داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com


بیا خواستگاری.بیا به پدرم بگو که می خواهی وارد نظام بشوی. که می خواهی صاحب منصب بشوی. مگر نمی خواهی؟ هان؟

چرا می خواهم. ولی فایده ندارد. اصلا" نمی گذارد حرف بزنم.
چرا، چرا.وقتی تو را ببیند....
حرفم را قطع کرد: پدرت مرا دیده.
چی؟کی؟کجا؟

باز با کلاهش ور می رفت و زمین را نگاه می کرد: وقتی پدرت دکان را خرید و در آن را تخته کرد، باز هم یکی دو روز می آمدم دم کان می ایستادم و کشیک می کشیدم. کشیک می کشیدم تا تو بیایی و نیامدی. نمی دانستم چه کنم! چه طور تو را ببینم. می ترسیدم به زور شوهرت داده باشند. به همان پسر عمویت....اسمش چی بود؟
منصور.

به صورتم نگاه کرد و لبخندی کنایه دار و طعنه آمیز زد: آهان، برای همان منصورخان. خیلی مالدار است نه؟
چشمانش نیز به طعنه می خندیدند و سرزنش می کردند. او هم دل و روح مرا هدف گرفته بود. چه شده که همه سر جنگ با مرا دارند؟ همه قصد خون کردن دل مرا دارند؟ من که خود از پا در آمده ام. که قلبم از قبل هزار پاره شده. با لبخند محزونی نگاهش را پاسخ دادم.

دوباره سر به زیر انداخت و گفت: هر چه منتظر شدم نیامدی. تا این که یک روز درشکه پدرت را دیدم که از جلوی دکان رد می شود. کروک آن را عقب زده بودند و آقا جانت در آن لم داده بود. وقتی جلوی دکان رسید، زیر چشمی مرا دید که دست به سینه ایستاده ام. به روی خودش نیاورد.بی اختیار شدم. به خودم گفتم دخترش را کجا پنهان کرده؟ چه به روز او آورده ؟ جلو پریدم و دهنه اسب ها را که آهسته کرده بودند تا بپیچند، گرفتم و گفتم: آقا عرض داشتم.

بی اراده به صورتم چنگ زدم: وای، خدا مرگ بدهد.
باز همان پوزخند تمسخرآمیز بر لبانش ظاهر شد: چرا؟ خدا نکند فرشته ای به وجاهت شما بمیرد. به دنبالش فوج جوان ها فنا می شوند....ساکت ماند و نگاه خیره اش در من نفوذ کرد.

برای این این که خودم را از آن نگاه سوزان رها کنم، درحالی که صدا به زحمت از گلویم بیرون می آمد پرسیدم: خوب؟ بعد؟
آقا با چنان خشمی به من نگاه کرد که زانوهایم سست شد. اگر تفنگی داشت آتش می کرد. رو به جلو خم شد و با صدای آهسته و بم ولی بسیار خشمناک گفت: بگو. سر جلو بردم. می خواستم هیچ کس نفهمد. درشکه چی نفهمد. اهل محل نفهمند. آهسته در گوشش نجوا کردم: چرا اذیّتش می کنید؟ دست از سرش بردارید. من هستم که می خواهد زنم بشود. با من طرف هستید. مثل این که مار پدرت را گزیده باشد، کبود شد.به طوری که به خودم گفتم الان خدای ناکرده جلوی پایم می فتد و تمام می کند.نگاه پر کینه ای به سراپایم انداخت.


به همت : مرضیه بخشایی
مسئول روابط عمومی رادیو مهرآوا
مسئول انجمن های: تاریخ ، دانستنی ها(موسیقی) ، اخبار اجتماعی ، کامپیوتر و فناوری اطلاعات ، تاریخ(کتابخانه) ، اجتماعی ، مناسبتها
ایمیل: bakhshaei2009@yahoo.com

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.