داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com

 

ولی شلاق سر جایش چسبیده بود و من هم با آن جلو کشیده شدم، خون از محل شلاق بیرون زد و پیراهنم پاره پاره شد. پدرت که دید شلاق از بدنم جدا نمی شود، به صدای بلند از میان دندان های به هم فشرده اش فریاد زد: «حرامزادۀ مزلّف، اگر یک بار دیگر حرف او را بزنی، می دهم گردنت را خرد کنند، اگر باز این طرف ها پیدایت شود، مادرت را به عزایت می نشانم.» شلاق خود به خود شل شد و از دور بدنم افتاد. پدرت شلاق را جلوی سورچی پرت کرد و گفت: « راه بیفت.» و رفت. ببین چه به روزم آورده!
یک تکّه پارچۀ سفید خون آلود به طرفم دراز کرد و گفت:
- بگیر، پیشت باشد یادگاری. خون ما هم به خاطرت ریخت. با کی نیست.
از دیدن خون او حالم منقلب شد. گفتم:
- آخ.
انگار شلاق به بدن من خورده بود.

عمه جان تکّه پارچه را که اثر خون بر آن همچون خطّی سیاه باقی مانده بود بیرون آورد و نگاهی از سرِ حسرت بر آن افکند و ادامه داد.
از من پرسید: - حالا می گویی چه کنم؟ می خواهم بیایم خواستگاری. سرم هم برود دست بردار نیستم.
- صبر کن خبرت می کنم.
- چه طوری؟
- نشانی خانه ات را بده.
با نگرانی گفت:
- نشانی خانه چه فایده دارد؟ اجاره ای است. اگر پدرت بو ببرد آن جا را هم می خرد.
فکری به خاطرم رسید:


- خوب، از توی حیاط خانه مان می آیم آخر باغ و برایت کاغذ می اندازم. همین جا. کاغذ را می پیچم دور سنگ و از سر دیوار برایت پرت می کنم. گاهی بیا این جا سر و گوشی آب بده!
- گاهی بیایم؟ من هر روز این دوروبرها پرسه می زنم. چه کنم؟ پدرت کارم را گرفته و تو قرارم را.
می دانستم که باید زنش بشوم. هر طور شده زنش می شوم. یک تار موی این شاگرد نجّار را نمی دهم صدتا خان و شازده و فلان الدوله بگیرم. گفتم:
- دیگر باید بروم.
گفت:
- من این همه یادگاری به تو داده ام. زلفم را... خون تنم را... تو به من چه یادگاری می دهی؟
گفتم:
- اوّل که من به تو یادگاری دادم؟
تعجّب کرد:
- چه یادگاری؟
- دلم را.
و افتان و خیزان دویدم. از میان پستی بلندی های پر خار و خاشاک که به چادرم می گرفت، که خاک آلودم می کرد، دست و پایم را خراش می داد، می دویدم و آرزو می کردم ای کاش پاهایم خشک می شدند و تا پایان دنیا همان جا می ایستادم.

**********

یک شب گذشت و خبری از آمدن پدرم نشد. روز دوم نزدیکی های ظهر کالسکۀ پدرم به خانه برگشت ولی پدرم در آن نبود. فیروز خان با عجله به حیاط اندرون آمد و مادرم را خواست. مادرم چادر نماز به سر افکند و به حیاط رفت. فیروز دست به سینه جلویش ایستاد. دایه جان بچه به بغل پشت سر مادرم ایستاده بود.
فیروز خان گفت:
- آقا امر کردند کالسکه را بیاورم خدمتتان و فرمودند خدمت خانم عرض کنم داداش شما را دعوت کرده اند. همین فردا صبح با آقا زاده و دایه خانم و خانم کوچیک همگی تشریف بیاورند باغ شمیران هفت هشت روزی استراحت کنند.
باهوش تر از آن بودم که نفهمم موضوع به من و منصور مربوط می شود. بلافاصله جنب و جوش شروع شد. خجسته به شوق بازی با دختر عموها، مادرم به شوق شوهر دادن من و پایان غائله، و دایه خانم به شوق استراحت در هوای خنک شمیران. هر کس به فکر خویش بود.

ادامه دارد...

به همت سيما گناوه اي
مسئول بخش عکاسي
ايميل : tara.sima@yahoo.com
شناسه ياهو :tara.sima
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.