زیروبمِ عباس جمشیدی‌فر


گفتگوی زیروبم با عباس جمشیدی فرگفتگوی زیروبم با عباس جمشیدی فر



 

 

# همیشه تولد من را شهرداری زحمت می‌کشد و تبریک می‌گوید.

# اگر دوباره متولد شوم یک رهبر ارکستر شوم.

# خیلی دوست دارم کلا فضای مجازی حذف شود و نباشد.



از آن دست تئاتری‌های ‌انرژی مثبت و دوست‌داشتنی است که با «روزگار خوش حبیب آقا» خوش درخشید و این آغازی شد که در نقش‌های طنز مختلفی دیده شود هرچند خودش نقش‌های جدی را هم دوست دارد. یکی از روزهای مرداد با قرار قبلی، در دفتر مجله زیروبم میزبان «عباس جمشیدی‌فر» بودیم و گفتگوی تصویری صمیمانه‌ای با او داشتیم که در ادامه به خواندنش دعوتید. اگر دلتان خواست با حال و هوای این مصاحبه ملموس‌تر همراه باشید از طریق کانال تلگرامی زیروبم(
https://telegram.me/zirobamonline) و با تگ #مجله_تصویری و #عباس_جمشیدی گفتگوها را مشاهده نمایید.

# آقای جمشیدی متولد چه سال و چه ماهی هستید؟

من متولد 17 شهریور 1359 هستم.

# پس شهریوری هستید وتولدتان هم نزدیک است، پیشاپیش تولدتان مبارک.

بله، افتخار می‌کنم شهریوری هستم، قربان شما، البته همیشه تولد من را شهرداری زحمت می‌کشد و «گرامی باد 17 شهریور» را بخاطر 17 شهریور 1357می‌زند(با خنده)، همیشه با بچه‌ها این شوخی را دارم که شهرداری برای من این تبریک را می‌زند.

# از بچگی عشق بازیگری داشتید؟

اگر بخواهم راستش را بگویم از بچگی، نه. از 15-16 سالگی یا نوجوانی شروع شد.

# چطور شد که وارد قاب جادویی تصویر شدید؟

من اصلا قرار نبود که وارد قاب جادویی تصویر شوم، چون اول تئاتر کار می‌کردم و آن موقع نه اینکه اصلا به قاب جادویی تصویر و سینما فکر نمی‌کردم ولی بیشتر دغدغه‌ام تئاتر بود. از سال 1376 به صورت حرفه‌ای کار تئاتر را شروع کردم که خیلی هم نوجوان بودم و 17 سالم بود و و همیشه بیشتر به دغدغه‌هایم در تئاتر فکر می‌کردم. بعد فکر می‌کنم سال 1384 بود که آقای آقاخانی، آمدند و یکی از کارهای ما را دیدند و پسندیدند و بعد هم سر یکی از کارهای آقای آقاخانی رفتم که سریالی بود به نام"روزگار خوش حبیب آقا" که آقای آقاخانی نویسنده و کارگردان آن کار بودند.

# خاطره جالبی از آن دوران دارید؟

بله خیلی... ببینید عموما بازیگرانی که از تئاتر وارد تلویزیون یا سینما می‌شوند، کمی از قاب تصویر بیرون می‌زنند چون مدام می‌خواهند اینور و آنور بپرند، آن یک هفته یا 10 روز اول همیشه آقای آقاخانی به من می‌گفت: بابا چکار داری می‌کنی؟ و من هم می‌گفتم خوب دارم بازی‌ام را می‌کنم دیگر، ایشان می‌گفت خب نپر... این کار را نکن، آن کار را نکن، از قاب بیرون می‌روی! و من فکر می‌کردم که همان قاب لانگ شات تئاتر است و بعدها برایم عادت شد.

