داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com

 

خواهرم پرسید: آخر بگو چه خیالی داری محبوبه؟آرزوی بوی چوب داشتم. درها به رویم بسته شد. گربه ای بودم که در افتاده باشد، خشمگین، لجباز، وحشی. جرئت نمی کردم با پدرم روبه رو شوم. دایه که بعد از دو روز برگشته بود و نگاه های مشکوکی به من می کرد و حرفی نمی زد، ناهار و شامم را برایم می آورد. مادرم حتی المقدور از دیدن من اجتناب می کرد. هرگاه که به ضرورت از اتاق خارج می شدم و با او روبه رو می شدم، سر به زیر و شرمگین، با حجب سلام می کردم. جوابی نمی شنیدم. خجسته واسطه بین من و مادرم بود. انگار منوچهر هم بداخلاق شده بود. نحسی می کرد و شیر نمی خورد. کم می خوابید. روزها هر وقت صدای گریه او بلند می شد و بی تابی می کرد، مادرم هم پا به پای او صدای خود را بلند می کرد.
الهی بمیرم. این بچه از وقتی شیر قهره خورده از این رو به اون رو شده. از بس این دختر تن مرا لرزاند. خدا مرا مرگ بدهد و راحتم کند. عجب ماری زاییده ام. و با این همه باز پستان به دهان منوچهر می گذاشت و باز غر می زد. پنج روز، ده روز، بیست روز، زندانی خانه بودم. کلافه بودم. دیوانه بودم. شیدا بودم. هیچ فکری جز او در سرم نبود. این در بستن به روی من آتش درونم را تیزتر کرده بود. باعث شده بود که حالا دیگر هیچ فکر و ذکری جز او نداشته باشم. می خواستم فکر خود را به چیز دیگری معطوف کنم، نمی توانستم. و این دیوانه ام می کرد. بیچاره ام می کرد. هر وقت تا نزدیک در بیرونی می رفتم دده خانم به بهانه ای دنبالم می آمد، یا مادرم صدایم می زد یا دایه خانم به سراغم می آمد.
جایی نروی ها محبوب جان. آقا جانت غدقن کرده اند.
نترس. کجا را دارم بروم؟ ئترم می روم ته باغ گل بچینم. می خواهم از رویش گلدوزی کنم.
راستی که در گلدوزی مهارت داشتم. رومیزی می دوختم که همه انگشت به دهان می ماندند. گل بنفشه ، گل محمدی گل نرگس را می چیدم و نقشش را روی پارچه می کشیدم. آن وقت به گل نگاه می کردم و از روی رنگ های آن گلدوزی می خواستم یک دستمال کوچک دروزم. برای کسی که از بردن نامش حتی در ذهن خود نیز هراس داشتم. ولی نه، شنیده ام که دستمال دوری می آورد. یک پیش بخاری می دوزم تا بیندازد روی طاقچه بالای سر بخاری. آیینه را رویش بگذارد و هر روز صبح خود را در آن نگاه کند و آن موهای وحشی را شانه بزند.
پدرم گرامافون را جمع کرده بود. صفحه های قمر غیبشان زده بود. نشانی از کتاب لیلی و مجنون و یا دیوان حافظ نبود. ای وای، این ها چرا زندان شده اند؟ این ها چرا مغضوب شده اند؟ این ها که دوای دل من بودند. پس من روزها تنها و بی کار در این خانه چه کنم؟ فقط مثب مرغ سر کنده پرپر بزنم؟دلم می خواست سر به تن منصور نباشد.
اواخر مردادماه بود. پدر و مادر در حوضخانه بودند. بعد از ناهار بود. فواره آب نما باز بود و با صدای ملایمی آب را به درون حوض کاشی فرو ریخت. پدرم قلیان می کشید. مادرم چای می خورد. من نوک پا پایین رفته بودم و گوش نشسته بودم. هیچ حرف و نقلی در میان نبود که به من مربوط باشد. انگار من وجود نداشتم. اصولا" بعد از جریان آن شب پدرم عبوس و کم حرف شده بود. اغلب سگرمه هایش درهم بود. مادرم با نگرانی به او نگاه می کرد و من اغلب پشت در اتاقی که پدر و مادرم در آن نبودند گوش می ایستادم. ولی اصلا" صحبتی از من و عشق و عاشقی من در بین نبود. این بدتر از داد و فریاد و سرزنش و کتک بود. کاش حرفی می زدند. کاش پدرم تهدید می کرد و مرا به قصد کشت می زد. اگر نام رحیم در ذهن او وجود دارد و مایه مکافات اوست. مشکلی است که باید به طریقی حل شود. آن وقت من گفتم طریقی وجود ندارد مگر وصال من و او. ولی این سکوت چه معنا داشت؟یعنی
اصلا" مشکلی وجود ندارد.
حالا خواهرم دست چپش را زير سر گذاشته بود و بالاي سر من خيمه زده بود:‌«بيا و دست بردار محبوبه، يك كمي فكر كن ببين چه به روز همه آورده اي؟ تو با اين همه دنگ و فنگ، با اين زندگي، اين بريز و بپاش، مگر ميتواني زن يك شاگرد نجّار بشوي؟ مي تواني با يك آدم لات آسمان جل زندگي كني؟ آخر اين پسره مگر چه دارد؟ به جز بوي گند چوب؟»
