داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com



- دیگر محل ما نمی گذارید محبوبه خانم! نو که میاد به بازار، کهنه میشه دلازار؟

به پسر خودش حسادت می کرد. به جایی که در قلب من باز کرده بود. سرم را بالا گرفتم و خندیدم:

- ای حسود.

- اقلا بگذار شب ها پیش مادرم بخوابد.

- آخر شب بچه شیر می خواهد. بگذار دو سه ماه این جا بماند، بعدا. وقتی که شب ها دیگر برای شیر بیدار نشد، چشم، می دهم مادرت ببرند پیش خودشان.

با حالتی پکر گفت:

- به! پس بفرمایید تا شب عروسی ایشان. خداحافظ آقا، ما رفتیم.

و واقعا رفت. قهر کرده بود. وقتی دیروقت شب آمد، دهانش بوی زهرماذ می داد.

مادرش صبح ها بچه را می برد و من در رختخواب افتاده بودم. تقریبا تمام کارها در قبضه مادرش بود. دایه آمد. هوا سرد بود و برف باریده بود. در اتاق من یک منقل آتش گذاشته بودند. دایه از خبر زایمان من خوشحال شد و تا مادرشوهرم از اتاق بیرون رفت آهسته به من گفت:

- مادر جان مواظب باش دم زغال خودت و بچه ات را نگیرد .....

مکثی کرد و گفت:

- در ضمن، تا می توانی بچه ات را شیر بده. تا شیر می دهی حامله نخواهی شد.

واقعا رنجیدم. مگر دایه هم به چشم حقارت به رحیم می نگریست؟ چرا نمی خواست من باز هم از او بچه دار شوم؟ شاید سفارش مادرم بود؟ دستور او را ابلاغ می کرد؟ چهل تومان به من داد و گفت:

- این را آقا جانت داده اند. چشم روشنی.

و رفت. شب شش بود. یاد زایمان مادرم افتادم. چه جشنی! آن بزن و بکوب ها، آن برو بیاها! و من در این جا سوت و کور افتاده بودم. فقط مادرشوهرم بود و رحیم هنوز نیامده بود. وقتی که آمد تقریبا از خود بی خود بود. از دستش عصبانی بودم. گریه کرده بودم. بچه در کنارم به خواب رفته بود. مادرش در حیاط ظرف می شست. آماده بودم تا دعوای مفصلی با او بکنم. ولی وقتی چشمم به چهره برافروخته و چشمان شیرین او افتاد، فراموشم شد. عجیب بود که چه گونه با شنیدن صدای پای او تمام دلگیریها، اندوه ها، غم ها و بدبختی هایم بخار می شد. دود می شد. واقعا او را می خواستم. گفت:

- سلام خانم خانمها!

می دانستم طعنه می زند. جوابش را ندادم.

- تو که باز هم خوابیده ای!

- درد دارم، نمی توانم بنشینم.

- آره، راست می گویی. ننه رستم هم چهل سال خوابید.

خندید و از سر مستی قدمی به جلو و عقب برداشت.

من هم خندیدم.

- لوس نشو رحیم.

- تو لوسم نکن.

گفتم:

- نمی توانم. آن قدر شیرین هستی که نمی شود لوست نکرد.

نگاهش به چشمانم افتاد و نفسم بند آمد.

- تو اگر این زبان را نداشتی که گربه می بردت، دختر!

سرش را نزدیک آورد. بوی نفسش افشاگر بود.

- باز از این کثافت ها خوردی؟

- آره بدت می آید؟

- خیلی زیاد. دیگر نخور.

سرش را پایین آورد تا چیزی بگوید. مادرش ناگهان مثل آن که مویش را آتش زده باشند، در را گشود و میان دو لنگه در ظاهر شد. یک دستش را به کمرش زد و نیم شوخی و نیم جدی گفت:

- شماها از این کارها دست بردار نیستید ها! ..... بس است دیگر. تازه عروس و داماد که نیستید!

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.