# شما خیلی آدم خوش‌رویی هستید و همیشه خنده روی لب‌هایتان است، در یکی از مصاحبه‌هایتان گفته بودید گاهی اوقات هم خشمگین می‌شوید، چرا؟

بله، به هرحال هر کسی یک سری نواقص دارد، هر انسانی بگوید من هیچ نقصی ندارم به شدت با خودش ناسازگاری کرده است. مبحث خشم خیلی گسترده است ولی گاهی پیش آمده و من خیلی سال است که دارم روی آن کار می‌کنم که بی‌خود و بی‌جهت خشمگین نشوم و واقعا خیلی کم خشمگین یا عصبانی می‌شوم ولی وقتی عصبانی می شوم متاسفانه دیگر از کنترل خودم خارج می‌شوم و سال‌ها است که دارم به آن فکر می‌کنم.

# کودکی عباس جمشیدی‌فر چگونه گذشت؟ این نمکی که الان درصحبت‌هایتان است، آن موقع هم بوده؟

خب کودکی خیلی شیطان بودم.

# چقدر؟ چند تا سر شکسته‌اید؟

بیشتر کله خودم می‌شکست(می‌خندد). نمی‌دانم چرا در کودکی آرام و قرار درست و حسابی نداشتم!

# میشود گفت بیش‌فعال بودید؟

نه، بیش‌فعالی‌ام از نوجوانی شروع شد. از آن موقعی که وارد دبیرستان شدم نمی‌دانم چرا یکدفعه بیش‌فعال شدم. اما در دوران کودکی زیاد آنگونه نبودم. بحث این که که می‌گویید نمک و... فکر می‌کنم الان اگر هر چیز که از کمدی در کودکی شناخته‌ام که آن موقع اصلا نمی‌دانستم اسمش کمدی است، بیشتر آنها را از پدرم دارم چون پدرم همیشه واکنش‌های عجیبی داشت و کل فامیل همیشه می‌گویند پدرت چقدر باحال است، چقدر جذاب است، چقدر بگو بخند است. من احساس می‌کنم که این قضیه را از پدر دارم. پدر من اکثر اوقات لبش خندان است و خیلی کم پیش می‌آید که خیلی ناراحت شود که من از این متاسفانه فقط 2 درصدش را گرفتم که اگر 30 یا 40 درصدش را می‌گرفتم خیلی بهتر بود(با خنده).

# پس پدرتان فرد خوش‌مشرب و دوست‌داشتنی‌ای باید باشند؟

اصلا گل است دیگر، من نمی‌دانم چگونه بیشتر وصفش کنم.

# اگر دوباره به دنیا بیایید، باز هم همین موقعیت را انتخاب می‌کنید؟ باز هم وارد قاب جادویی تلویزیون می‌شوید؟

نمی‌دانم، خیلی سوال سختی است. افرادی که در تلویزیون کار می‌کنند اعم از بازیگر، کارگردان، طراحان صحنه و غیره، استرس‌های به شدت زیادی دارند. بخاطر امنیت شغلی‌شان، بخاطر انتخاب کارهایشان که گاهی به دلیل غم نان باید یک سری کارهایی که آدم خودش دوست ندارد را انجام بدهد؛ با این حال برای کسی که عاشق این کار است، این تجربه‌ها جذاب است. خود من واقعا کارم را عاشقانه دوست دارم، مخصوصا تئاتر. وقتی روی صحنه تئاتر می‌روم در آن یکی دو ساعت خودِ عباس جمشیدی نیستم و به همین دلیل است که دوستش دارم چون دو ساعت در یک قالب دیگری‌ام که از تمام دغدغه‌های زندگی خارج است و فقط آن دو ساعت را در خدمت کار و در خدمت آن کاراکتری هستم که دارم بازی می‌کنم، اصلا خود آن کاراکتر هستم. این برایم جذاب است ولی این که دوباره متولد بشوم را نمی‌دانم، چون من هرچه دارم از پدرم دارم و من اول راهنمایی بودم که پدرم برایم ساز سنتور خرید و من سال ها سنتور می‌زدم. شروع نگاه من به کارهای هنری با ساز شروع شد که مسبب آن پدرم بود. پدرم به من از بچگی یاد داده بود که موسیقی سنتی ایرانی گوش بدهم و خیلی هم دوستش داشتم و هنوز هم دوست دارم و عاشق موسیقی سنتی ایرانی هستم. وقتی رهبران ارکستر را می‌بینم، کیف می‌کنم؛ دوست دارم روزی رهبر ارکستر شوم، شاید اگر دوباره متولد شوم یک رهبر ارکستر شوم.