حرف او را قطع كردم و پشت به او كردم: «ولم كن بگير بخواب»
خواهرم پرسيد: « آخر بگو چه خيالي داري محبوبه؟»
«خيال او را»
آرزوي بوي چوب داشتم.
درها به رويم بسته شد، گربه اي بودم كه در دام افتاده باشد، خشمگين، لجباز، وحشي. جزئت نمي كردم با پدرم روبرو شوم، دايه كه بعد از دو روز برگشته بود و نگاه هاي مشكوكي به من مي كرد و حرفي نمي زد. ناهار و شامم را برايم مي آوردند. مادرم حتي المقدور از ديدن من اجتناب مي كرد. هر گاه كه به ضرورت از اتاق خارج مي شدم سر به زير و شرمگين با حجب سلام مي كردم. جوابي نمي شنيدم. خجسته، واسطه بين من و مادرم بود. انگار منوچهر هم بد اخلاق شده بود. نحسي مي كرد، شير نمي خورد، كم مي خوابيد. روزها هر وقت صداي گريه او بلند مي شد و بي تابي مي كرد، مادرم هم پا به پاي او صداي خود را بلند مي كرد.
«الهي بميرم، اين بچه از وقتي شير قهره خورده از اين رو به آن رو شده. از بس اين دختر تن مرا لرزاند، خدا مرا مرگ بدهد و راحتم كند. عجب ماري زائيده ام» و با اين همه باز پستان به دهان منوچهر مي گذاشت و باز غر مي زد.
پنج روز، ده روز، بيست روز زنداني خانه بودم. كلافه بودم، ديوانه بودم. شيدا بودم. هيچ فكري جز او در سرم نبود. اين در بستن به روي من آتش درونم را تند و تيز تر مي كرد. باعث شده بود كه حالا دبگر هيچ فكر و ذكري جز او نداشته باشم. مي خواستم فكر خود را به چيز ديگري معطوف كنم، نمي توانستم. و اين ديوانه‌ام مي كرد. بيچاره ام ميكرد. هر وقت تا نزديك در بيرون مي رفتم، دده خانم با بهانه‌اي به دنبالم مي آمد، يا مادرم صدايم مي زد يا دايه خانم به سراغم مي آمد.
«جايي نروي محبوب جان. آقا جانت غدقن كرده اند»
«نترس كجا دارم بروم؟ دارم مي روم ته باغ گل بچينم، مي خواهم از رويش گلدوزي كنم»
راستي كه در گلدوزي تبحّر داشتم. رو ميزي مي دوختم كه همه انگشت به دهان مي ماندند، گل بفشه، گل محمدي، گل نرگس را مي چيدم و نقش را روي پارچه مي كشيدم. آن وقت به گل نگاه مي كردم و از روي رنگ‌هاي آن گلدوزي مي كردم. مي خواستم يك دستمال كوچك بدوزم، براي كسي كه از بردن نامش حتي در ذهنم نيز هراس داشتم. ولي نه شنيده ام كه دستمال دوري مي آورد. يك پيش بخاري مي دوزم تا بيندازد روي طاقچه بالاي سر بخاري، آينه را رويش بگذارد و هر روز صبح خود را در آن نگاه كند، و موهاي وحشي را شانه بزند.
پدرم گرامافون را جمع كرده بود. صفحه‌هاي قمر غيبشان زده بود. نشاني از كتاب ليلي و مجنون و يا ديوان حافظ نبود. اي واي، اين‌ها چرا زندان شده‌اند؟ اين‌ها چرا مغضوب شده‌اند؟ اين‌ها كه دواي دل من بودند. پس من روزها تنها و بي كار در اين خانه چه كنم؟ فقط مثل مرغ سر كنده پرپر بزنم؟ دلم مي خواست سر به تن منصور نباشد.
اواخر مرداد ماه بود. پدر و مادرم در حوضخانه بودند. بعد از ناهار بود. فوّاره آب نما باز بود و با صداي ملايمي آب را به درون حوض كاشي فرو مي ريخت. پدرم قليان مي كشيد،مادرم چاي مي خورد. من نوك پا پايين رفته بودم و گوش نشسته بودم. هيچ حرف و نقلي در ميان نبود كه به من مربوط باشد. انگار من اصلا و جود نداشتم. اصولا بعد از جريان آن شب پدرم عبوس و كم حرف شده بود. اغلب سگرمه‌هايش در هم بود. مادرم با نگراني به او نگاه ميكرد و من اغلب پشت در اتاقي كه پدر و مادرم در آن بودند گوش مي ايستادم. ولي اصلا صحبتي از من و عشق و عاشقي من در بين نبود. اين بدتر از داد و فرياد و سرزنش و كتك بود. كاش حرفي مي زدند. كاش پدرم تهديد مي كرد و مرا به قصد كشت مي زد. اگر نام رحيم را به ميان مي آورد و از نجّاري سر گذر حرف ميزد، معناي آن اين بود كه رحيم در ذهن او وجود دارد و مايه مكافات اوست. مشكلي است كه بايد به طريقي حل شود. آن وقت من مي گفتم طريقي وجود ندارد مگر وصال من و او. ولي اين سكوت چه معنا داشت؟ يعني اصلا مشكلي وجود ندارد. يعني حرفهاي من ارزش هيچ و پوچ را داشته و باد هوا بوده است.

به همت: خانمها مرضیه بخشایی و سونیا خندان
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.