داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com


- چی گفتید خانم؟
رحیم با بی اعتنایی در حالی كه یك آرنج را روی زانو نهاده و چای را در نعلبكی ریخته فوت می كرد، حالتی كه من از آن بدم می آمد، گفت:
- هیچی، می پرسد تو حامله هستی یا نه. نخیر، حامله نیست.
مادرش پشت چشمی نازك كرد و گفت:
- آخر وقتی دیدم محبوبه جان صبح بلند نشد چای درست كند، پیش خودم گفتم حتما خبرهایی هست. محبوبه جان، رحیم خیلی خاطرت را می خواهد ها! توی خانه خودمان دست به سیاه و سفید نمی زد.
از غیظ آتش گرفتم. توقع شنیدن این حرف ها را نداشتم. در خانه پدری كسی از گل بالاتر به من نگفته بود. چه برسد به نیش و كنایه. با ملایمت و ادب گفتم:
- خوب خانم، من هم در خانه خودمان دست به سیاه و سفید نمی زدم.
به قهقهه خندید و به لحن طنزآلود گفت:
- خوب، همین است كه لوس شده ای دیگر، مادر جون.
بغض گلویم را گرفت. آهسته استكان چای خود را بر زمین نهادم و نشستم. دلم می خواست جواب دندان شكنی به او بدهم ولی بلد نبودم. شرم و حیا و احترام به بزرگ تر مانع می شد. ملاحظه ای كه نسبت به رحیم داشتم مانع شد. من این طور بار آمده بودم. نمی توانستم چشم خود را ببندم و دهانم را باز كنم. آن هم سر هیچ و پوچ، آن هم از روی حسادت. مثل این زنی كه مادر شوهر من بود. دلم می خواست رحیم از من حمایت كند. باید این كار را می كرد. من كه نمی توانستم و نباید به مادر او بی احترامی كنم ولی او مثل این كه اصلا متوجه نبود كه من چه قدر ناراحت و دلگیر شده ام. ولی مادرش خوب فهمید و گفت:
- وای الهی بمیرم مادر، چرا تو چیزی نمی خوری؟ زن، تو پس فردا می خواهی بزایی. زن باید بخورد تا جان داشته باشد.
نیش خود را زده بود و حالا آثار جرم را پاك می كرد.
- میل ندارم.
او با اشتهای كامل صبحانه خورد. رحیم هم دست كمی از او نداشت. ناگهان نسبت به هر دوی آن ها احساس خشم و كینه كردم. احساس می كردم در اقلیت واقع شده ام. تنها گیر افتاده ام. دلم می خواست حرفی بزنم. اعتراضی بكنم. از اتاق بیرون بروم و در را به هم بكوبم. به رحیم بگویم جلوی زبان مادرش را بگیرد. به مادرش بگویم خفه شود. ولی حیا مانع می شد. همیشه به گوشم كرده بودند:
« تو خانم باش . »
وقتی كه عاقبت مادرش شر خود را كم كرد و با رحیم كه سركار می رفت از خانه خارج شد، اشكهایم سرازیر شد. نه از روی استیصال، بلكه از غیظ، از بی دست و پایی خودم، از بی توجهی و گیجی رحیم.

عید نزدیك بود و باز دلم هوای خانه پدری را كرده بود. چهل روز می شد كه دایه نیامده بود. آن روز صبح تازه اشكهایم را شسته بودم كه از راه رسید.
گیج و پرشان بود. ظرف های صبحانه را از دست من گرفت تا بشوید. همچنان كه لب حوض ظرف می شست كنارش نشستم:
- دایه جان، آقا جان و خانم جون پیغامی برای من نفرستادند؟ سلام نرساندند؟
- والله محبوبه جان، وقتی می آمدم آن قدر خانه شلوغ بود كه نگو. شیرینی پزی ... بچه داری ... این فیروز هم كه روز به روز تنبل تر می شود. دده خانمم هم كه كارش شده خوردن و خوابیدن.


- دایه خانم حرف توی حرف نیاور. سلام رساندند. یا نه؟

دایه استكان را در آبكش دمر كرد و بی آن كه به من نگاه كند گفت:
- راستش نه.
با حرص گفتم:
- با این كارها می خواهند خون به جگر من كنند.
آرام گفت:
- آن قدر دل خودشان خون است كه دیگر غم تو یادشان رفته.
بند دلم پاره شد. بدنم لرزید.
- چی شده دایه جان، چرا؟

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.