# چرا الان آن را پیگیری نمی‌کنید؟

الان دیگر سنی از ما گذشته است(می‌خندد)، فکر می‌کنم واقعا خیلی سخت است چون دانش و مصالعه خیلی زیادی می‌خواهد، تکرار و تمرین بسیار زیادی می‌خواهد و فکر می‌کنم الان دیر است.

# شما در تئاتر کار جدی داشتید ولی ما بیشتر شما را در قالب کارهای کمدی در تلوزیون دیده‌ایم، می‌دانم به کار در ژانر جدی هم علاقه دارید، درست است؟

بله، من در تئاتر خیلی زیاد کار جدی داشتم و به همان اندازه نیز کار کمدی. نمی‌توانم بگویم که کدامش را خیلی بیشتر دوست دارم. من شروع کارم در تلویزیون متاسفانه یا خوشبختانه، با یک کار کمدی بود ولی این را به جرات می‌توانم بگویم که وقتی شما یک یا چند کار کمدی انجام می‌دهید، آن کارگردانی که دارد کار جدی انجام می‌دهد نمی‌تواند به آن بازیگر کمدی اطمینان کند درصورتی که تجربه نشان داده است خیلی از بازیگران طنز در کارهای جدی هم بسیار موفق بوده‌اند؛ من اصلا خودم را قیاس نمی‌کنم با اساتیدم مثل آقای پرستویی، آقای عطاران یا جواد عزتی که دوست صمیمی من است و تئاتر را با هم شروع کردیم و الان در کارهای جدی خیلی موفق است، چون واقعا بازیگر خوبی است؛ ولی به شدت تلاش کرده‌ام تا این اتفاق بیفتد، آنقدر کار رد کرده‌ام تا این تغییر درست شود و کارگردانی برای یک کار جدی به بازیگری اعتماد کند که آن کار را به او بدهد و متاسفانه این قضیه کمی در کار ما اذیت‌کننده است.

# تا کنون پیشنهاد کار جدی داشته‌اید؟

بله داشتم، یک تله فیلم بود که رفتم و اسمش را دقیق خاطرم نیست چون برای سه چهار سال پیش است و پخش نشد.

# در حال حاضر مشغول به چه کاری هستید؟

به تازگی برای یک سریال قرارداد بستم که تهیه‌کننده آن آقای فرید شب‌خیز و کارگردان آن آقای علی شب‌خیز هستند. کار اول آقای علی شب‌خیز است و سریالی است که فکر می‌کنم برای مخاطب جذاب باشد.

# در تعاملات اجتماعی‌تان، طنز و مطایبه چاشنی زندگی هست یا خیر؟

بله خیلی زیاد. ببینید من یک جایی خیلی به شدت جدی‌ام، یک جایی خیلی طنز و خنده.

# کجاها جدی‌اید؟

مثلا وقتی بانک می‌روم که قرار نیست آنجا خیلی شوخی و خنده کنم.

# واکنش مردم چگونه است؟

مردم کلا بازیگری که در ذهنشان جا افتاده که کار کمدی می‌کند را وقتی می‌بینند، می‌خندند. حتی پیش آمده سلام هم نکنند، فقط یک خنده می‌کنند و می‌روند.

