داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com


شادی صبح مثل ابری که آفتاب بر آن بتابد از دلم دور شد. دلم برای بدبختی زنی که هرگز او را ندیده بودم می سوخت. برای گرفتاری منصور، برای متانت و خانمی نیمتاج. برای بازی سرنوشت و تقدیری که ناخوشایند بود، می سوخت. از پوست کلفت خودم تعجب می کردم که چه طور با آن همه کثافت کاری، سقط جنین کرده بودم و باز هم زنده مانده بودم.

رحیم دیروقت شب آمد. پسرم در اتاق مادربزرگش در آن سوی حیاط خوابیده بود. شام می خوردیم که مادرش گفت:

- امروز دایه خانم این جا بود.

مثل جاسوسی بود که گزارش کارهای مرا می داد. رحیم گفت:

- به، به. پس مبارک است، پول رسیده.

- ول کن رحیم. حوصله ندارم.

- پس تو کی حوصله داری؟

مادرش به طعنه گفت:

- صبح که خوب سرحال بودی، ولی وقتی دایه جان تشریف آوردند و خبر تمام مرگ و میرهای شهر را دادند، از این رو به آن رو شدی.

رحیم کنجکاوانه رو به من کرد:

- مرگ و میر؟ خبر مرگ چه کسی؟

ناگهان احساس کردم شاید بی میل نباشد خبر مرگ پدرم را بشنود.

می دانست که در آن صورت سهم الارث مناسبی به من می رسد. گفتم:

- اشرف، زن منصور.

و اشک هایم سرازیر شد.

در حالی که روی هر کلمه تاکید می کرد گفت:

- اوهو ... اوه ... من فکر کردم چی شده! زن ... دوم ... پسر ... عموی ... تو سر زا رفته. تو هم که اصلا او را ندیده بودی. حالا غمبرگ زده ای که چه؟ سالی هزار نفر سر زا می روند. تو باید برای همه عزاداری کنی؟

با سرزنش گفتم:


- رحیم، او یک زن جوان بوده. بالاخره آدمی را آدمیت لازم است.


به طعنه گفت:

- ده ... که این طور ...! پس چرا آن وقت که رفتی بچه خودت را تکه تکه پایین کشیدی آدمیت لازم نبود!

مادرش همان طور که نشسته بود، پشت به من کرد و با غیظ گفت:

- والله همین را بگو.

آتش فشانی که در دل رحیم بود و من تصور می کردم خاموش شده، از زیر خاکستر ظاهر فواران کرد:

- تو می روی ... می روی بچه خودت را، بچه مرا بی اجازه من، بی خبر از من می اندازی بعد می آیی برای اشرف خانم آبغوره می گیری؟ تو خیلی آدم هستی؟ قسم حضرت عباس را باور کنم یا دم خروس را؟ ...
گفتم:
- آن بچه نبود. یک لخته خون بود. انداختمش چون دلیل داشتم.

- دلیل داشتی؟ مثلا بفرمایید ببینم دلیلتان چه بود؟

مادرشوهرم گفت:

- جانم دلیلش این است که می خواهد به قر و فرش برسد. صبح به صبح بزک دوزک کند و به خودش ور برود. تو جان بکنی، من هم کلفتی کنم، ایشان بشوند خانم پایین و خانم بالا و بنشینند و فقط دستور بدهند که به این نگاه نکن. با آن حرف نزن. کوکب را نگیر. مبادا از زن دیگری بچه دار بشوی ها! ولی خودش می رود بچه تو را می اندازد تا آزاد باشد. تا کش به کشمش بشود و تو بگویی بالای چشمت ابروست، پسرش را بردارد و یا علی مدد برود خانه پیش خانم جونش.

گفتم:

- خانم، حرف دهانتان را بفهمید. چرا نمی گذارید حرمتتان را نگه دارم؟

رحیم سرخ و برافروخته از غضب از جا برخاست:

- دروغ میگه؟ دروغ میگه؟

نور چراغ بر چهره برافروخته، چشمان سرخ و سبیل چخماقی او افتاده بود. دندان ها را بر هم می فشرد. چه قدر این چهره کریه می نمود. دیگر خودم هم نمی دانستم عاشق چه چیز او شده بودم؟ گفتم:

- رحیم، تو را به خدا دست بردار.

- از من بچه نمی خواهی هان؟ عارت می آید؟ حالا من اخ شده ام. توی دکان نجاری که داشتی مرا می خوردی. یادت می آید؟

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.