داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com

- بله

- دیگر چه؟

- هیچ کس

پدرم، انگار که می ترسید بیشتر کنکاش کند گفت: تو دختر مرا می خواهی؟

سر به زیر انداخت و مدّتی ساکت ماند. بعد سرش را آهسته بلند کرد و به روبه رو، به در اتاق گوشواره که ما در آن بودیم خیره شد. نمی توانست در چشم پدر نگاه کند. او مرا نمی دید ولی انگار که من صاف در چشم او نگاه می کردم. گفت: بله

- می خواهی او را بگیری؟
- با تعجّب به سوی پدرم چرخید: از خدا می خواهم.

پدرم با غیظ گفت: خدا هم برایت خواسته.

سر به زیر افکند و ساکت شد. دوباره دلم هوایش کرد. نمی خواستم پدرم آزارش بدهد. پدرم گفت: خوب گوش کن. اگر من دخترم را به تو بدهم، یک زندگی برایش درست می کنی؟ یک زندگی درست و حسابی؟ با دست دور اتاق را نشان داد و افزود: نمی گویم این جور زندگی. ولی یک زندگی جمع و جور، مرفه آبرومند، راحت و با عزت و احترام.

- هر چه در توان باشد می کنم. جانم را برایش می دهم.

- جانت را برای خودت نگهدار. نمی دانم توی گوشش چه خوانده ای که خامش کرده ای. ولی خوب گوش هایت را باز کن. یک خانه به اسم دخترم می کنم که در آن زندگی کنید، با یک دکان نجّاری که تو توی آن کاسبی کنی. ماه به ماه دایه خانم سی تومان کمک خرجی برایش می آورد. مهریه اش باید دوهزار و پانصد تومان باشد. وای روزگارت اگر کوچک ترین گرد ملالی بر دامنش بنشیند. ریشه ات را از بن می کنم. دودمانت را به باد می دهم. به خاک سیاه می نشانمت. خوب فهمیدی؟

- بله آقا

- برو و خوب فکرهایت را بکن و به من خبر بده.

- فکری ندارم بکنم. فکرهایم را کرده ام. خاطرش را می خواهم. جانم برود، دست از او نمی کشم.
پدرم با نفرت و بی حوصلگی دستش را تکان داد: بس است. تمامش کن. شب جمعه ده روز دیگر بیا اینجا. شب عید مبعث است. زنت را عقد می کنی، دستش را می گیری و می بری. هر چه لازم است با خودت بیاوری بیاور.
سواد داری؟

وای چرا پدرم این طور ذحرف می زند! مگر می خواهد نوکر بگیرد که این طور بازخواست می کند؟ خون خونم را می خورد.

- بله. خوش نویسی هم می کنم.

پدرم قطعه کاغذی را از جیب خود بیرون کشید که بعدها فهمیدم نشانی منزل حسن خان برادرزن دومش است و به دست او داد. رحیم دو دستی و با تواضع کاغذ را گرفت. فردا صبح می روی به این نشانی. سپرده ام این آقا ببردت برایت یک دست کت و سلوار و ارسی چرم بخرد. روز پنجشنبه با سر و وضع مرتب می آیی، حالیت شد؟

- بله آقا.

- خوش آمدی

دلم گرفت. نمی دانستم از تفرعن پدرم بود یا از تهی دستی همسر آینده ام. پدرم می دانست که ما از گوشه ای نگاه می کنیم. او را می کوبید. می خواست برتری ما و حقارت او را به رخم بکشد. عصبانی شده بودم.

ادامه دارد...


به همت : مرضیه بخشایی
مسئول روابط عمومی رادیو مهرآوا
مسئول انجمن های: تاریخ ، دانستنی ها(موسیقی) ، اخبار اجتماعی ، کامپیوتر و فناوری اطلاعات ، تاریخ(کتابخانه) ، اجتماعی ، مناسبتها
ایمیل: bakhshaei2009@yahoo.com
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.