داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com


- چرا یکی؟ یک دفعه دو دست بدوز شور واشور داشته باشی.

پرسیدم:

- ولی به قد کی باید ببرد؟ به تن کی اندازه کند؟

- خوب، به تن خجسته جان دیگر!

- وای، مگر این قدر بزرگ شده؟

- ماشاالله خانمی شده. فقط یک کمی از تو گوشت دارتر است. تو که پوست و استخوان شده ای مادر.

با شادی کودکانه ای پرسیدم:

- کی لباسم را می آوری دایه جان؟

- هفت هشت روز دیگر.

وقتی برگشتم، مادرشوهرم روی پله دالان نشسته بود و با زن همسایه تخمه می شکستند. پسرم سر حوض آب بازی می کرد. زن همسایه می دانست که از خوشم نمی آید. از این شلخته بازی ها، ولنگاری ها، تخمه شکستن ها و غیبت کردن ها نفرت داشتم. سلامی کرد که به سردی پاسخش را دادم و بلند شد و رفت. مادرشوهرم نگاه غضبناکی به من کرد و با لبخندی کنایه آمیز پرسید:

- مثل این که امروز سرحال هستی، کجا بودی؟

- با دایه جانم رفتم پارچه خریدم. برد بدهد برایم بدوزند و بیاورد.

- خوب، به سلامتی. انشاالله به عروسی و مهمانی بپوشی.

سرم را بالا گرفتم و با تبختر گفتم:

- اتفاقا عروسی که در پیش هست. عروسی منصور آقاست.

- مبارک است انشاالله. با کی؟

بادی به غبغب انداختم و گفتم:

- با دختر گیتی آرا. می گویند پدرش مرد دانشمندی است.

و چون عکس العملی نشان نداد، دانستم که باید به زبان خودش با او صحبت کنم. گفتم:

- مادرش شازده است.

پوزخندی از سر تمسخر زد:

- آهان، از همان شازده قراضه ها؟!

نیش زبانش سخت دردناک بود. پرخاشجویانه گفتم:

- حالا دیگر خانم گیتی آرا شازده قراضه شد؟ یک تهران او را می شناسند. اگر شما نمی شناسید امری است علیحده.

انگار پاسخ را در آستین داشت. قدرت پرده دری و پرخاشجویی او را دست کم گرفته بودم. قری به سر و گردن داد و گفت:

- خوب، پس حتما دختره یک عیبی داشته.

و به مطبخ رفت.

انتقام بی اعتنایی مرا به زن همسایه گرفته بود. حیرت زده و غضبناک بر جای ماندم. بیشتر از این خشمگین بودم که درست حدس زده بود.

به اصرار دایه لباس هایی را که برایم دوخته بودند و او آورده بود پوشیدم و در برابرش چرخیدم. پیره زن مهربان انگار که من واقعا فرزند خودش بودم، قربان صدقه ام می رفت. قربان قد و بالایم می رفت. قربان سر و زلفم می رفت.

پسرم را در آغوش می کشید و مادرانه می بوسید و بعد آهسته، خیلی آهسته و ملایم، به طوری که حتی المکان کمتر دل آزرده شوم، می گفت:
- ماشاالله. چه پسری. قند عسل است .... اما محبوب جان، مادر دیگر نگذار حامله شوی ....
و چون نگاه تند مرا دید، فورا اضافه می کرد:

- آخر حالا خیلی زود است. این یکی هنوز بچه است.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.