داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com

 

هر استكان كمر باريك را در نعلبكي دور طلايي در سيني هاي كوچك برنجي با يك قندان بلور يا برنجي كوچك كه چند عدد قند در آن بود قرار مي داد. خجسته و بچه هاي عمو جان همگي مشغول دويدن و شيطنت بودند. گاهي يكي از آنها جلو مي دويد و ناخنكي به ظرف كاهو سكنجبين و يا آجيل مي زد و با دست پر نزد بقيه بر ميگشت و به فريادهاي زن عمو و مادرم و دايه‌ها كه از آنها مي خواستند بنشينند و مثل بچه آدم غذايشان را بخورند و بعد براي بازي بروند، ترتيب اثر نمي دادند.
قنداق منوچهر را باز كرده بودند ولي زير او پارچه آغشته به موم به عنوان مشمع قرار داده بودند و روي آن دو سه تا از كهنه هاي او را انداخته بودند تا همه جا را خيس نكند. طاقباز خوابيده بود و روي پايش ملافه نازكي بود و كه از فرط دست و پا زدن او به شوق بچه ها، جمع مي شد و مرتب كنار مي رفت و منوچهر از ذوق جيغ مي كشيد، پدرم با محبت تمام دوباره ملافه را روي پاي او مي كشيد و مي گفت:«خجالت بكش پسر» و عموجان مي خنديد.
چه خانواده خوشبختي بوديم. چه صحنه زيبايي بود. و اگر خدا بر من رحمت مي آورد و عقل را بر وجودم حاكم مي ساخت، چقدر از سعادتي كه در شرف به دست آوردنش بودم، خوشحال و شكر گزار مي شدم. ولي سرنوشت ديگري برايم رقم زده شده بود. خودم آنجا بودم و دلم جاي ديگر.
آب استخر كه از آن براي آبياري چمن و گل باغ نيز استفاده مي شد سبز و لجن بسته بود. دو لاك پشت بزرگ در آن مي لوليدند كه مايه تفريح و بازي بچه ها بودند. دو خرگوش در گوشه اي از باغ در قفس بودند و يك بچه آهو كه پاي آن با طنابي بلند به درخت بسته شده بود در باغ رها بود و براي خود مي چريد.
خجسته دوان دوان با يكي از دختر عموها از راه رسيد: «بيا محبوب بيا آهو را ببين. نمي داني چه چشمهايي دارد! خيلي قشنگ است!»
دختر عمويم گفت: «دو تا خرگوش هم داريم خيلي تماشا دارد پاشو بيا ديگر تنبلي نكن! بيا ببرم نشانت بدهم»
پسر عموي كوچكم به دو خواهرش اشاره كرد و گفت: «دو تا گاو هم داريم»
خواهرش توي سر او زد و خنديد.
گفتم: «الان حالش را ندارم باشد براي بعد»
پدرم از زير چشم نيم نگاهي به من افگند. از وقتي به ضرورت حفظ ظاهر در باغ باهم روبرو شده بوديم، به جز سلام من و جواب او، كلامي بين ما رد و بدل نشده بود. ولي اخم و تخمي هم در كار نبود. سخت مي كوشيد تا بر خشم خودنسبت به من فائق آيد و حفظ آبرو كند. ولي سرد بود و فقط من احساس مي كردم كه چقدر سرد و بي اعتنا شده. انگار من طوقي بودم به گردنش كه مي خواست از شرّ من خلاص شود.
هوا اندك اندك رو به تاريكي مي رفت و خدمه چراغ بادي روشن مي كردند. زن عمو گفت: «حالا كه شب شد، فردا با منصور جان مي روند تماشا» سپس خنده اي كرد و گفت: «البته با اجازه آقا جانش و نازنين خانم»
پدرم به زور لبخندي زد و مادرم از ته دل، با نشاط زني كه دخترش مي رود تا عروس شود خنديد. از نگاه منصور مي فهميدم كه چقدر آرزو داشت شبانه به گردش برويم. بيچاره از دل من خبر نداشت. نمي دانست كه ميل باغ و گشت و گذار ندارم. دل و دماغ ندارم.
آن شب تا صبح دراتاقي كه با مادرم، دايه و خجسته و منوچهر در آن خوابيده بوديم، نقشه مي كشيدم. فرصتي را كه از خدا مي خواستم زن عمو، در دامنم انداخته بود. پس شايد خداوند با من بر سر لطف آمده باشد و شايد هم بر من سوخته دل ترحمّ كرده»
من در چه فكر بودم و منصور در چه خيالي؟! دايه جان از توي رختخواب گفت:«محبوب جان، خدا سفيد بختت كند، شانس آورده اي ننه. بدت نيايدها، ماشاالله پسر عمويت مثل شاخ شمشاد است.»
بدم مي آمد ولي به روي خودم نمي آوردم. پشت به او كردم و جواب ندادم. خجسته مي خنديد و مادرم با لحن كودكانه با منوچهر كه هنوز ميل بازي داشت صحبت مي كرد. از لحن صدايش، طرز رفتارش، و روش صلحجويانه اش فهميدم كه چقدر شاد است. با دايه هم عقيده بود.
دايه باز پرسيد:«خانم، روز شيريني خوران خيلي نزديك نباشد ها. هزار كار داريم، هول هولكي مي شود.»




به همت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عرفان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل:hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.