# گاهی مواقع شما هنرمندان به یک رستورانی می‌روید و به خاطر شهرتتان ممکن است پیاپی بخواهند با شما عکس یادگاری بگیرند، این موضوع خاطر شما را مکدر نمی‌کند؟

اوایل چون عادت نداشتم بله ولی الان نه، چون آنقدر تجربه گرفتم، مثلا رضا عطاران که برای خودش سوپراستاری است، من گاهی اوقات که می‌بینمش، شاید نزدیک 200 نفر دورش باشند ولی آنقدر خونسرد است و با تک تک آنها عکس می‌اندازد و یک ذره خم به ابرو نمی‌آورد. اینها برای منِ نوعی که تجربه‌ام خیلی پایین‌تر از ایشان است، جذاب است و سعی می‌کنم یاد بگیرم. در این چند سال سعی کردم که این اتفاق بیفتد و دیگر اذیتم نمی‌کند و اتفاقا کیف هم می‌کنم.

گفتگوی زیروبم با عباس جمشیدی فرگفتگوی زیروبم با عباس جمشیدی فر


 

# دوست دارید در زندگی‌تان چه اتفاقی بیفتد که زندگیتان عوض شود؟ و از چیزی که الان هست راضی هستید؟

به هر حال فطرت انسان طوری است که همیشه می‌خواهد پله‌های بیشتری بالا برود. من نه می‌توانم بگویم ناراضی‌ام و نه راضی. چون اگر بگویم ناراضی‌ام خب قطعا ناشکری کرده‌ام، اگر هم بگویم راضی‌ام خب باید همین نقطه درجا بزنم، پس تلاش می‌کنم برای بهتر شدن. به نظر من این خیلی اتفاق خوشایندی است و آرامش تنها چیزی است که می‌تواند زندگی هر انسانی را دچار تحول کند، کسی که آرامش در زندگی‌اش برقرار باشد و تمام تلاشش را بکند که سریع ناراحت یا عصبانی نشود و از روی یک سری مسائل بتواند رد شود، خیلی می‌تواند موفق باشد. زیرا الان آنقدر شرایط برای آرام بودن سخت است که اگر آدم بتواند دغدغه‌ها و بحران‌ها را با کمی گذشت مدیریت کند زندگی آرامی خواهد داشت.

# آدم باگذشتی هستید؟

نمی‌توانم بگویم خیلی، ولی می‌توانم بگویم تقریبا.

# ماجرای هک شدن صفحه اینستاگرامتان چه بود؟

این که یک چیز معمولی است، برای هرکسی اتفاق می‌افتد؛ ولی در مورد این قضیه اینستاگرام، تلگرام و فضای مجازی، من فقط می‌توانم اظهار تاسف کنم.

# دلگیر شدید؟

بله خیلی، اصلا فضای مجازی را دوست ندارم. اما بر اساس یک سری فرهنگ‌هایی که تازه درست شده و من نمی‌دانم از کجا! که مثلا می‌گویند فلان بازیگر باید صفحه داشته باشد، هنوز صفحه‌ام حذف نکرده‌ام. اما خیلی دوست دارم کلا این فضا حذف شود و نباشد.

# جزء زندگی‌هایمان شده است...

نه، جزء زندگی نیست واقعا.

# خیلی ها درگیرش هستند...

بله خیلی ها درگیرش هستند ولی جزء زندگی نیست. من اصلا این جزء زندگی را قبول ندارم چون به عقیده من این فضاها جز چالش‌ها و ناهنجاری‌هایی که برای آدم ایجاد می‌کنند، هیچ چیز دیگری ندارند.

# مخصوصا برای هنرمندان...

فرقی نمی‌کند. یک سری آدم هستند که از این طریق کارهای اداری، اطلاع‌رسانی و تبلیغات انجام می‌دهند ولی عده‌ای فقط نشسته‌اند که ببینند فلان آدم چکار کرده است تا به صفحه‌اش حمله کنند. به نظر من این قضیه به‌هیچ‌عنوان و هیچ‌وقت درست نمی‌شود، اگر قرار بود درست شود، باید طی همین دو سه سال درست می‌شد! پس چرا نمی‌شود. به نظر من درست هم نخواهد شد چون آنقدر شرایط عجیب و غریبی در جامعه حاکم است و مردمانی هستند که فقط دوست دارند اینجور مسائل را پیگیری کنند.

