در محضر سیمرغ زرین‌بال سینما و تئاتر، استاد جمشید مشایخی

گفتگوی زیروبم با استاد جمشید مشایخیگفتگوی زیروبم با استاد جمشید مشایخی



- واقعیت حد و مرزی دارد که باید رعایت شود
- اولین نفری که آنجا استخدام شد، من بودم
- علی فکر می‌کرد که من دوست ندارم با او کار کنم و با من قهر کرد
- اگر بخواهد خودش را برای مردم لوس کند که هنرمند نیست!


انسیه چراغعلی و سهند داداشی‌نسب- زاده 6 آذر 1313 در تهران و از پیشکسوتان عرصه سینما، تئاتر و تلویزیون ایران است. بازی او در نقش‌های مختلف از جمله نقش‌های تاریخی همچون «شازده احتجاب»، «کمال الملک» و «رضا تفنگچی خوشنویس» در سریال «هزار دستان» نشانگر از توانایی بازیگری او است. وی در سال ۱۳۶۳، بابت بازی در دو فیلم گل‌های داوودی و کمال‌الملک، برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد جشنواره فیلم فجر شد. در اکثر فیلم‌های علی حاتمی حضور داشت و حاتمی، بهترین نقش‌هایش را برای او می‌نوشت. استاد جمشید مشایخی دارنده نشان درجه یک فرهنگ و هنر و استاد مسلم عرصه تصویر گروه مجله تصویری زیروبم را در یکی از روزهای شهریور 95 در منزلشان به حضور پذیرفتند که ماحصل این گفتگو را تقدیم نگاهتان می‌کنیم.
با تشکر از گروه تصویر: مرضیه جعفری، وهاب امانی، عرفان وهاب‌زاده

- استاد چند روز پیش، روز ملی سینما بود؛ جا دارد که این روز را به شما و تمام سینمایی‌ها تبریک بگوییم و بابت سالیان تلاشتان در عرصه هنر و تعالی فرهنگ این سرزمین، قدردانی کنیم. حضور شما زینت بخش محفل جشنی بود که در موزه برگزار شد، لطفا از حال و هوای این جشن برایمان بگویید.
خوشحال شدم که یک عده از همکاران و عزیزان را بعد از مدت‌ها آنجا دیدم. چیزی که الان به خاطرم آمد این است که شخصی گفته بود: «من وقتی به سَردَر سینما نگاه می‌کنم و عکس بعضی از خانم‌ها را می‌بینم...»، که من بقیه‌اش را توضیح نمی‌دهم، من از این موضوع خیلی غصه خوردم و مطلبی که همیشه به آن فکر کردم و به آن اعتقاد دارم را عرض کردم که در شاهنامه حکیم توس، فردوسی بزرگ، مطلب خیلی جالبی است؛ دختر مرزبان ایران به نام "گردآفرید"، لباس رزم می‌پوشد و با "سهراب" که با سپاه دشمن به ایران زمین حمله کرده، جنگ تن به تن می‌کند، وقتی کلاه‌خود از سرش می‌افتد سهراب می‌بیند که یک دختر زیبا و دلاور است! این ارزش یک دختر یا خانم در ایران‌زمین است که می‌شود به او افتخار کرد، نه حرفی که آن شخص زده و من نمی‌خواهم تکرار کنم. گردآفرید کیست؟ گردآفرید مادر است، مادر ما را تربیت کرده است، پدر که سر کار می‌رفته! مادر بوده که به خاطر بیماری بچه‌اش 48 ساعت نمی‌خوابید و لالایی می‌گفت. لالایی موسیقی است. همان موسیقی که برخی رد می‌کنند! مگر این مادر کلاس موسیقی رفته که لالایی می‌خواند؟ هرکجای ایران مثل جنگل یا کویر، موسیقی خاص خودش را دارد. هنرمندان تحت تاثیر موسیقی خداوند که در طبیعت وجود دارد، قرار گرفته‌اند و آهنگ‌های باارزشی را ساختند که شما را به خدا می‌رساند. ما در رشته موسیقی هنرمندان بزرگی داریم که سال‌ها زحمت کشیدند و اشعار بزرگانی مثل حافظ، سعدی، مولانا و عطار را می‌خوانند، بعد برخی آن را رد می‌کنند که من اصلا این را قبول ندارم.

گفتگوی زیروبم با استاد جمشید مشایخیگفتگوی زیروبم با استاد جمشید مشایخی


- استاد این روزها وقت می‌کنید که تلوزیون هم تماشا کنید؟
من کمتر تلوزیون تماشا می‌کنم، بیشتر کتاب می‌خوانم. اخیرا هم کاری به من پیشنهاد شده که مشغول حفظ کردن سناریوی آن هستم. وقتی سن بالا می‌رود، برای حفظ شدن مطلبی، نیاز بیشتری به خواندن است. "مجله بخارا" را می‌خوانم که مطالب باارزشی دارد و گاهی هم مطلبی را نمی‌فهمم و می‌گویم بروم زنگ بزنم به جناب دهباشی و از ایشان در مورد آن مطلب سوال کنم.

