بوستان پيامبر، جبران خليل جبران، خليل جبران، جبران خليل، كتابهاي جبران خليل جبران، دانلود كتاب بوستان پيامبر، بوستان پبامبر از جبران خليل جبران، ترجمه دكتر سيد رضا افتخاري، نشر آيين تربيت، حديقه النبي، كتاب بوستان پيامبر از جبران خليل جبرانKey words: Garden of the Prophet, Kahlil Gibran, Khalil Gibran, Khalil Gibran, Kahlil Gibran's books, his garden book, garden Pbambr of Kahlil Gibran, translated by Dr. Seyed Reza Eftekhari, publishing, education law, Hdyqh Alnby, garden book of the prophet Kahlil Gibran
يكي از آنان گفت: «از آنچه اكنون در سينه ات در تب و تاب است بگو.» در او نگريست و با صدايي آهنگين گويي ستاره اي نغمه سرايي مي كند گفت: «آنگاه كه در سكوت در روياي بيداري به صداي درون خود گوش مي سپاري انديشه هايت به سان برفهاي آفتاب خورده روان مي شود و پژواكهاي پيرامونت در كسوت سكوتي سفيد همه جا مي پراكند.»...



و اين روياهاي بيدارگونه نيست مگر ابرهايي كه چون غنچه بر درخت آسمان قلب تو مي شكفد. مگر انديشه هاي تو غير از برگهايي است كه بادهاي قلبت در دشت و دمن مي پراكند.

تو به انتظار آرامش مي ماني تا آنچه صورتي ندارد؛ در وجودت شكل يابد؛ بايد كه ابرها جمع آيند؛ متراكم شوند تا انگشتان مبارك ملكوت؛ آرزوي نهفته اش را شكل بخشد و در طيف شفافي از خورشيدها و ستاره ها و ماهها جاي دهد.

سركيس؛ همانكه ترديد درونش را مي خليد؛ سررشته سخن به دست گرفت و گفت: «اما بهار مي آيد و. برف روياها و انديشه هايمان آب مي كند؛ و از آنها چيزي بر جاي نمي ماند.»

پاسخ گفت: «وقتي بهار براي ديدار محبوبش پاي به مرغزار و تاكستانهاي به وجد آمده گذارد؛ برفها آب خواهند شد؛ و جويبارهايي كه به رود مي پيوندند از هر سو روان مي شوند و با جامهاي خود آب به پاي درختان آس و اقاقيا مي ريزند.»

حكايت برف در قلب تو نيز چنين است؛ بهار تو كه در رسد آب مي شود و در درونت جويبارهايي شكل مي گيرد كه در بيابان جريان حيات را جوش و خروش مي بخشد و رود اسرار درونت را با خود به درياي بي كران مي برد.

بهار كه مي آيد همه چيز حتي ستارگان آب مي شوند و به نغمه بدل مي گردد، پاره هاي برفي كه آرام بر سينه دشت خوابيده اند در دل جويبارهاي مترنم مي روند و چون خورشيد حضورش بر افق دامن گسترد؛ كدام عنصر جامد است كه به ترنمي روان مبدل نگردد؟ و كدام يك از شماست كه نخواهد آب به پاي درختان آس و آقاقيا ريزد؟

جز يك شب بر شما نگذشته است و پيش از آن با درياي ناآرام در حركت بوديد؛ بي وجود و بي ساحل و سپس باد كه نفس زندگي است، بر شما بادباني از نور برافراشت. بعد شما را به دست خود گرد آورد و تركيب بخشيد و شما را سربرافراشته و راه صعود گرفتيد اما دريا در پي شما بود و ترانه هايش قلبهايتان را از هيجان مي آكند و هميشه از سر لطف به شما نظر خواهد كرد و ندايتان خواهد داد؛ گرچه شما خويشان خود را به فراموشي سپاريد.

زود باشيد كه در پرسه هاي ميان كوه و دشت پيوسته درون سرد او را به ياد آوريد، و گرچه بسياري از اوقات نمي دانيد در پي چه مي رويد به واقع آنچه شما مي جوييد آسايش و فراخي بي دغدغه است.

چرا چنين نباشد؟ وقتي كه باران بر سر كوه و جنگل و باغ رقصيدن مي آغارد؛ وقتي برف سخاوتمندانه جاري مي شود؛ وقتي گله هايتان را در صحرا به سوي رودخانه مي بريد؛ وقتي در مرغزارتان بركه ها مثل رشته هاي نقره گون به هم تافته؛ به زيورهاي ابريشمين دشت مي پيوندد؛ وقتي در چشمه سارهايتان تصوير آسمان بر زمين مي افتد و وقتي غروب هنگام مه بر فراز مرغزار معابر را در حجاب شفاف خود فرو مي برد؛ دريا همواره با شما شاهدي است بر خاك و حتي عشقش به شما را به جا مي آورد.

آنچه به دريا مي رود؛ برفهاي روان وجود شماست.


به همت: مريم پورمحمدي
مسؤول ارشد سايت
مسؤول انجمن آموزشگاه ادبيات
اختصاصي‌هاي سايت (دانلود برنامه ها، عكسها و پوسترها، مصاحبه‌هاي مجيد اخشابي)
ايميل: zendegi_khazan@yahoo.com
شناسه ياهو: zendegi_khazan
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.