داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com

 

بازوهايم را گرفت تا از جايم بلند شوم. چنان ناله اي از درد كشيدم كه مثل مارگزيده ها دستش را كنار كشيد و وحشت زده پرسيد: «چي شده؟»
«جاي نيشگون خانم جانم درد مي كند»
«بزن بالا ببينم»
آستينم را بالا زدم و به محض آن كه به ساعدم رسيدم، خودم هم وحشت كردم. هر دو ساعد به اندازه يك كف دست سياه و خون مرده بود. دايه جانم گفت:«واي بميرم الهي، ببين چه به روز اين دختر آورده. بزن بالا بازويت را ببينم»
وضع بازوهايم ديگر بدتر بود. انگار پارچه كبودي به رنگ پوست بادنجان كه جا به جا لكه‌هاي سرخ و بنفش داشت روي بازويم بسته بودند. دايه جانم ران هايم را هم بررسي كرد. دست كمي از دستهايم نداشتند. مادرم كه از حّمام بيرون مي آمد روي لچك حمّام چادر نماز سفيد گلداري به سر كرده بود و منوچهر را در قنداق سفيد و لچك حمام با لپ هاي سرخ و سفيد همراه مي آورد. انگار سر يك عروسك خوشكل را روي دسته هاون چسبانده بودند. با غضب فرياد زد: «دايه جان، بگو بيايد، آغا بيگم منتظر است»
و چون پاسخي نشنيد، دوباره همچنان كه به پله ها رسيده بود فرياد زد: « محبوبه، محبوبه مگر با تو نيستم؟»
دايه خانم ارسي را بالا زد. سر بيرون كرد و مخصوصا با صداي بلند كه شايد آغا بيگم در حمّام آن را بشنود فرياد زد: «خانم، محبوب خانم نمي توانند حمّام بيايند، عذر دارند»
مادرم كه حالا وارد اتاق شده بود، همان طور كه دايه به بيرون خم شده بود، از پشت سر به او گفت: «چرا نعره ميزني دايه خانم؟ قباحت دارد. حاج علي توي مطبخ است، مي شنود» وبا دست به من اشاره كرد:«من كه مي دانم اين هيچ مرگش نيست. اين اداها و اصول‌ها ديگر چيست؟ زود پاشو برو حمّام دختر»
دايه دست مرا گرفت و آستينم را بالا زد: «اين طوري برود حمّام؟ ببينيد چه به روز اين دختر آورده ايد؟فقط همينمان مانده بود كه آغا بيگم تن و بدن كبود او را ببيند و دوره بيفتند». و خطاب به من افزود: «الهي قربات قدت بشوم مادر. وقتي آغا بيگم رفت خودم مي برم حمام مي شورمت»
مادرم در حالي كه با غيظ از اتاق بيرون مي رفت گفت: «د همين. اگر اين قربان صدقه ها نبود اين جور خودسر نمي شد.»
دايه به دنبال او راه افتاد: «از گوشت و خون من نيست ولي بزرگش كرده ام. بچه است. دست و پرش را كه ديدم گفتم خانم جان الهي دستت بشكند. تمام تن اين دختره را كبود كرده اي.»
در كمال تعجّب مادرم سكوت كرد و صدايي از بيرون به گوشم نرسيد الاّ غر‌غر دايه خانم. شايد مادرم ملاحضه سن و سالش را كرده بود. شايد حرمت دلسوزي و وفاداري او را حفظ كرده بود. يا خيلي ساده، شايد دلش به حال من سوخته بود.
باز نامه اي نوشتم. شرح حال كتك خوردنم را. وقتي پدرم براي ناهار به مهماني رفت و مادرم دراتاق كنار منوچهر به خواب بعد از ظهر تابستان فرو رفت، آهسته و قدم زنان به ته باغ رفتم. حاج علي در پاشير ظرف هاي ناهار را مي شست. دو ساعت از ظهر مي گذشت. خواستم سنگ را پرتاب كنم. صداي پايي شنيدم و مكث كردم. چه كسي ممكن بود آنجا باشد؟ در آن راه باريك و متروك؟صبر مي كنم برود، بعد. صداي پا قطع شد. انگار آن شخص ايستاد. ناگهان به فكرم رسيد شايد رحيم باشد. چه طور بفهمم؟ پشت به ديوار زدم و به صداي نسبتأ بلند گفتم: «حاج علي كجا هستي؟ چرا امروز هيچ كس ته باغ نيست؟»
بلافاصله صداي سرفه شنيدم و بعد صداي رحيم را:‌«اين كوچه چه ‌قدر خاك و خاشاك دارد.»
آهسته گفتم: «رحيم؟»
«محبوب تو هستي؟ تنهايي؟»
«آره» و سنگ را پرتاب كردم. مدّت كوتاهي طول كشيد، انگار كاغذ را خواند.
«كتكت مي زنند؟»
«عيبي ندارد»
«عيبي ندارد؟ خيلي هم عيب دارد. دارند زجر كشت مي كنند»
گفتم: «باور نمي كنند كه تو مي خواهي بروي توي نظام. مگر نمي خواهي؟»
مكث كرد: «توي نظام؟ چرا مي خواهم....وقتي رفتم مي بينند»
« كي مي روي؟»
باز مكث كرد:«والله دنبالش رفته ام....چند ماهي طول ميكشد....ولي از سال ديگر عقب تر نمي افتد. مي آيي فرار كنيم؟»
«واي نه، خدا مرگم بدهد. مي خواهي به يكباره خونم حلال شود؟ صبر كن ببينم چطور مي شود؟»
«آخر تا كي صبر كنم؟ من كه بيچاره شدم»
گفتم: «اگر رضايت ندادند آن وقت يك فكري مي كنيم»
گفت: «زودتر هر فكري داري بكن. من دارم از دست مي روم»
سر و كلهّ حاج علي لنگان لنگان پيدا شد و من آهسته گفتم: «خدا حافظ، حاج علي آمد»



به همت : مرضیه بخشایی
مسئول روابط عمومی رادیو مهرآوا
مسئول انجمن های: تاریخ ، دانستنی ها(موسیقی) ، اخبار اجتماعی ، کامپیوتر و فناوری اطلاعات ، تاریخ(کتابخانه) ، اجتماعی ، مناسبتها
ایمیل: bakhshaei2009@yahoo.com



کلمات کليدي : بامداد خمار، رمان بامداد خمار، فتانه ح

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.