داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com

« انشاالله زودتر چاق می شوی و به خانه و زندگیت می رسی. »
من هم گفتم:
- بله، به عروسی خجسته خانم.
خاله ات هیچ به روی خودش نیاورد كه منظور من چیست و گفتند:
- ای بابا، حالا كه خجسته بچه است.
من هم غیظم گرفت و گفتم:
- خانم جان كجایش بچه است؟ شما كه تا چند ماه پیش امان همه را بریده بودید كه او را برای پسرتان شیرینی بخورید!
حالا مادرتان هم با آن حال نزار هی مرتب می گفتند:
- دایه خانم بس كن. این حرف ها چیست كه می زنی؟ مگر خجسته خانه مانده است؟ ول كن، دست بردار!
ولی من ول نكردم. خاله تان هم نه گذاشتند و نه برداشتند و گفتند:
- آخر چند ماه پیش كه محبوبه زن زنجار محل نشده بود و من هم كه حرفی ندارم، از خدا می خواهم. ولی پسرم می گوید من باجناق نجار نمی شوم. والله به خدا این حرف پسرم است. من خودم هم دارم از غصه دق می كنم.
دود از سرم بلند شد. خجسته چوب مرا خورده بود. ضرر هوی و هوس مرا می كشید. چه طور خاله ام توانسته بود با این وقاحت دل مادر مریض مرا به درد آورد؟ ای زن سیاه دل. دایه همچنان حرف می زد و من سردرد گرفته بودم. دایه گفت:
- مادرتان گفتند:
« هیچ عیبی ندارد آبجی. مال بد بیخ ریش صاحبش. خدا نكند شما دق كنید! دشمنتان دق كند. من كه می دانم شما گناهی ندارید. فقط به حمید جانتان از قول من بفرمایید اگر خجسته این فامیل عار و ننگ را نداشت كه به آدمی دست و پا چلفتی مثل تو رو نمی دادند خواستگاریش كنی و شب و روز امانش را ببری! »
خاله جان قهر كرد و رفت. از آن موقع به بعد هم با مادرتان سر سنگین شده. می بخشی ها ننه! خاله ات است ولی آدم پرمدعایی است. راست گفته اند كه بدهكار را رو بدهی طلبكار می شود. از آن روز تا به حال یك چشم مادرتان اشك است یكی خون. آقا جانتان آن قدر ناراحت بودند كه تازه امروز یك دفعه به صرافت افتادند كه هفت هشت روز از برج رفته و هنوز ماهیانه شما را نفرستاده اند.
پرسیدم:
- خجسته چه طور، او حالش چه طور است؟
دلم برای خواهرم كباب بود. دایه گفت:
- اصلا به روی خودش نمی آورد. می گوید به جهنم. من كه از اول هم پشت چشمم برای این پسره باز نمانده بود. ولی یك شب پیش من گریه كرد و گفت دایه جان، نه فكر كنی من تره به ریش این پسر خاله خرد می كنم ها! خودت كه خوب می دانی از اول هم دلم نمی خواست بروم شمال و دور از همه كس و كارم زندگی كنم. ولی دلم از این می سوزد كه این ها تا پریروز این قدر مجیز می گفتند، حالا این طور آقا جان و خانم جانم را سرشكسته كرده اند. این هم از فامیل. خدا لعنت كند هر چی فامیل است. رحمت به صد پشت غریبه. خاله ام به جای آن كه توی این موقعیت غمخوار مادرم باشد، نمك به زخم او پاشید.
اشكهایم كه به دنبال بهانه بودند سرازیر شدند. « تقصیر من است دایه جان. من پدر و مادرم را سرشكسته كردم ... من باعث شدم. من خجسته را از شوهر باز كردم. »
دایه بغلم كرد و گفت:
- ننه چرا بدن خودت را می لرزانی؟ این از بی لیاقتی خود پسر خاله ات است. از بی عقلی اوست. دختر به این خوبی را از دست داد این كه نشد. اگر قرار بود هركس باجناقش را نمی پسندد دست زنش را بگیرد و ببرد محضر دیگر توی این شهر یك زن شوهردار هم نباید پیدا می شد. ول كن. بی كاری؟ برای حمید گریه می كنی؟ آن هم با آن قد و هیكلش! مرغ پا كوتاه! تازه باید بگویی خوشا به سعادت خجسته.
از حرف های دایه ام به خنده افتادم. واقعا قد و هیكل پسر خاله ام كاملا مطابق این لقب بود. با این همه، سردردی كه گرفته بودم تا هنگام بازگشتن رحیم بدتر شده بود. دایه در اتاق بود كه رحیم در زد.
در را باز كرد و وارد دالان شد. اگر چه حالا كت و شلوار می پوشید، با این همه، باز یقه پیراهنش باز بود و بوی چوب می داد. ناگهان از این كه دایه ام او را به این حال ببیند شرمنده شدم. سر و وضع ظاهر او تاییدی بود بر گفته های خاله و حمید. با دستپاچگی گفتم:
- رحیم، این طور نیا تو. تكمه های یقه ات را ببند.
- چرا؟

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.