داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com

 

حاج علی یاالله گویان نزدیک ساختمان آمد و سینی غذای مرا روی پلّه ها گذاشت و لنگ لنگان دور شد. به آن دست نزدم. دو ساعت از ظهر گذشته بود. با بی حالی از جا بر خاستم و چادر به سر کردم. شاید حالا به سر کارش آمده باشد. بروم ببینم آمده یا نه. اگر چه از طرز تخته کوب کردن در آنچه را باید بفهمم فهمیده بودم. ولی با این همه رفتم. می رفتم تا جای خالی او را ببینم. در بسته را ببینم و قیافه او را در پشت در مجسم کنم. بی حال و بی شور و شوق راه افتادم و دو کوچه را طی کردم و به سرپیچ کوچه سوم رسیدم. در به همان صورتی بود که از صبح دیده بودم. بی اراده زیر بازارچه راه افتادم. حفظ چادر بر سرم مشکل بود. گیج و مبهوت راه می رفتم و نمی دانستم کجا می روم؟ چه می خواهم؟ کنار سقاخانه ایستادم ولی شمعی روشن نکردم. دل و دماغ نداشتم. داشتم خفه می شدم. راست می گفت مادرم، راست می گفت پدرم، لیلی شده بودم و چون مجنون سرگردان بودم. شوریده احوال بودم. باید به خانه بر می گشتم. برای چه این جا ول بگردم؟ مرغ از قفس پریده. باید به قفس خودم برگردم و به درد خود بمیرم.

(( ای خانم، محض رضای خدا به من کمک کنید. یتیم هستم...))

همین را کم داشتم. پسر بچه گدای ده دوازده ساله ای با پای برهنه، یقه باز و قبای کهنه و آلوده به دنبالم می دوید. اگر دکان باز بود و من سر حال بودم، بدون شک به یمن دیدار او پولی حسابی به این گدای ژنده پوش می دادم. ولی حالا از سماجت. او عاصی بودم. از زمین و زمان کینه داشتم. گوشه چادرم را به التماس گرفت: (( یتیم هستم. خانم. جان بچه هایت به من فقیر کمک کن.)) چادرم کثیف می شد. با خشم او را هل دادم: (( گمشو.)) کمی ایستاد و دوباره به دنبالم دوید. همچنان که می رفتم، بدون آن که به پشت سرم نگاه کنم گفتم: (( گفتم برو گمشو.))

صدایش را پایی آورد و گفت: (( اون برات کاغذ داده.))
درجا میخکوب شدم. پسرک به سرعت جلو آمد و دست خود را را دراز کرد (( اونه کیه؟))

(( گفت بگویم همان نجّاره.)) به بهانه دادن پول به سرعت کاغذ را از کف دست او قاپیدم و راه افتادم. در هشتی خانه کاغذ را گشودم. همان خطّ خوش بود که دیدن دوباره اش قلبم را به تپش انداخت و خون در بدن منجمدم دوباره به گردش در آمد. باز خورشید روشن شد و زندگی به جریان افتاد.

عمه جان تکّه کاغذ دیگری به دست سودابه داد. گذشت زمان اثر خود را بر آن نیز نهاده و آن را زرد کرده بود. در کاغذ با خطّی خوش نوشته بود: پشت باغ خانه تان منتظر هستم.

احساس اشتیاق و محبّت از لابه لای کلمات نامه، از میان غبار زمان، به قلب منتقل شد. عمه جان همه یادگارها را حفظ کرده بود. در حالی که دوباره کاغذ را می گرفت. ودر جعبه در جای خود قرار می داد. ادامه داد.


به همت : مرضیه بخشایی
مسئول روابط عمومی رادیو مهرآوا
مسئول انجمن های:
تاریخ ، دانستنی ها(موسیقی) ، اخبار اجتماعی ، کامپیوتر و فناوری اطلاعات ، تاریخ(کتابخانه) ، اجتماعی ، مناسبتها
ایمیل: bakhshaei2009@yahoo.com

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.