یک چیز دیگر که به نظر من از همه چیز مهم‌تر است، این است که زندگی خصوصی افراد به کل مختل شده است. دیگر کسی زندگی خصوصی ندارد و حریم شکسته شده است. آدم هر کاری می‌کند، همه خبردار می‌شوند. به نظر من این اصلا چیز درستی نیست. اگر بشود خیلی خوب در این زمینه فرهنگ‌سازی کرد که به نظر من نمی‌شود، من واقعا هر روز می‌گویم که خدا کند یک اتفاقی بیفتد که این مسائل کلا تعطیل شود. چون هیچ کمکی نمی‌کند. به نظر من به جامعه ما کمکی نکرده است. یک سری از افراد هم که می‌خواهند با یک سری از عکس‌هایشان و جملات قشنگی که می‌نویسند، فرهنگ‌سازی کنند، چون تعدادشان در این خیل عظیم خیلی محدود است موفق نمی‌شوند.

# و در این جستار حال خوبی به آدم دست می‌دهد...

بله ولی آنقدر این حال خوب در میان حال بدی که زیاد است، کم است! که راحت دفن می‌شود.

# بزرگترین افتخار زندگی‌تان چه بوده است؟

بزرگترین افتخار زندگی‌ام سال 1379 بود که در جشنواره تئاتر فجر، مقام اول بازیگری را گرفتم و یکی از روزهایی که بود که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.

# از دست چه کسی جایزه را گرفتید؟

خدا رحمتشان کند، سرکار خانم هما روستا، دکتر قطب‌الدین صادقی، معاونت هنری وزارت ارشاد آقای دکتر کاظمی، آقای مجید شریف خدایی رئیس مرکز هنرهای نمایشی، سعید کشان فلاح که یکی داوران آن جشنواره بودندو مریم معترف.

# نگاه‌تان به جشنواره فیلم فجر چگونه است؟ به نظرتان چقدر فرق کرده است؟ روند صعودی داشته یا نزولی؟

خدا را شکر فکر می‌کنم خیلی بهتر شده است. در سه-چهار سال اخیر فیلم‌های خیلی خوبی ساخته شده، فیلم‌هایی که سوژه‌هایی بسیار ناب دارند و شرایط این چند سال نسبت به قبل خیلی بهتر شده است. مثلا من در سالی که گذشت در جشنواره فیلم فجر، چند فیلم دیدم که واژه دیگری جز شاهکار نمی‌توانم برایشان بکار ببرم.

# مثل چه فیلم‌هایی؟

"ابد و یک روز" و بازی نوید محمدزاده را واقعا دوست داشتم و آقای معادی هم خیلی خوب بودند. فیلم دیگری که در جشنواره دیدم فیلم "زاپاس" بود، با این که فیلم خیلی ساده‌ای است ولی به شدت دلچسب و زندگی درون این فیلم جاری بود. به نظر من برزو نیک‌نژاد کارگردانی خیلی موشکافانه‌ای داشتند که این زندگی‌ای که جریان دارد را تماشاگر باور کرده و با آن همزاد پنداری کند.

# به سر در دانشگاه تهران علاقه خاصی دارید؟

بله...(با خنده). این را شما از کجا می‌دانید؟بله، سر در دانشگاه تهران را خیلی دوست دارم اصلا دانشگاه تهران را دوست دارم.

# چرا؟

واقعا نمی‌دانم ولی عاشق آن فضا هستم. هیچ وقت دانشجوی دانشگاه تهران نبودم ولی خیلی زیاد و به هر بهانه‌ای به دانشگاه تهران می‌رفتم. به عنوان مهمان، آن موقع استاد سمندریان آنجا تدریس می‌کردند و من هم در آموزشگاه‌شان درس خوانده بودم، به بهانه آقای سمندریان به آنجا می‌رفتم و می‌گفتم آقا من آمده‌ام سر کلاستان بنشینم و چیزی یاد بگیرم. هنوز هم هر وقت از کنار خیابان انقلاب رد شوم اگر در ماشین باشم صددرصد داخل دانشگاه را دوباره از لای نرده‌ها نگاه می‌کنم و اگر هم پیاده باشم شاید باز از دری که در خیابان انفلاب است وارد شوم و از دری که به شانزده آذر است، خارج شوم.

