داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com

- چه اسمی انتخاب کرده ای محبوبه جان؟

آنچه خورده بود روحیه اش را تغییر داده و شاد و سرحالش کرده بود. گفتم:

- از آن جا که خدا تو را به من داده و تو هم پدر او هستی، دلم می خواهد اسمش را بگذارم عنایت الله.

غش غش خندید:

- اگر خدا مرا به تو داده، باید اسم من عنایت الله باشد ....

مادرش قری به سر و گردن داد و با بیزاری و اشمئزاز گفت:

- بس کنید. بس کنید. ادا و اصول در نیاورید. بچه بازی که نیست. بزرگی گفته اند، کوچکی گفته اند. معمولا اسم بچه را بزرگ ترها می گذارند. پدربزرگی، مادربزرگی، گفته اند. معمولا اسم بچه را بزرگ ترها می گذارند. پدربزرگی، مادربزرگی، کسی!

به اعتراض گفتم:

- خانم، پدربزرگ و مادربزرگ به وقت خودش سلیقه به خرج داده اند و اسم بچه های خودشان را انتخاب کرده اند. حالا نوبت ماست. اگر ما پدر و مادرش هستیم، دلمان می خواهد اسمش عنایت الله باشد.

ناگهان اشکش مثل فواره سرازیر شد. با قهر از اتاق رفت و از تالار خارج شد. روی اولین ÷له نشست و گریه کنان به صدای بلند گفت:

- مثلا من بخت برگشته مادربزرگ هستم. صد رحمت به دده کنیز. یک کلمه تعارف به من نمی کنند. تقصیر بچه خودم است. مرا فقط برای کلفتی می خواهند، برای این که بخرم، بپزم و بچه داری کنم. این هم دستمزد من. من خاک بر سر من که از اول بخت و اقبالم سیاه بود. یک وجب دختر را ببین چه نسقی گرفته! ....

من و رحیم حیرت زده به یکدیگر خیره شدیم:

- کجا می روی رحیم؟ تو را به خدا دعوا راه نینداز. من حال ندارم.

جوابی به من نداد. صدایش را از ایوان شنیدم:

- چه خبرته معرکه گرفته ای؟ می خواهی سینه پهلو کنی و کار دستم بدهی؟

گریه کنان پاسخ داد:

- نترس، کار دستت نمی دهم. راحتت می کنم. خیلی دلت می سوزد؟ اگر من برایت مادر بودم، اجر و قربم برایت بیش از این ها بود.

- حالا چه می گویی؟ می خواهی خودت اسم بچه را بگذاری؟

- نخیر، بنده غلط می کنم. مرا چه به این فضولی ها! من فقط کهنه هایش را بشورم.

- گفتم بگو چه اسمی دلت می خواهد؟

- چه اسمی؟ اسم پدرت را، الماس خان را.

- خوب، بگذار الماس. این که دیگر عر و زر ندارد!

سکوت برقرار شد. اشک مادرشوهرم بند آمد. دل در سینه ام فرو ریخت. قیافه الماس خواجه سیاه مادربزرگم با آن هیکل چاق و گوشنالود در برابرم زنده شد.

رحیم تنها وارد اناق شد. در را بست و گفت:

- زن گنده! سر یک اسم چه قشقرقی با پا کرده! خوب، از اول بگو می خواهم بگذارم الماس و تمامش کن.

به التماس گفتم:

- رحیم جان، آخر الماس که اسم غلام سیاه هاست! اسم خواجه مادربزرگم بود. من دوست ندارم.

با تظاهر به رنجش و خشم گفت:

- حالا تو شروع کردی؟ اسم اسم است دیگر. مگر غلام سیاه آدم نیست؟ اگر الماس نگذاری فردا مادرم قهر می کند می رود. دستمان می ماند بسته.

گفتم:

- حالا چرا عصبانی می شوی؟ من فقط ....

- تو عصبانیم می کنی دیگر. سر هیچ و پوچ. همه اش دنبال بهانه می گردی. حالا مادر ما یک کلمه حرف زد. یک چیزی از ما خواست. ببین تو چه الم شنگه ای به پا می کنی؟

با قهر از اتاق بیرون رفت و آن شب را در اتاق تالار خوابید.



اسم پسرم شد الماس.


کم کم از جا برخاستم و به راه افتادم. دیگر می توانستم به بچه برسم و آهسته آهسته کارهای خانه را انجام دهم. یک روز که هوا سرد و برفی بود، بعد از صبحانه، هنگامی که رحیم خواست به سرکار برود، مادرشوهرم گفت:

- خوب رحیم جان، من هم دیگر خداحافظی می کنم.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.