داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com



- خیال کردی من احمق هستم؟ نفهمیدم شب ها کجا می رفتی؟

حتی رغبت نمی کردم اسم او را بر زبان بیاورم. انتظار داشتم رحیم حاشا کند. ثابت کند که اشتباه کرده ام. ولی او با خونسردی گفت:


- خوب، رفتم که رفتم. خوب کردم که رفتم. حالا چه می گویی؟


با چشمانی که می خواست از حدقه بیرون بزند، به او نگاه کردم و فریاد زدم:

- رفتی که رفتی؟ حیا نمی کنی؟ زنت را گذاشته ای رفته ای معلوم نیست کجا! تازه گردن کلفتی هم می کنی؟ به تو نگفت برو گمشو؟

- نه که نگفت. خاطرم را می خواهد.

پشت به او کردم و ادایش را درآوردم:

- خاطرم را می خواهد. بس کن رحیم، شرم نمی کنی؟ این زن خجالت نکشید؟ حیا نکرد؟

- مگر تو خجالت می کشیدی؟ تو هم که مثل او بودی!

- مگر چه کار کردم؟ به اتاقت آمدم؟

- آب گیر نیاوردی، وگرنه شناگر ماهری بودی.

تیر به هدف خورد. آه از نهادم برآمد. خودم کردم که لعنت بر خودم باد. گفتم:

- راست می گویی. لیاقت زن پست فطرتی مثل من شوهری مثل توست.

صدایش به فریاد بلند شد:

- زبانت دراز شده؟ هار شده ای؟ چی شده؟ چه از جانم می خواهی؟

چشمانش دریده، مثل حیوان نری بود که ماده اش را از او جدا کرده باشند.

آه که چه قدر از جزء جزء بدن او و از آن دست های زمخت و بدقواره نفرت داشتم. آیا این همان رحیم بود؟ گفتم:

- هیچ. از جانت هیچ نمی خواهم. برو هر غلطی می خواهی بکن. دیگر نمی خواهم حتی ریختت را هم ببینم.

مادرش سر رسید:

- پس می خواهی ریختش را نبینی؟ زیر سرت بلند شده؟

رو به رحیم کرد.

- اگر دو تا بچه دیگر توی دامنش گذاشته بودی، این طور زبان در نمی آورد. زن اگر اسیر بچه نباشد، هوایی می شود. اگر هر روز مجبور باشد کهنه عوض کند و کثافت بشوید، دیگر فرصت نمی کند هزار ننگ به کس و کار شوهرش ببندد و شوهرش را حاضر و غایب کند.

با حرص به حیاط رفت تا پسرم را آرام کند. از پنجره گفتم:

- خانم، شما دخالت نکنید. احترام خودتان را حفظ کنید.

باد بهار با لبه دامنش و گوشه های چارقدش بازی می کرد. من بهار را احساس نمی کردم. بوی پیچ امین الدله را احساس نمی کردم. لطافت این فصل و شکوه طبیعت را نمی دیدم. به سوی پنجره چرخید و گفت:

- تو احترامی هم باقی گذاشته ای؟ من که می دانم دلت از کجا پر است. می دانم چرا بهانه می گیری. می خواهی رحیم برود توی نظام. دلت برای او نسوخته. فقط می خواهی او لباس نظامی بپوشد. چکمه به پا کند. شمشیر ببندد و صاحب منصب شود تا تو هم بتوانی پیراهن کرپ بپوشی و به این و آن فخر بپوشی. نترس، پیراهن کرپ داشین را که دوخته ای. صاحب منصبش را هم پیدا می کنی. آن قدرها هم بی دست و پا نیستی.

دست ها را با استیصال بلند کردم و گفتم:

- وای، خدایا.

ازهر طرف در محاصره افتاده بودم. حالا گناهکار هم شده بودم. رحیم مثل خرس تیر خورده از جا کنده شد.

- کو؟ کجاست این پیراهن.

فریاد زدم:

- نکن رحیم. به پیراهنم چه کار داری؟

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.