# هدفتان در هنر به کجا منتهی می‌شود؟ بازیگری یا نویسندگی؟

نوشتن را خیلی دوست دارم و یکی دو فیلم‌نامه هم نوشته‌ام. هر آدمی در یک برهه از زمان یک سری دغدغه‌هایی دارد که ما به زبان عامیانه اسمش را "چاله‌چوله" می‌گذاریم و این چاله‌ها باید مقداری پر شود تا آرامشی نسبی ایجاد شود و فرد بتواند کار دیگری انجام دهد. الان دارم تلاشم را می‌کنم چون خیلی دوست دارم بنویسم، کمی هم از دوستان نویسنده یاد گرفتم و شاید چند فیلم‌نامه خیلی خوب بنویسم.

# "تهران در شب" چهارشنبه شب‌های رادیو تهران را هم با اجرای شما و سیدفرهاد مقدم از گویندگان خوب صدا و مجریان خوب سیمای جمهوری اسلامی ایران، شنیده‌ایم، اجرای رادیو شیرین و جذاب است؟

بله خیلی، نزدیک 4-5 سال است که در رادیو هستم. فقط هم چهارشنبه شب‌ها. من یک دوستی دارم به نام میثم عبدی، سال‌ها است که باهم دوست هستیم، تقریبا از سال 1382 تا الان. بسیار هم دوست‌داشتنی هست. میثم آن زمان فقط تئاتر کار می‌کرد؛ بعد چند سالی از هم خبر نداشتیم و بعد یک دفعه دیدم دارد در رادیو کار می‌کند که من گفتم میثم من رادیو را خیلی دوست دارم. شاید از لحاظ مادی چیز خاصی نباشد ولی یک عشق خاصی دارد، آدم وقتی پشت آن میکروفن صحبت می‌کند احساس می‌کند تمام دنیا آن میکروفن است که این نظر شخصی من است. میثم سر یک برنامه‌ای بود که به من گفت بیا سر این برنامه یکی دو روز مهمان باش که به آنجا رفتم و خاکش دیگر دامن‌گیر بود و دامن‌مان را گرفت. پنجشنبه‌ها آنجا بودم که بعد شد چهارشنبه‌ها.

# در زندگی از چه می‌ترسید؟

قبلا ترسو بودم، از تاریکی و این چیزها خیلی می‌ترسیدم، الان خدا را شکر خوب شده‌ام. روی ترس‌هایم کار کردم و خوب شدم؛ ولی ترس‌هایی هست که آدم را اذیت می‌کند، مثل ترس از آینده که به نظر من ترسیدن از آینده یک نقص است زیرا آدم حال را فراموش می‌کند. بعضی مواقع هم بدترین چیزی که من را می‌ترساند، ترس از دست دادن عزیزان است. این ترس را خیلی‌ها دارند و خیلی هم تلخ و عذاب‌آور است و هیچ‌وقت دوست ندارم این اتفاق ها بیفتد.

# و کلام آخر

چیز خاصی نیست که بگویم جز آرزوی سلامتی برای همه.

گفتگوی زیروبم با عباس جمشیدی فرگفتگوی زیروبم با عباس جمشیدی فر


 

آنلاین ببینید

0
0
0
0 نفر

2 نظر

  1. گفتگوی زیبایی بود
    میگن ؛آدم ها از پیری نمی میرن
    اونها زمانی میمیرن که از همه چی خسته میشن...

    برای کسی که گوشهایش را گرفته
    فریاد زدن، چیزی شبیه شکلک در آوردن است..
  2. نقل قول: root
    گفتگوی زیبایی بود
    میگن ؛آدم ها از پیری نمی میرن
    اونها زمانی میمیرن که از همه چی خسته میشن...

    برای کسی که گوشهایش را گرفته
    فریاد زدن، چیزی شبیه شکلک در آوردن است..


    مرسی از همراهی و نظرتون روت عزیز
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.