قصه شب: بامداد خمار 131

19 اردیبهشت 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   400 بازدید   |

داستان قصه شب رمان ایرانی بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی پروین سایت رسمی مجید اخشابی www.majidakhshabi.com



- محبوبه!

اشک در چشمان من جمع شد. یک قدم دیگر جلو آمد:

- حالا چرا بیرون نمی آیی؟

صدایش آرام و اندوهگین بود.

سر پایین انداختم. در را گشودم و به لنگه راست در تکیه دادم. نیمرخ ایستاده بودم. طرف چپ صورتم، قسمت سالم چهره ام رو به حیاط بود. سرم پایین بود و موهایم از دو طرف چهره ام را پوشانده بود. پنجه هایم را درهم می فشردم تا اشکم نریزد. آهسته گفتم:

- سلام.

با نهایت حیرت متوجه شدم که صدایم را شنید و گفت:

- سلام.

و جلوتر آمد. رو به رویم ایستاد. نیمه آسیب دیده صورتم در زیر موها و به طرف مهمانخانه پنهان بود. پدرم می کوشید تا صورت مرا ببیند. می خواست بعد از سال ها چهره دخترش را ببیند و من از نشان دادن چهره ام به او وحشت داشتم. نگاهم به نوک کفش های سیاه و براقش بود. آهسته گفت:

- سرت به سنگ خورد؟

گفتم:

- سرکوفتم نزنید آقاجان.

و اشکهایم روی زمین، جلوی پاهای هردوی ما چکید. در تمام عمرم قطرات اشکی به این درشتی ندیده بودم. گفت:

- نه، سرکوفتت نمی زنم. خوب کردی آمدی. ضرر را از هر جایش بگیری منفعت است.

صدایش می لرزید. ساکت شد و نفس عمیقی کشید. به خود مسلط شد. بعد گفت:

- سرت را بلند کن. به من نگاه کن ببینم.

تکان نخوردم.

- از من دلگیر هستی؟

سرم را به علامت نفی تکان دادم.

- پس چرا نمی خواهی توی صورتم نگاه کنی؟

بغض آلود گفتم:

- می خواهم ....

و بعد، آهسته سرم را بلند کردم.

چشمانم غرق اشک بودند. ابتدا هیچ واکنشی از خود نشان نداد. فقط چشمانش از حیرت گشاد شدند. با دقت بیشتری به من خیره شد. انگار شخص دیگری را به جای دخترش به او قالب کرده اند. حسن خان و خواهرش با تاسف و ترحم به ما دونفر نگاه می کردند. ناگهان پدرم به خود آمد. انگشتان دست چپ را در میان موهایش فرو برد و سر را با غیظ به عقب کشید و گفت:

- وای ....

و بعد ساکت شد. دستش را از سرش برداشت و به من نگاه کرد. چنان که گویی با خودش صحبت می کرد گفت:

- ببین چه کار کرده!

و در حالی که جواب را از قبل می دانست پرسید:

- چه کسی این بلا را به سرت آورده؟

- رحیم، آقاجان، رحیم.

و هق هق کنان زیر گریه زدم. مثل شیری که در قفس گرفتار باشد به راه افتاد. به چپ و راست می رفت و دوباره به کنار من برگشت.

- شوهرت با تو این کار را کرده؟ یک مرد؟ با زن شرعی خودش؟ با زن نجیب و بی پناه خودش؟ با ناموس خودش؟ ای تف بر آن ذاتت مرد!

حسن خان به آرامی گفت:

- و گویا دفعه اولش هم نبوده.

پدرم به من نگاه کرد:

- راست می گویند؟ و تو باز ماندی؟ تحمل کردی؟ زندگی کردی؟

- می گفتم شاید درست بشود، آقاجان.

- درست بشود؟ نه جانم. اصل بد نیکو نگردد آن که بنیادش بد است. این همه مدت تو را کتک می زده و تو هم صدایت در نمی آمده؟ ولش نمی کردی؟ ببین با تو چه کرده؟ عجب حیوان غریبی است! آن هم با دختری که به خاطر وجود بی وجود او پشت پا به همه چیز زد. با دختر من. دختری که از گل نازک تر نشنیده بود ....

صدا در گلویش شکست. یک لحظه برق اشک در چشمانش دیدم. فورا پشت به من کرد و به قدم زدن پرداخت. بعد از مدتی ادامه داد:

- مظلوم گیر آورده؟ دمار از روزگارش درمی آورم. آخر چرا ماندی دختر؟ چرا این همه مدت دندان سر جگر گذاشتی، محبوبه؟ چرا؟

صدایش آرام و سرزنش آمیز بود. گفتم:

- به خاطر پسرم، آقاجان.

هیچ نگفت ولی رنگش مثل گچ سفید شد. از آنچه گفته بودم پشیمان شدم. دست ها را به پشت زد. پشتش تا شده بود. به زمین خیره شد. ساکت ماند. عصمت خانم بی صدا اشک می ریخت. پدرم گفت:

- می دانم، خیلی زجر کشیده ای.

از میان هق هق گریه گفتم:

- آقاجان، هیچ کس نمی داند، هیچ کس!

گذاشت تا گریه ام فروکش کند. چند بار دهان گشود تا صحبت کند. لب هایش می لرزید و نمی توانست. آن گاه گفت:

- خوب، تمام شد. دیگر حرفش را هم نزن. دیگر غصه نخور. خودم همه چیز را رو به راه می کنم. حالا هم طوری نشده. قدمت سر چشم. خوش آمدی. ضرر را او کرد که زنی مثل تو را از دست داد. من که نمی فهمم چه طور قدر جواهری مثل تو را نشناخت. این هم از بدبختی خودش است. از بدبختی این طور آدم ها یکی هم همین است که قدر نعمت هایی را که خداوند به آنها می دهد نمی شناسند.

حسن خان گفت:

- واقعا درست گفتید آقا. خر چه داند قیمت نقل و نبات؟

به اتاق رفتیم و نشستیم. هادی چای آورد. پدرم گفت:

- حالا می خواهی چه بکنی؟

- می خواهم طلاق بگیرم.

- کار صحیح همین است. ولی با این همه باز خوب فکرهایت را بکن.

- از یک سال بعد از عروسیم داشتم فکرهایم را می کردم. آقاجان.

پدرم فکری کرد و گفت:

- من که نمی توانم تو را با این حال به خانه ببرم. مادر بیچاره ات از پا در می آید.

حسن خان گفت:

- نظر بنده هم همین است.

پدرم رو به حسن خان کرد:

- اجازه می دهید محبوبه چند صباحی این جا بماند؟ آن قدر که کبودی های صورتش از بین برود. بعد خودم می آیم و می برمش.

حسن خان و عصمت خانم با هم گفتند:

- اختیار دارید. این جا منزل خودشان است. تا هر وقت دلشان بخواهد تشریف داشته باشند.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.