قصه شب: بامداد خمار 116

4 اردیبهشت 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   440 بازدید   |

داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com



دایه بی اراده گفت:
- چه بهتر. خدا را شکر. با این شوهر چشم چرانی که ....
زبانش را گزید.
اواخر تابستان بود. دایه آمد. توی اتاق نشسته بودیم و چای می خوردیم. تا او را می دیدم داغم تازه می شد و زیر گریه می زدم. دایه گفت:
- بس کن مادر جان. چرا خودت را عذاب می دهی؟ کی می خواهی دست برداری؟
- دایه جان، آخر دردم که یکی نیست. دیگر حامله هم نمی شوم.
دایه بی اراده گفت:
- چه بهتر. خدا را شکر. با این شوهر چشم چرانی که ....
زبانش را گزید.
- چی؟
- هیچی. من چیزی نگفتم.
- دایه بگو. می دانم یک چیزهایی می دانی.
- از کجا می دانم؟ همین طوری یک چیزی گفتم.
نگاه با نفوذی در چشمانش انداختم و با لحنی محکم گفتم:
- دایه بگو.
- چی را بگویم؟ والله چیزی نیست که بگویم. زن فیروز، دده خانم، یکی دو بار از دم دکانش رد شده بود. می گفت یکی چیزهایی دیده.
- مثلا چه چیزهایی؟
- والله من نمی دانم. حرف های او که حرف نیست. فقط همین را سربسته به من گفت.
- دم دکان او چه کار داشته؟
- والله پیغام برده بود خانه عمه تان. ناهار نگهش داشته بودند. بعد از ناهار می آید برگردد، سر راه برگشتن از دم دکان رحیم آقا رد می شود.
- دکان رحیم آقا کجا؟ خانه عمه کشور کجا؟
- من هم که گفتم، حرف هایش حرف نیست. دروغ می گوید.
نه، دروغ نمی گوید. بس که فضول است حتما رفته سر و گوش آب بدهد ... ولی دروغ نمی گوید ....
- حالا تو را به خدا چیزی به رحیم آقا نگویی ها! ... از چشم من می بیند.
- بچه که نیستم دایه جان!
قبلا هم بو برده بودم ولی دلم نمی خواست باور کنم. خودم را به حماقت می زدم. برایم بی تفاوت بود. با این همه چیزهایی حدس می زدم. از ناهار نیامدنش، از کت و شلوارش، از سر شانه کردنش، از خطاطی اش، از دل می رود ز دستم ....

ناهار خوردم. رحیم خانه نبود. خودم را به خواب زدم. مادرشوهرم هم در اتاقش خوابیده بود. آهسته چادرم را برداشتم. کفش هایم را به ذدست گرفتم و نوک پا نوک پا به دالان رفتم. چادر به سر کردم و پیچه گذاشتم. کفش هایم را پوشیدم و از خانه خارج شدم. تازه نیم ساعت از ظهر می گذشت. با عجله یک خیابان پر درخت و چند کوچه پسکوچه را طی کردم. دکان رحیم دو در داشت. در اصلی در کمرکش خیابان بود. ولی آن در بسته بود. وارد کوچه بغل آن شدم و به پسکوچه ای که موازی خیابان بود و از دکان یک در کوچک نیز به آن جا باز می شد سرک کشیدم. در کوچک باز بود. صدای اره کشیدن می آمد. هیچ خبری نبود. تا ته کوچه رفتم و برگشتم. باز خبری نبود. دو سه بار رفتم و آهسته برگشتم. اگر کسی در کوچه بود حتما به رفتار من شک می برد. ولی پرنده پر نمی زد. مردم همه به خواب بعدازظهر فرو رفته بودند.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.