داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com

 

 حقارت مجلس دل آزار بود. تلاش های معصومانه خجسته و كوشش های پر مهر دده خانم و دایه خانم كافی نبود تا از واقعیت ها را وارونه جلوه دهند. تا بر این واقعیت كه پدر و مادرم این داماد را نمی خواستند سرپوش بگذارد. تا تنگی دست او را پنهان كند. مادر رحیم شادمانه می خندید و نقل به دهان می گذاشت. بعد رحیم آمد و من دیگر غیر از او هیچ چیز ندیدم. همان چشمان درشت، پوست تیره و همان لبخند شیطنت بار. اشتباه كرده بودم، با كت و شلوار خواستنی تر هم شده بود. دایه دستش را گرفت و آورد و كنار من نشست. دست در جیب كرد. یك جفت گوشواره طلا بیرون آورد و كف دست من گذاشت. بعد مادرش جلو آمد. یك النگوی طلا به دستم كرد و باز مرا بوسید. انگشتر جواهر نشانی در كار نبود كه برق آن چشم همه را خیره كند. در عوض من خیره به برق چشمان او نگاه می كردم. هیچ عروسی در دنیا دل گرفته تر و خوشبخت تر از من نبود. مخصوصا وقتی كه با دست محكم مردانه اش دست كوچك و نرم مرا گرفت و گفت:
- آخر زن خودم شدی!
و باز همان لبخند شیطنت آمیز لب هایش را از هم گشود و دندان های ردیف مروارید گونه اش را به نمایش گذاشت.
خواهر بزرگ ترم كه با اندوه و یاس در آستانه در اتاق ایستاده بود و با دلی گرفته تماشا می كرد. جلو آمد. یك جفت النگوی پت و پهن به دستم كرد و مرا بوسید. یك كلام با رحیم صحبت نكرد. شك داشتم كه حتی نیم نگاهی هم به چهره او افكنده باشد. نمی دانستم آیا اگر او را در خیابان ببیند باز می شناسد یا نه؟ سكوتی برقرار شد. مادر رحیم برای شكستن آن سكوت تلخ هل كشید و هلهله كرد. دایه یك سینی برداشت و ضرب گرفت. مادر رحیم و دده خانم و خجسته دست می زدند. پدرم با مشت به در كوفت. انگار كه به قلب من می كوبد. به صدای بلند و خشنی گفت:
- چه خبرته؟ صدایت را سرت انداخته ای دایه خانم؟
دایه از این سو با رنجش آشكاری گفت:
- وا، آقا خوب دخترمان دارد عروس می شود. شادی می كنیم دیگر. شگون دارد.
پدرم آمرانه فریاد زد:
- دنبك را بده دستشان ببرند خانه شان تا كله سحر هر قدر می خواهند بزنند. این جا این سر و صداها را راه نینداز.
دایه سرخورده و دلخور سینی را زمین گذاشت. دیگر نمی دانستیم چه باید بكنیم. خواهر بزرگم رفت و برگشت و پیغام آورد:
- محبوب، بیا آقا جان با تو كار دارند.
فقط با من. رحیم گویی وجود نداشت. از جا بلند شدم و وارد پنجدری شدم و در را پشت سرم بستم. پدرم روی یك مبل افتاده بود. سر را بر پشتی مبل نهاده، پاها را تا وسط اتاق دراز كرده بود. مچ پای راستش روی مچ پای چپ قرار داشت. نه تنها تكمه كتش باز بود، بلكه نیمی از تكمه های بالای جلیقه و یقه پیراهنش نیز گشوده بود. مثل این كه احساس تنگی نفس می كرد. هرگز او را این قدر آشفته حال و نا مرتب ندیده بودم. دست ها را بی حس و حال روی دسته مبل نهاده و مچ دست هایش را از دسته مبل رو به پایین آویزان بود. رنگ به صورت نداشت و به سقف خیره بود. جواهری را از چنگش به یغما برده بودند. مادرم در لبه پنجره نشسته و به شیشه های رنگین ارسی تكیه داده بود. انگار او نیز جان در بدن نداشت. حتی چادر نیز بر سر نیفكنده بود. با پیراهن گلدار آن جا نشسته بود و دست ها را سست و بی جان بر زانو انداخته بود. مرا كه دید برخاست و جلو آمد. یك انگشنر الماس نسبتا درشت پیش آورد و در دست من گذاشت. نگفت مبارك باشد. گفت:
- این را از من یادگاری داشته باش.
و اشكریزان از در اتاق خارج شد.
پدرم مدتی ساكت ماند. من نمی دانستم چه باید بكنم. همچنان سر به زیر افكنده و دست ها را به هم گرفته و ایستاده بودم. خواهرم در كنارم بود. پدرم رو به سقف كرد. با صدای آهسته و بی جان گفت:
- به تو گفته بودم ماهی سی تومان كمك خرجی برایت می فرستم؟
می خواستم بگویم شما كی با من حرف زده بودید؟ ولی فقط گفتم:
- نه آقا جان.
- می دهم دایه خانم برج به برج برایت بیاورد.
با زحمت زیاد دست راست را بالا برد و در جیب داخل جلیقه كرد. یك سینه ریز مجلل طلا از آن بیرون كشید و به طرفم دراز كرد:

- بیا بگیر. این برای توست.

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.