داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com


پدرم باز هم پرسيد: «نگفت فعلا چه كاره است؟»
عموجانم سر به زير انداخت. نمي خواست پدرم را شرمنده كند:«چرا گفت فعلا شاگرد نجاّر است»
«درست گفته. دختر بنده خاطرخواه شده. يك شاگرد نجّار را مي خواهد. دوپايي هم ايستاده و مي خواهد كه زنش بشود.» سپس مكثي كرد و افزود: «هه، مردك لندهور... مي خواهد وارد نظام شود؟ با همين حرف ها قاپ اين دخترة احمق را دزديده.»
«خب بدهيدش برود»
پدرو مادرم هر دو با حيرت سر بلند كردند. بدون شك چشمان خود من هم در آن گوشه تاريك به همان اندازه گشاد شده بود و برق ميزد.
«بدهيمش برود؟ اين چه حرفي است داداش؟ من نعش او را هم روي كول اين اين پسرة جعلق نمي دهم. ببين اين دختر چه الم شنگه اي به راه انداخته. چه بي آبرويي به پا كرده! من همين امشب حسابم را با او تصفيه ميكنم. جنازه اش را مي اندازم توي ايوان.»
خواست از جا بلند شود كه عمويم بازويش را گرفت. مادرم نيز از جا پريد و جلوي پدرم ايستاد و خطاب به عمويم گفت: «آقا تورا به خدا جلويش را بگيريد.»
عمو جان كه برادر ارشد پدرم بود با لحني تند گفت: «اين حركات يعني چه؟ چرا بچه بازي راه انداخته ايد؟ حالا گيرم رفتيد و او را كشتيد، آبرويتان سر جايش بر ميگردد؟ آژان و آژان كشي، بگير و ببند. يا رفتيد و يه شكم سير كتكش زديد، فايده اي هم دارد؟ بايد فكر اساسي كرد. اين دختري كه من مي بينم، به قول منصور زده به سيم آخر. منصور مي گفت نگاهش مثل آدماي ماليخوليايي بود. مي گفت ترسيدم اگر با او زياد سر و كله بزنم، پيراهن را به تن خودش پاره كند و سر به بيابان بگذارد. خوب، عقدش كنيد براي اين جوان. مي رود توي نظام. شما هم كمكش كنيد»
پدرم حرف او را قطع كرد: «مي رود توي نظام؟ شما چرا اين حرف را ميزنيد؟ اين آدم لش بي همه چيز؟ اگر نظام برو بود كه تا به حال رفته بود. اگر او رفت توي نظام من اسمم را عوض مي كنم. من مرده و شما زنده. اگر اين عرضه را هم داشت دلم نمي سوخت»
عمويم با ملايمت گت:«آخر كمي عاقلانه فكر كنيد. هر كاري راهي دارد، رسمي دارد، آخرش كه چي؟ مي گويد اين جوان را مي خواهم؟ خوب، با عزّت و آبرو پسر را خبر كنيد، دست به دستشان بدهيد و بروند دنبال زندگي خودشان. خلاف شرع كه نمي كند. مي خواهد شوهر كند»
پدرم انگار كه بار سنگيني را بر دوش دارد بر جاي خود نشست و به لبه تخت تكيه داد. رنگ به چهره نداشت. گفت:‌«بله خان داداش، شما از دور دستي بر آتش داريد. از كنار گود مي گوييد لنگش كن. ولي من چه بگويم؟ آبروي من درخطر است، دختر شما كه نيست. دختر بنده است. اگردختر شما بود آن وقت مي فهميديد چه مي گويم. اگر دختر خودتان بود به همين سادگي او را مي داديد برود؟»
عمويم به ميان حرف او پريد:‌«عجب! دختر من نيست؟ بله درست است دختر من نيست ولي دختر برادرم كه هست. با همه حماقتش خوب حرفي به منصور زده. گفته اگر آبروي من برود، آبروي همه فاميل رفته. همه مي گويند دختر عموهايش هم مثل خودش هستند. فكر كه مي كنم مي بينم بد حرفي نزده. حالا شما هم جوان را بخواهيد، ببينيد، بسنجيد، شايد آدم خوبي باشد. مي گوييد افسر نمي شود؟ فعلا نجّار است؟ باشد نجّار باشد. كار كه عار نيست. مگر شغل ملاك مي شود؟ شما كه هنوز او را نديده‌ايد. ديده ايد؟ شايد هم رفت توي نظام.»
«چه طور مي شود نديده باشم آقا؟ فقط نمي دانم اين دختره بي شعور از چه چيز او خوشش آمده؟ نه جمالي، نه كمالي، يك آدم بي سروپاي پر رو، با صداي زمخت. حرف زدن عين لات ها. با يقه باز كه تا شانه هاي دكل پت و پهنش هم پيداست. موهاي سر از جلو و عقب به سر و برش ريخته. مثل بچهّ مزلّف ها. نگاه وقيح و چشم‌هاي دريده. اين آدم نظامي ميشود؟ اين ها همه‌اش در باغ سبز است داداش. من مرده شما زنده. اگر از همين هم كه هست بدتر نشد، تف بيندازيد به ريش من.»
ياللعجب! چه طور من و پدرم، ما دو نفر انسان با چشم گوش باز، يك جوان واحد را اين طور متفاوت مي ديديم؟ صدايي كه براي من مردانه و گوش نواز بود، در نظر پدرم زخمت و لامأبانه مي نمود. گيسوان آشفته و پريشاني كه در چشم من صوفي وش بود، از ديد پدرم جلف بود. چشمهاي درشت او با آن نگاه وحشي شوريده را دريده و وقيح مي ديد. چه طور دلش مي آمد آن گردن و يال و كوپال آفتابسوخته را كه رگ‌هاي آن از زير عضلات مردانه بيرون زده بود، دكل بنامد؟
عمويم پرسيد:«حالا ميخواهي چه كار كني برادر؟ كاريست كه شده. دختره ننگ كه نكرده!...»
خود عموجان بلافاصله ساكت شد. ننگ. اين دقيقا همان كاري بود كه من كرده بودم. پدرم پرخاشجويانه گفت:«ننگ نكرده؟ پس ننگ ديگر چيست؟ شاخ دارد يا دم؟»
عموجان گفت:«بابا مي خواهد شوهر كند. عاشقي كه گناه نيست. مگر دختر حيدرخان عاشق نشد و شوهر كرد؟ مگر پسر مرتضي قلي خان، خاطر خواه آن پيرزن شوهر مرده با دو تا بچه نشد و آخر سر هم او را گرفت؟ ديگر از مهدعليا كه بالاتر نيست كه عاشق داماد آشپز شد!...»
پدرم با بي حوصلگي جواب داد:«شما هم عجب فرمايشاتي مي فرماييد داداش. تاريخ مي خوانيد؟ آن داماد وزير شاه بود. اما دختر من عاشق يك آدم تن لش شده. يك آدم بي پدر و بي مادر، يك آدم بي استخوان. اين آدم در شأن ما نيست. به قول نازنين لقمه ما نيست. وصله تن ما نيست.»

ادامه دارد...


به همّت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عر فان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990
 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.