- در راستای مطالعه کتاب، از "آسیای هفت سنگ" که اینجا هست، برایمان بگویید.
من چند سال پیش خدمت استاد باستانی پاریزی(روحشان شاد) رفتم که استاد خودم هم بودند؛ این کتاب را ایشان به من هدیه کردند و تا زنده هستم این کتاب کنار من است.

- پس خیلی برایتان ارزشمند است؟
بله... خیلی ارزش زیادی برای من دارد و مطلبی که برای من نوشته‌اند، بزرگترین جایزه است.

- امکانش هست با صدای گرمتان، آن مطلب را برایمان بخوانید؟
حضور محترم دوست عزیز و هنرمند عالی‌قدر، حضرت آقای جمشید مشایخی تقدیم می‌شود. هدیه نوروز جمشیدی است به جمشیدی که بر تخت ناصرالدین‌شاهی هنر تکیه زده، اعتنایی به هوشنگ و کاووس ندارد. 1372- استاد باستانی پاریزی

- هدیه جذابی بوده است...
بله... استاد با این مطلب به من درس دادند؛ آن قسمت اول  که من لیاقتش را ندارم، قسمت دوم آن هم درس است که جمشید مواظب باش. به قول حضرت سعدی؛ خاک شو پیش از اینکه خاک شوی.

- نسل جدید جوانان امروز که وارد تئاتر و سینما شده‌اند را چطور می‌بینید؟
برخی از جوانان نازنینی که وارد این عرصه شدند، امروز معلمین من هستند و من افتخار می‌کنم، بارها هم عرض کرده‌ام که اگر غیر از این باشد، تکامل معنی ندارد. من آرزویی دارم که ممکن است برای برخی قابل‌قبول نباشد ولی من اطمینان دارم که هنرمندان بزرگ تئاتر و سینمای ما می‌توانند برای تمام هنرمندان جهان، الگو باشند و این اتفاق هم می‌افتد، تا به امروز هم همانطور که می‌دانید بعضی از فیلم‌ها که به جشنواره‌های بزرگ خارج رفته‌اند، جوایزی دریافت کردند مثل آقای فرهادی، آقای کیارستمی که خدا رحمتشان کند، هنرمندان بزرگی مثل آقای ناصر تقوایی، بهمن فرمان‌آرا و داریوش مهرجویی را داریم.
یک زمانی در تهران جشنواره سینما داشتیم که جزء چهار جشنواره بزرگ جهان بود و از کشورهای خارجی به ایران می‌آمدند. من اطمینان دارم که این اتفاق می‌افتد زیرا ما فرهنگ بالایی داریم ولی کمی از آن دور شدیم. من دیشب داشتم برنامه تلوزیون را نگاه می‌کردم که مربوط به فوتبال بود و دیدم در آن سنگ پرتاب می‌کنند، من خیلی غصه خوردم که حیف جوانان نازنین ما است با آن فرهنگی که به آن افتخار می‌کنیم و متعلق به هزاران سال پیش است؛ هم بدان‌گونه که بر این خاک زنده زاده شدم، روزی نیز تن خسته اندر این خاک ماندگار خواهم کشید، اینجا مزار محیای من است، سرزمین مادری، آرامگاه واپسین، پس ای امیران آینده بدانید شهسواران و شهریاران می‌میرند، اما شادمانی مردمان هرگز- "کوروش بزرگ". 

گفتگوی زیروبم با استاد جمشید مشایخیگفتگوی زیروبم با استاد جمشید مشایخی


- استاد نظرتان در مورد سینمای امروز چیست؟ چگونه در حال پیش رفتن است؟
عرض کردم بزرگانی هستند که کارهایشان را دیده‌اید و جوایزی هم دریافت کرده‌اند. افرادی هم که پیش نیامده که فیلم‌شان به جشنواره‌ای برود، کارهای بسیار باارزشی انجام داده‌اند. آن چیزی که اتفاق می‌افتد واقعیت است و واقعیت را تا یک حدی می‌توان نشان داد. مثلا در هر خانه‌ای دو محل وجود دارد؛ یکی اتاق خواب و یکی هم سرویس بهداشتی، شما درب این دو اتاق را باز نمی‌کنید. اگر بخواهیم درب این دو را باز کنیم و بگوییم ما می‌خواهیم واقعیت را نشان دهیم، من این را قبول ندارم و این بد است. درست است که هنرمند انسان را از واقعیت به حقیقت می‌رساند ولی واقعیت حد و مرزی دارد که باید رعایت شود.

