داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com


مادرم گفت:«خدا مرگم بدهد، بي هيچ پذيرايي..»
«اختيار داريد خانم، من كه براي پذيرايي نيامده بودم. خداحافظ شما»
پدر و مادرم در حالي كه هر دو بي رمق نشسته بودند، تكاني به خود دادند و با هم گفتند:«بالله. خوش آمديد. مشرّف. قدم بالاي چشم»
نه آنها در فكر برخاستن و رعايت تشريفات و آداب و رسوم بودند و نه عمو متوجه بي توجهي آنها بود. هرسه پريشان احوال‌تر از آن بودند كه متوجه اين مسئآله باشند. عمو در حوضخانه را كه روبه حياط بود گشود و از پلّه ها بالا رفت و در تاريكي شب ناپديد شد. پدرم آهي كشيد و به مادرم گفت:«به محبوبه بگو به اين پسره پيغام بدهد هفته ديگر سه شنبه يك ساعت مانده به غروب بيايد اينجا ببينم حرف حسابش چيست؟»
مادرم با بي حالي گفت:«دكانش كه بسته است. محبوبه از كجا پيدايش كند؟
«چه ساده هستيد شما خانم، محبوبه خودش خوب مي داند كه چه طور پيدايش كند»
آهستهاز پله هاي پشت بام بالا رفتم و زير ملافه خزيدم. انگار باري ازدوشم برداشته بودند. سبك شده بودم. ستاره ها را مي ديدم كه چشمك مي زنند. باد خنكي از طرف شميران مي وزيد. هوا كم كم روبه پاييز مي رفت.
چه‌قدر همه چيز زيبا و آرام بود. هميشه اين ستاره ها آن جا بودند؟ هميشه شبهاي تهران اين قدر ساكت و آرام بخش بود؟ هميشه اين نسيم اين قدر مهربان بر چهره ها دست نوازش مي كشيد؟ پس من كجا بودم؟ چرا نمي ديدم؟ چرا نمي فهميدم؟
صبح روز بعد مأمور رساندن پيام پدرم به رحيم شدم. در اولين فرصت كاغذي را به سنگ به آن سوي ديوار انداختم.
سه شنبه از صبح زود بي تاب بودم. دلشوره داشتم. خجسته هم هر ساعت يك بار مي آمد و مي گفت: «چه شكليه؟ چه شكليه؟»
«بابا دست از سرم بردار خجسته. حالا مي آيد و از پشت پنجره يه دل سير سياحت كن» انتظار داشتم پذيرايي مفصلي دركار باشد. همان‌طور كه از شازده و مادرش پذيرايي مي كردند. ولي خبري نبود. مادرم حال آدم هاي تب دار را داشت. حتي حوصله منوچهر را هم نداشت. دايه سماور را روشن كرد و يك ظرف نان نخودچي مانده را گذاشت گوشه اتاق پنجدري. سكوت دردناكي بر سراسر خانه حاكم بود. سكوت كاخ پادشاهان شكست خورده. پدرم خسته وبي حال درست زير چلچراغ روي يك صندلي روبه حياط نشسته بود و ارسي ها را بالا زده بود. و حاج علي مثل روزهاي ديگر حياط را آب و جارو كرده بود. دايه يك ظرف هندوانه سرخ و خوشرنگ هم كنار شيريني روي ميز گذاشت. فقط همين. مقابل پدرم يك صندلي قرار داشت.
يك ساعت به غروب مانده از راه رسيد. خجسته دراتاق گوشواره كنار من بود. مادرم در آبدارخانه مانده بود و مطمئن بودم در آن جا مانده تا از پشت در بسته، بي هيچ قيد و بندي او را از پشت شيشه تماشا كند. دده و دايه جانم در حياط در فاصله اي نسبتا دور با كنجكاوي سراپاي او را برانداز مي كردند.
لباده به تن و شلوار نو به پا داشت. شالش در پشت كمر سه چين مي خورد. گيوه هايش نو بودند و براي اولين بار بود كه پشت آنها را بالا كشيده بود. موهاي پريشان از زير كلاه تخم مرغي بيرون زده بود و تا گردن او را مي پوشاند. دلم مي خواست كلاه را زودتر بردارد تا آن زلف‌ها بر پيشاني اش فرو ريزد و خجسته آنها را ببيند و سليقه مرا تحسين كند. بازهم يقه پيراهنش اندكي باز بود. انگار دكمه نداشت و يا اگر يقه اش را مي بست خفه مي شد. به راهنمايي دايه از پله ها بالا رفت و وارد پنجدري شد. تا سرو كله اش پيدا شد پدرم تكاني خورد و پا روي پا انداخت. او همانجا مقابل در ايستاده و دو دست را در جلو روي هم گذاشته بود. پشت پدرم به سوي ما بود و ما او را كه روبروي ما قرار داشت دزدانه تماشا مي كرديم. متوجه شدم دستهاي محكم و قويش اندكي مي لرزيد. دلم فرو ريخت. با حجب گفت: «سلام عرض كردم»
پدرم با خشكي گفت: «سلام بيا تو. نه لازم نيست گيوه هايت را بكني. بيا تو»
انگار خاري در دلم خليد.
وارد شد و نگاهي تحسين آميز و حيران به اطراف اتاق افكند. كلاه از سر برداشت و در دست گرفت. از شدت هيجان آن را مي پيچاند. موهايش رها شدند و پدرم با لحني كه اكراه و ملال خاطرش را به خوبي نشان مي داد گفت:«بگير بنشين، خواست چهار زانو روي زمين بنشيند. پدرم آمرانه گفت:«آن جا نه، روي صندلي»
خجسته پكي خنديد و گفت: «تو اين را مي خواهي؟»
گفتم:«خفه شو، مي فهمد»
ولي دلم چركين شده بود. نه تنها از طرز رفتار ارباب مآبانه پدرم مكدر شده بودم، بلكه انتظار هم نداشتم او نيز اين قدر مطيع و مرعوب باشد. لب صندلي نشست و پاها را جفت كرده بود و دست ها را روي زانو نهاده بود. به خودم گفتم بگذار وقتي صاحب منصب شد آن‌وقت ببينم باز هم پدرم با او اينگونه رفتار ميكند؟ و او را با لباس نظامي، با چكمه و كلاه و شمشير مجسم كردم و دلم ضعف رفت»

ادامه دارد...


به همّت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عر فان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990
 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.