داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com


در عالم خیال فامیل را مجسم می كردم كه دور هم نشسته اند. پریشب كه چهارشنبه سوری بود، من و رحیم دو نفری نشستیم و تخمه خوردیم و به صدای ترقه هایی كه بچه ها در می كردند گوش دادیم، به صدای قاشق زنی، به بوی دود و آتش. حالا چه كنم؟ چه كسی را دارم كه به دیدنش بروم؟ چه كسی به سراغم خواهد آمد؟
پول هایم را جمع كرده بودم و پنهانی با دایه به بازار رفته بودم تا یك ساعت با زنجیر طلا برای رحیم عیدی بخرم. دلم می خواست جلیقه اش با زنجیر طلا زینت شود. وقت سال تحویل عیدی را به او دادم. ذوق زده خندید و در عوض یك قاب چوبی پر نقش و نگار به من داد كه دستخطی در آن بود كه خود با خط خوش آن را نوشته بود.
قاب را با شوق از او گرفتم. خوشحال می شدم كه به شعر و خطاطی روی بیاورد. گفتم باید آن را هم به دیوار بكوبد. به دیوار اتاقی كه در می خوابیدیم و او هم كوبید. دلم می خواست بدانم پدرم امسال به نزهت چه عیدی داده است! به خجسته، به منوچهر، به مادرم! من هم كه از یاد رفته بودم. انگار فكر مرا خواند. گفت:
- برگ سبزی است تحفه درویش.
دلم سوخت و با محبت به چشمانش نگریستم:
- رحیم جان، برویم دیدن مادرت؟
- نه، لازم نیست. او خودش به این جا می آید.
- آخر بد است. مادر توست. جسارت می شود.
- نه، بد نیست. خودش این طور راحت تر است.
پافشاری نكردم. فهمیدم دلش نمی خواهد خانه مادرش را ببینم.
مادرش آمد. برای من یك قواره پارچه ارزانقیمت آورد. از آن ها كه مادرم به دایه جان و دده خانم عیدی می داد. دلم فشرده شد. به روی خودم نیاوردم با احترام او را بالای اتاق نشاندم.
- به به. خانم دست شما درد نكند. چه با سلیقه! اتفاقا چه قدر هم پارچه لازم داشتم.
قری به سر و گردن داد و با ناز و ادا نشست. مهمان بعدی من دایه جانم بود كه مادر شوهرم به وضوح از او خوشش نمی آمد. با این همه دایه برای من حكم مهمان عزیزی را داشت. در اتاق كوچك آهسته سه تومان به رحیم دادم.
- رحیم جان، این را به دایه عیدی بده.
ابروها را بالا كشید و تعجب زده گفت:
- این همه؟! ....
- آره محض خاطر من.
- آخر مگر چه خبر است؟
- تو را به خدا یواش حرف بزن. صدایت را می شنود. به خاطر من بده.
خودم قبلا به دایه عیدی داده بودم. با این همه دلم می خواست رحیم با این كار آقایی و سروری خود را تثبیت كند. دلم می خواست دایه ام رحیم را آقای این خانه به حساب بیاورد.
مثل بوم غلتان شده بودم. پا به ماه بودم. دایه خانم بیشتر به خانه ما می آمد. مرتب به من سر می زد. از آمد و رفت های مكرر او نگرانی مادر و پدرم را احساس می كردم. هوا سرد شده بود. دست و پای من باد كرده و صورتم متورم بود. پره های بینی ام گشاد و لب هایم كلفت شده بود. از آیینه بدم می آمد. زشت شده بودم.
- دایه جان، چرا این شكلی شده ام؟
دایه با بی حوصلگی می گفت:
- درست می شوی مادر. درست می شوی. رحیم آقا، این آدرس قابله ای است كه بچه نزهت خانم را به دنیا آورد. منوچهر را هم او به دنیا آورده. خیلی ماهر است. بگیرید. لازمتان می شود.
رحیم خندید:
- حالا كه زود است دایه خانم.
- نه جانم. كجایش زود است؟ پا به ماه است. تو را به خدا هر وقت دردش شروع شد فورا قابله را خبر كن. دست دست نكنید ها! یك وقت یك نفر دیگر او را زودتر می برد سر زائو.
رحیم گفت:
- دایه خانم، چیزی كه فراوان است، قابله. از دو روز قبل كه نباید این جا زیچ بنشیند. قیمت خون پدرش پول می گیرد.
دایه التماس كرد:
- خوب بگیرد. فدای سر محبوبه. تو را به خدا شما غصه پولش را نخورید. زود خبرش كنید. یك مرد دست تنها كه بیشتر نیستید. یك وقت خدای نكرده كار دستتان می دهد.
دلم می گرفت. سعی می كردم به خودم بقبولانم كه استنكاف رحیم از سر دنائت نیست. از روی مآل اندیشی است. رحیم گفت:
- نترس دایه خانم. اگر خیلی ناراحت هستی همین فردا می روم مادرم را می آورم پیش محبوبه كه تا وقت زایمان همین جا بماند.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.