- شما بازیگری هستید که هم قبل از انقلاب و هم بعد از آن فعال و موفق بودید، اگر بخواهید مقایسه‌ای داشته باشید، چقدر تغییرات سینمای کنونی مثبت و سازنده بوده است؟
ما هنرمندان بزرگی داشتیم و هستند و آنهایی که رفته‌اند روحشان شاد. جوانانی هم که بعدا وارد این عرصه شده‌اند، بسیار فهیم بودند و کارهای باارزشی انجام دادند. اما یک بار آقایی سینمای گذشته را رد کرده بود که من هم جواب دادم. در گذشته کارهای بسیار خوبی هم انجام شده که آثارش موجود است. من به آقایی که این موضوع را رد کرده می‌گویم که شما چگونه علاقه‌مند به سینما شده‌اید؟ پس سینما وجود داشته و شما دیدی که وارد این عرصه شدی. نمی‌شود که همه را رد کرد. ما تقوایی‌ها داشتیم، حاتمی و کیمیایی داشتیم.

- اگر بخواهید به سال‌ها قبل بازگردید، چه سالی را انتخاب می‌کنید؟
من 6 آذر 1313، سالی که بدنیا آمدم را انتخاب می‌کنم. 

- از نخستین تصاویری که از دوران کودکی‌تان دارید، برایمان بگویید.
خاطره اول؛ پدر من تحصیلکرده آلمان و سوئد و افسر مهندس بود. ایشان از سوئد برای من یک تانک اسباب‌بازی آورده بود و به مادرم گفته بود وقتی 4 سالم شد این را به من بدهد. در 4 سالگی آن را من دادند که لوله توپش با سنگ فندک کار می‌کرد و خیلی قشنگ بود. برای همسایه ما از تهران مهمان آمده بود، بچه‌ها گفتند تانک‌ات را بیاور ببینیم که بعد موتورش را برداشتند و جلدش را تحویلم دادند. مادرم گفت چرا تانک‌ات اینطوری شده! تو چقدر بی‌عرضه‌ای! من گفتم (ببخشید) آن پدرسوخته‌ها این کار را کردند. یک آقایی آنجا داشت آنجا سیگار می‌کشید، مادرم سیگار را از ایشان گرفت و روی دستم گذاشت و گفت فحش نده! باور کنید دلم برای مادرم بیشتر از سوزش دستم، می‌سوخت. 
خاطره دوم؛ برادر دوم من بدنیا آمده بود و من 6 سالم بود. نزدیک منزل‌مان یک تپه بود که پایین آن را کنده بودند و جلوی آن درخت کاشته بودند من به همراه آقایی به نام رحمت که 18 سالش بود و همسایه‌مان داریوش که 5 سالش بود، روی آن تپه رفتیم و موقع برگشت آقای رحمت از روی تپه که یک متر با زمین فاصله داشت، پرید و منم در بچگی پریدم و سرم در یک شاخه‌ شکسته رفت و همان بالا ماندم که بعد رحمت من را پایین آورد. بعد پدر من را نزد دکتر جعفری برد که خدا رحمت‌شان کند. آن موقع برای شکستگی سر چیزهایی فلزی می‌زدند که خیلی درد داشت.
خاطره سوم؛ برای من یک سه‌چرخه خریده بودند که من آن را بیرون از خانه گذاشتم و دزد برد. عاشق این سه‌چرخه بودم و پدر من پولدار نبود ولی رفت داخل کارخانه و برای من یک روروک درست کرد که غصه آن را نخورم.

- نظرتان در مورد جناب ابراهیم گلستان چیست و چه شد که این اعتماد مشترک بین شما شکل گرفت که کار اول‌تان را ارائه دهید؟
من از همه آموخته‌ام اما از دو استاد خیلی چیزها یاد گرفتم؛ شادروان استاد حمید سمندریان در تئاتر و جناب گلستان که در سینما استاد من بودند. ما تئاتری را کار می‌کردیم که اتفاقا آقای سمندریان کارگردانی کرده بودند به نام "مرده‌های بی‌کفن و دفن" اثر ژان پل سارتر. آقای گلستان با مرحومه فروغ فرخزاد آن را دیدند و چند نفر از بازیگران آن را انتخاب کردند؛ آقای کشاورز، آقای منوچهر فرید که ایران نیستند، آقای فنی‌زاده و من. در یک سکانس حدودا 10 دقیقه، من با آقای کشاورز و آقای فرید بازی داشتیم که بی‌اغراق ایشان 30 جلسه در استودیو گلستان تمرین کردند که ما از آن بازی اغراق‌آمیز تئاتری بیرون آییم و یک بازی زیرپوستی ارائه دهیم. 

