داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com


«يك شاگرد نجّار»
او هم در جا ميخكوب شد. او هم مثل بقيه از شنيدن اين حقيقت يخ كرد و در جايش خشك شد. به آرامي به سوي من چرخيد و به صداي بلند از سر خشم و تمسخر خنديد: «يك شاگرد نجّار!!» لحظه اي سكوت كرد و به چشمانم خيره شد تا اثري از شوخي و تفريح را در آنها پيدا كند. فكر ميكرد سر به سرش گذاشته ام و چون چنين نبود با نفرت گفت: «آه.. آدم حالش به هم مي خورد. خجالت نمي كشي؟»
به سرعت گفتم: «حالا نجّار است پول كه جمع كند مي خواهد برود توي نظام»
به تمسخر خنديد: «آة، پس مي خواهد بروند توي نظام. كي انشاءالله؟»
چرا هيچ كس باور نمي كرد؟ چرا وقتي اسم از نظام به ميان مي آمد همه مي خنديدند؟ مگر چه عيبي داشت؟ مگر ممكن نبود؟ به طعنه گفتم: «وقتي كه رفت مي بيني. فقط آنهايي كه پول و باغ و ملك دارند بايد صاحب منصب بشوند؟»
چنان غضبناك نگاهم كرد كه ساكت شدم. كمي قدم زد و گفت: «كه اينطور. من به اندازه يك شاگرد نجّار هم نيستم؟»
حريفش نمي شدم . بازهم مي گويد شاگرد نجّار. خواستم دلداريش بدهم:«چرا به خدا. چه حرفي ميزني؟ خيلي هم بهتر هستي. ولي چه كنم؟ من خودم هم تعجّب مي كنم. اسير شده ام.
خودم هم مانند او از وقاحت خودم، از صراحت خودم و از رك گويي خودم حيرت كرده بودم. به تندي گفت: «خب، ديگر، بس است، برگرديم.»
«نه اين طور كه نمي شود، مي خواهي بهشان چه بگويي؟»
پرسيد: «چه بايد بگويم؟ مي گويم محبوبه مرا نمي خواهد، تا حالا هم بنده را سر انگشت مي چرخانده»
«نه، تو را به خدا اين را نگو. آقا جانم مرا مي كشد»
«پس مي فرماييد چه بايد بگويم؟»
:بگو من محبوبه را نمي خواهم...»
حرفم را قطع كرد: «خودم را كه مسخره نمي كنم. تا ديروز مي گفتم مي خواهم، امروز بگويم نمي خواهم؟ لابد بعد هم بايد دستت را بگذارم توي دست جناب نجّار. نخير جانم، من كلاه بي غيرتي سرم نمي گذارم.»
«محض رضاي خدا منصور رحم كن آبرو ريزي مي شود»
«رحم كنم؟ مگر تو به كسي رحم مي كني؟ بگذار آبرويت بريزد. با كمال وقاحت جلوي روي من مي گويي چشمت دنبال يه نفر ديگر است؟ حالا كاش يك آدم حسابي بود. يك نجّار!! چه قدر هم كه تو از آبروريزي مي ترسي.»
باز خشم در وجودم زبانه كشيد. حالا بايد از اين جوانك كه تازه سبيل پشت لبش سبز شده حساب ببرم؟ بگذارم او هم سرم داد بكشد؟ او كه با من بزرگ شده بود. كه بر من هيچ برتري نداشت. حقي نسبت به من نداشت. حالا ديگر اين هم مي خواهد براي من اداي مردها رادر آورد؟ دارد به من امر و نهي مي كند. نمي خواهمش زور كه نيست.
به تندي گفتم: «اگر مي خواستمت خوب بودم؟ حالا كه مي گويم نه بايد آبرويم بريزد؟ زور كه نيست برو آبرويم را بريز تا دلت خنك شود. برو جار بزن اگر آبروي من بريزد آبروي تو زودتر مي ريزد.»
«آبروي من مي ريزد؟ به من چه مربوط؟ مگر من خاطر خواه شده ام؟»
نه جانم من شده ام. دختر عمويت شده. برو به همه بگو محبوبه يك شاگرد نجّار را مي خواهد. بگذار همه به ريشت بخندند. بگذار همه سر كوفتت بزنند و به قول خودت بگويند منصور به اندازه يك شاگرد نجّار هم نبود؟ بگذار خوهر هايت توي خانه بمانند و گيسشان رنگ دندان هايشان بشود. تف سر بالا بينداز تا برگردد توي صورتت. همه بگويند دختر عموهاي محبوبه هم لنگه خودش هستند. مگر تو قسم نخوردي؟ ولي عيبي ندارد. برو بگو تا آقا جان و عمو جانم مرا زير لگد له كند و به دل سير تماشا كني»
ساكت بود و گوش مي داد. مي ديد كه از كوره در رفته ام و اين سركشي را از من دختر پانزده ساله باور نداشت. بعد متفكرانه گفت: «خوب، هر چه دلت مي خواست گفتي؟ عجب جانوري از آب در آمده اي. بلند شو برو. ولي به يك شرط. ديگر نمي خواهم چشمم به چشمت بيفتد» سيب را با نهايت نفرت در آب انداخت و با اشمئزاز گفت: « نمي دانستم اين قدر آشغال خور شده اي. عجب پر رو و چشم سفيد شده اي. همان بهتر كه زودتر فهميدم.»
«حالا مي خواهي به آنها چه بگويي؟»
«بالاخره چيزي مي گويم»
«سگرمه هايت را باز كن اين قيافه را به خودت نگير»
«ميخواهي دايره و دنبك بزنم؟ مي خواهي برايت برقصم؟»
«نه ولي اينطور هم همه چيز را مي فهمند»
«نترس، خواب هم نمي بينند كه تو چه تحفه اي از آب درآمده اي.»

ادامه دارد...


به همّت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عر فان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.