داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com


به درخت تکیه داد. دست ها را به سینه زد و با نگاهی سرد به من خیره شد. انگار چشم هایش دو تکه شیشۀ بی روح بود. گفت:
- مثل منوچهر؟
سرم را به زیر انداختم:
- خوب آره.
- که این طور! حالا می گویی؟
از این که از اوّل باغ تا این جا در گوش من زمزمه کرده و این طور خود را سکّۀ یک پول کرده بود، از خودش ئ از من خشمگین بود. غرور او بیدار شده و جای همۀ احساسات دیگر را گرفته بود. عجیب این که در این حالت به نظر من زیباتر می نمود. پرسیدم:
- پس کی می گفتم؟
- خوب از اوّل می گفتی منصور را نمی خواهم.
- گفتم.
- به کی گفتی؟
حیرت کرده بود. نمی فهمید چه می گویم. سر در نمی آورد.
- به همه گفتم، به خانم جانم، به آقا جانم. ولی گوش نمی کنند. مرتب برای من خواستگار می تراشند. هر چه می گویم به پیر به پیغمبر نمی خواهم، یک گوششان در است و یک گوش دروازه...
- چرا نمی خواهی؟ حالا من هیچ، ولی بقیّه خواستگارهایت، مگر بقیّه چه ایرادی دارند؟ پیر هستند؟ کور هستند؟ کر هستند؟ چه عیبی دارند؟
نگاهی مثل دو تیغه کارد سرد و برنده و غضبناک در چشمانم فرو می رفت.
- هیچ، هیچ عیبی ندارند، عیب از من است.
- از تو؟
- آره... از من. من یک نقر دیگر را می خواهم.
به چشمانش نگاه نمی کردم ولی از لحن صدایش غیرت شدید او را که مخلوطی از عرق فامیلی و حسد بود احساس کردم.
- چه غلطها؟
حالتی داشت که گفتم الان کتکم می زند ولی نزد. با شخصیت تر از آن بود که به روی یک زن دست بلند کند. گفتم:
- تو را به خدا داد و بیداد راه نینداز. آقا جانم مرا می کشد. تو قول دادی. به جان زن عمو قسم خوردی.
سکوت کرد. دندان ها را چنان بر هم فشرد که استخوان فکش از زیر پوست بیرون زد. سرخ شد. کمی بالا و پایین رفت. لبش را جوید. در همان حال پرسید:
- عمو جان می داند؟ زن عمو می داند؟
- آره به همه گفته ام. برای همین می خواهند به زور شوهرم بدهند. فکر می کنند از صرافت می افتم.
پوزخند زد.
- همه می خواهند به زور شوهرت بدهند که از صرافت بیفتی؟ احمق تر از من پیدا نکرده اند؟
باز التماس کردم:
- منصور، تو را به خدا داد و بیداد نکن.
- کی هست؟
- باور نمی کنی.
- چرا می کنم. همه کار از تو بر می آید. بگو کی هست؟

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.