داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com

 

پچ پچی در گرفت. زن عموم از این اتاق به آن اتاق می رفت و مثل مرغ سرکنده دور خودش می چرخید. عاقبت به سراغ مادرم آمد. با هم به اتاقی رفتند و در را بستند. خجسته و دختر عموها و پسر عمومی کوچک ترم که هنگامی که ما به ته باغ می رفتیم نجوا کنان هرهر کرکر می کردند. اکنون ساکت بودند و با نگاه های حیرت زده هر یک از گوشه ای نظاره می کردند. خدمه می کوشیدند بی صدا رفت و آمد و دایه جان برای نخستین بار بر سر منوچهر غر زد.

(( آه بچه، تو هم که چه قدر نق نق می کنی!))

مادرم برافروخته از اتاق زن عموم خارج شد و یک سر به اتاق خودمان آمد و با قهر و اخم به دایه گفت: جمع و جور کن. فردا صبح زود می رویم. ))

دایه به زانویش کوبید: وای خانم جان، کجا برویم؟ قرار بود هفت هشت روز بمانیم. پس کار محبوبه و آقا منصور چی می شود؟ هیچی ، چی می خواستی بشود؟ به هم خورد.
دایه مثل برق گرفته ها گفت: به هم خورد؟

پسره به مادرش گفته نمی خواهم. اه، چه طور؟ تا دیروز که منَت می کشید! مادرم با بی حوصلگی گفت: خوب، حالا دیگر نمی کشد.

آخر چی شده؟ چرا؟ به مادرش گفته محبوبه بچه است. لوس است. ناز نازی است. من زن می خواهم. نمی خواهم عروسک بازی کنم. تا امروز خیال می کردم می خواهم. حالا می بینم نمی خواهم. جلوی ضرر را از هر جا بگیرید منفعت است. اصلا" مثل خواهرم می ماند. بعد هم با اسب رفته بیرون. بیچاره مادرش هم نمی داند کجا رفته است. به شهر رفته یا شکار کبک!

دایه که همچنان اندوهگین بر زانو می کوبید و خم و راست می شد، عاقبت رو به من کرد: الهی برایت بمیرم مادر غصه نخوری ها...

نتواستم جلوی لبخند خود را بگیرم: نه دایه جان، غصه که ندارد. مادرم از پشت سر دایه که مشغول جمع و جور کردن اثاث بود نگاهی تند به من انداخت. دم در منزلمان تازه از کالسکه پیاده شده بودیم و من هنوز برای برداشتن چادرم وارد صندوقخانه نشده بودم که صدای مادرم بلند شد که با بی حوصلگی فریاد می زد: دده خانم به فیروز بگو برود تون تاب را خبر کند فردا صبح زود حمَام را روشن کند. خودت هم بدو برو به آغاز بیگم خبر بده ما فردا حمَام را روشن می کنیم بیاید بچه ها را بشوید. اگر خواست ادا و اطوار در بیاورد که مشتری دارم و چنین و چنان، به یکی دیگر از کارگرها بگو بیاید. حالا هرکس که می خواهد باشد. من حوصله ناز کشیدن ندارم. مادرم از گرد و خاک بسیار بدش می آمد و به خصوص هر وقت که به ده یا باغ می رفتیم این وسواس بیشتر آزارش می داد. شاید حمَام کوچک خانه ما بیش از حمَام هر خانه دیگری روشن می شد و آغاز بیگم دلاک که به مهارت در کیسه کشی شناخته شده بود، اغلب برای شست و شو به حمَام سرخانه ما می آمد.
خجسته بازویم را گرفت و در حالی که چادر از سر بر می داشتیم مرا به درون صندوقخانه کشید و در را بست. صدای پای مادرم که از حیاط به اندرون بر می گشت و از پلَه های ساختمان بالا می آمد هر لحظه نزدیک تر به گوش می رسید. خجسته عجولانه پرسید: چی محبوبه؟ چه خبر شد؟ چرا منصور یک دفعه جنَی شد؟
در حالی که چادرم را برداشته با خونسردی تا می کردم گفتم : تو هر وقت گیر آوردی ها! حالا که نمی شود حرف زد. الان خانم جان سر می رسد. صبر کن شب موقع خواب برایت....


به همت : مرضیه بخشایی
مسئول روابط عمومی رادیو مهرآوا
مسئول انجمن های: تاریخ ، دانستنی ها(موسیقی) ، اخبار اجتماعی ، کامپیوتر و فناوری اطلاعات ، تاریخ(کتابخانه) ، اجتماعی ، مناسبتها
ایمیل: bakhshaei2009@yahoo.com

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.