاموشی سپری شد.
مادرم با شگفتی و وحشت سر بلند کرد و به پدرم زل زد. سکوت او وحشت انگیزتر از هر داد وفریاد و جار و جنجالی بود. با آرامی گفت" آقا؟!
و چون پدرم با ساکت مانده بود، با لحنی امّید بخش گفت: آقا، می خواهد برود توی نظام. همیشه که نجّار نمی ماند.
پدرم همچنان که به دیوار نگاه می کرد، دهان گشود. صدایش متین، بم،خفه و آرام بود. به زحمت از حلقومش خارج می شد. انگار کسی گلویش را می فشرد: کجاست؟...این دختره کجاست؟
مادرم با دو دست زانوهای پدرم را گرفت: آقا تو را به جدّتان، چه کارش دارید؟
توی کوچه و بازار می گردد؟ توی شهر ولو شده هر غلطی دلش می خواهد می کند؟ کجاست؟ گفتم کجاست؟
خواهرم به التماس گفت: آقاجان، شما را به خدا ببخشیدش. غلط کرد. اصلا" من بی خود با شما حرف زدم. روی بچگی یک غلطی کرده... پدرم مثل ترقّه از جا پرید: روی بچگی؟ مادرت به سنّ و سال او یک بچه دوساله داشت. زیادی افسار او را ول کرده ام. من این دختر را زیر شلاق کبود و هلاک می کنم تا عاشقی از یادش برود.
خواهرم آه و ناله می کرد: آقاجان، عاشقی یعنی چه؟ این چه حرفی است؟...
مادرم می گفت: آقا، آبروریزی نکنید. سرو صدا بیرون می رود. تف سر بالاست.
پدرم فریاد زد. انگار اختیارش را از دست داده بود: آبروریزی؟ آبروریزی دیگر بیش از این؟ یعنی دایه و لله و گلفت و نوکر نفهمیده اند؟ خر هستند؟ اگرهم تا الان نفهمیده باشند، هنوز دیر نشده. ذوق نکن. طشت رواییمان از بام می افتد. خواهرم حق داشت که می گفت این قدر دخترهایت را پرو بال نده. گفتم بگو بیاید این جا ببینم. کجاست این گیس بریده؟
مادرم با شنیدن حرف عمه ام لب ها را با نفرت به هم فشرد. پدرم عرض و طول اتاق را با عصبانیت طی می کرد. دست ها را به پشت زده بود و خواهر و مادرم در حالی که وحشت زده میان دست و پای یکدیگر گیر می کردند، به دنبال او می رفتند و التماس می کردند. پدرم ساکت و خمگشین منتظر احضار من بود. مادرم گفت: آقا تقصیر خودتان است. هی شعر حافظ، هی لیلی مجنون، هی آهنگ قمر. من می دیدم این آخری ها یا به صفحه قمر گوش می کند یا کتاب شعر می خواند. خوب، نتیجه اش همین است دیگر...آخر مگر همین یک دختر خاطر خواه شده؟


همت : مرضیه بخشایی
مسئول روابط عمومی رادیو مهرآوا
مسئول انجمن های: تاریخ ، دانستنی ها(موسیقی) ، اخبار اجتماعی ، کامپیوتر و فناوری اطلاعات ، تاریخ(کتابخانه) ، اجتماعی ، مناسبتها
ایمیل: bakhshaei2009@yahoo.com

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.