داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com

 

روی صندوق چوبی پارچه های نبریده افتادم و به ناچار همان جا نشستم. مادرم برافروخته گفت: - کجا؟ بتمرگ ببینم! به منصور چه گفتی که منصرف شد؟
دایه خانم هاج و واج با دهان باز به صحنه می نگریست و از حرف های مادرم سر در نمی آورد. وحشت زده گفتم:
- هیچی خانم جان. به خدا هیچی.
- پس چرا یک دفعه از زن گرفتن منصرف شد؟
- من چه می دانم؟
مادرم خم شد و با دو دست گوشت ران چپ و راست مرا از روی لباس گرفت و با تمام قدرت پیچاند. - تو چه می دانی؟ همۀ آتش ها از زیر گور تو در می آید. خیال می کنی من نمی فهمم؟ بچه گول می زنی؟ نمی دانی؟ هان، نمی دانی؟
چنان گوشتم را پیچاند که دلم ضعف رفت و فریاد زدم:
- آخ، آخ. گوشتم را کندی خانم جان.
- خوب کردم، هر چه کوتاه می آیم، هر چه به روی خودم نمی آورم...
رانهایم را رها کرد و به ساعد دست هایم که بر دامن نهاده بودم حمله برد. گوشت هر دو ساعدم را گرفت و پیچاند.
- قصد آبروی ما را کرده ای؟ می خواهی پدرت را بکشی؟ چه قدر من باید شیر قهر به این بچۀ بیچاره بدهم؟ تو که ما را بی آبرو کردی. کوس رسوایی ما را زدی.
از شدّت درد گردن را میان شانه هایم فرو بردم. جمع شده بودم و داد می زدم:
- آخ مردم خانم جان.
خجسته التماس می کرد:
- خانم جان کشتی. گوشتش را کندی.
انگار مادرم دیوانه شده بود. دایه مرتب می گفت:
- ای وای خانم ولش کنید. دارید می کشیدش.
دور خودش می گشت. می خواست جلوی مادرم را بگیرد ولی منوچهر بغلش بود. مادرم بی توجّه به جبغ و داد او و فریادهایی که منوچهر از ترس می کشید گفت:
- خیال کردی من نفهمیدم؟ سر مرا شیره می مالی؟ خدا پدر منصور را بیامرزد که آبروی ما را خرید. همه چیز را روی دایره نریخت. خاک بر سر من کنند. اگر زن عمویت بفهمد من چه خاکی به سرم بکنم؟ دنیا را خبردار می کند. حالا هم دیر نشده. آخرش می فهمد. الهی خدا مرا مرگ بدهد که راحت بشوم.
این دفعه به بازوهایم حمله کرد و هر دو را نیشگون گرفت. چنان گوشتم را می کشید که از درد روی صندوق نیم خیز شدم. واقعاً داشتم ضعف می کردم. عاقبت دایه بچه را به دست خجسته داد و گفت:
- این را بگیر ببینم.
و از عقب مادرم را در آغوش گرفت و از من جدا کرد.
- کشتید بچه ام را خانم. ولش کن دیگر، بس است.
چادر از سر مادرم افتاده بود. گوشۀ صندوقخانه نشست و به رختخواب ها تکیه داد. زانو ها را قائم و دور از یکدیگر نهاده بود. آرنج ها را بر زانوها تکیه داده سر را میان دست ها گرفته بود و گریه می کرد. به صدای بلند گریه می کرد. فقط پشت دست های کوچک لطیف او و موهای سرش را می دیدم. من آخ آخ می کردم و بازوهایم را می مالیدم. مادرم فغان می کرد و منوچهر وحشتزده جیغ می کشید. خجسته او را نوازش کنان از اتاق بیرون برد.
دایه بهت زده می پرسید:
- آخر چی شده خانم، چرا همچین می کنید؟
- چی شده؟ زیر سرش بلند شده. خاطرخواه شده.
نمی دانستم آیا این افشاگری مادرم به خاطر آن بود که دیگر نمی توانست رازی را که حتی قادر نبود با خواهر خود در میان گذارد در سینه نگه دارد یا از روی سیاست بود.
ادامه دارد...

به همت سيما گناوه اي
مسئول بخش عکاسي
ايميل : tara.sima@yahoo.com
شناسه ياهو :tara.sima

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.