داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com

 

زودتر بدهیدش برود و قضیه را فیصله بدهید. مادرم آهسته دست خود را به سرش زد: وای که خدا مرگم بدهد. مردم چه می گویند؟
پدرم گفت: هیچ خانم. مردم به ریش بنده و جنابعالی می خندند. می گویند دختر بصیر الملک به دمش می گفت دنبالم نیا بو می دهی، با آن اِهِن و تُلُپ ، زن شاگرد نجَار محلَه شده...
مادرم گفت: ای خدا، نمی دانم چه گناهی کرده ام که مستوجب این عقوبت شده ام. آخر چرا باید این بدبختی به سر من بیچاره بیاید؟ من که هر چه دختر فقیر و بی چیز است جهاز دادم. به هر چه آدم مستاصل بی سرپرست بود کمک می کردم ...
پدرم انگار با خودش حرف می زند گفت: به قول نازنین، شأن پسر دایه خانم از این اجل تر است. داماد دده خانم و فیروز درشکه چی از این آدم محترم تر است. باز شانس آوردیم عاشق پسر باغبان نشده. هان که آب حوض ما را می کشد. حالا داداش می گویند دانبال و دینبول راه بینداز، همه را خبر کن بیایند تماشا. دست دخترت را بگذار توی دست یارو برود و به ریشت بخندد.
مادرم دوباره به سرش کوبید: وای، جواب مردم را چه بدهم؟
عموجان گفت: خانم، شما هم هی مردم مردم می کنید. منظورتان از این مردم چیست؟ اگر ما خودمان سرمان را بالا بگیریم و توی دهان مردم بزنیم، مردم غلط می کنند حرف بزنند.
پدرم آه کشید: همه از دست غیر می نالند، سعدی از دست خویشتن فریاد.
کاملا" مشخّص بود که منظورم پدرم کیست! در تمام فامیل دو زن وجود داشتند که افراد خانواده تنها زمانی موضوعی را با ایشان در میان می گذاشتند که قصد داشتند آن موضوع آفتابی شود ولی نمی خواستند از دهان خودشان شنیده بشود. این دو نفر یکی عمه جان کشور بود و یکی هم زن خود عموجان.

این دو زن فضول، حسود، خبر چین و دوبه هم زن بودند که دهانشان قفل و بست نداشت، برای عمه جان کشور که شوهرش مدتها پیش فوت کرده بود و به قول مادرم از دست این زن دق مرگ شده بود این طرز زندگی خود یک نوعی تفریح و وقت گذارنی به شمار می رفت. این عمه که ثروت هنگفتی از شوهر و پدر به ارث برده بود در همان حال که قربان صدقه برادرها می رفت، پسر نداشت، هربار که او را می دید می گفت: الهی قربان داداشم بروم. نمی دانی حسرت داشتم پسرش پسرش را بغل کنم.وقتی منوچهر به دنیا آمد و پدرم یک انگشتری زمّرد به مادرم چشم روشنی داد گفت: خدا شانس بدهد. ما سه تا پسر زاییدیم مثل دسته گل. شوهرمان برای هر کدام یک سکّه طلا تلپ، تلپ، تلپ چسباند روی ما پیشانی ما. قدر داداشم را باید خیلی بدانی نازنین خانم.

خود عمه جان به مناسبت زایمان مادرم یک جفت گوشواره طلای پِرپری بسیار سبک وزن هدیه آورد و از آن روز به بعد هر جا که می نشست این را به رخ همه می کشید و می گفت : والله من به بیوه زنی خودم دیدم اگر طلا نبرم یک وقت نازنین خانم می رنجد. بالاخره پسر زاییده. توقع دارد. به خودم گفتم اگر با قرض و وقوله هم شده باید برایش طلا ببرم.
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.