- آن دوره‌ای که خیلی جدیت به خرج دادید تا بازیگری را بطور حرفه‌ای ادامه دهید، چه زمانی بود؟
اداره هنرهای دراماتیک که بعد اسمش به اداره تئاتر تغییر پیدا کرد، سال 1336 تاسیس شد که رئیس آن آقای دکتر مهدی فروغ بود. وقتی من دبستان می‌رفتم، در تابستان نمایش‌نامه می‌نوشتم و خودم کارگردانی و بازی می‌کردم و دایی‌ام این را دیده بود. رئیس کارگزینی اداره کل هنرهای زیبای کشور(آقای شهابی) با دایی من دوست بود و زمانی که خدمت وظیفه من تمام شد، به من گفت اداره‌ای تاسیس شده که کار تئاتر می‌کند و می‌دانم تو هم به تئاتر علاقه داری، بعد من را به آقای شهابی معرفی کرد و اولین نفری که آنجا استخدام شد، من بودم. وقتی خدمت آقای دکتر فروغ رفتم، ایشان یک نمایش‌نامه به من دادند و یک قسمتی از آن را گفتند برو بخوان و بعد بیا از روی کتاب همین یک قسمت را جلوی من اجرا کن. وقتی برایشان اجرا کردم به من گفتند استعداد داری. خط من را هم امتحان کردند، یک پوشه به من دادند و گفتند روی آن بنویس «اداره هنرهای دراماتیک» و بعد گفتند دستخطت هم خوب است. اولین کار ما در تلوزیون در شبکه دو به صورت زنده پخش شد.

- یعنی تئاتر را زنده اجرا می‌کردید؟
بله... زنده و با سه دوربین که ما از صبح می‌رفتیم جلوی این دوربین‌ها تمرین می‌کردیم و شب برای اجرا می‌رفتیم. دستگاه ضبط هم نبود و اگر هر اتفاقی رخ می‌داد، دیگر تمام بود.

- "گل های داوودی" و "کمال‌الملک" دو فیلمی هستند که شما در سال 1363 به خاطر آنها بطور همزمان، سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد را دریافت کردید. اگر از این دو فیلم یا آن سیمرغ خاطره‌ای دارید، برایمان بگویید.
آن جایزه متعلق به همه بچه‌ها بود. کار ما کار گروهی است و «من» وجود ندارد. یک نقاش و یا یک خطاط می‌تواند بگوید این کار من است ولی در تئاتر و سینما نمی‌شود هچنین حرفی زد.
در مورد خاطره  هم؛ عرض کنم که برای فینال کمال‌المک به ابیانه رفتیم، رنگ تمام خانه‌ها قرمز بود با مردم بسیار بامحبت و بافرهنگ. آقای حاتمی از شخصی اجازه گرفت که ما به خانه او برویم و آنجا لباس بپوشیم و گریم کنیم که آن شخص با آغوش باز از ما استقبال کرد، این برخورد به ما نیرو داد که بهتر بازی کنیم، آن قسمتی که عزیزی فرشی را که بافته به کمال‌المک هدیه می‌دهد، این فرش دستباف، خاکی بودن را به انسان یاد می‌دهد چون در قدیم می‌گفتند فرش خوب باید پا بخورد تا بهتر و زیباتر شود. در بهاران کی شود سرسبز سنگ، خاک شو تا گل برویی رنگ رنگ/ سالها تو سنگ بودی دلخراش، یک دو روزی آزمون را خاک باش.
این‌ها به آدم درس می‌دهند، چند سال پیش سر یک کاری بچه‌ها داشتند گریم می‌کردند، من از آنها پرسیدم اگر با سرعت فکر، پرواز کنید و به یکی از کهکشان‌ها بروید، کره زمین را چقدر می‌بینید؟ چند لحظه‌ای سکوت شد و بعد گفتند اصلا نمی‌بینیمش! گفتم پس جمشید را چقدر می‌بینید؟

گفتگوی زیروبم با استاد جمشید مشایخیگفتگوی زیروبم با استاد جمشید مشایخی


- استاد تابحال شده در این مسیر حرفه‌ای و هنرمندانه، به یک نقش احساس دلتنگی داشته باشید؟
بله... نمی‌توانم بگویم تمام کارهایی که من در سینما انجام داده‌ام را دوست داشتم. گاهی کاری را شروع کردم و دیدم که کارگردان متاسفانه تسلط آنچنانی ندارد و خیلی از آن کارها خوشم نمی‌آمد.

- سینمایی‌ها می‌گویند که زنده‌یاد علی حاتمی، سعدی سینمای ایران است. نظر شما در مورد ایشان چه هست؟
سال‌ها قبل از اینکه علی از دنیا برود، من یک مصاحبه‌ای با "مجله فیلم" داشتم و آنجا گفتم حاتمی"سعدی" سینمای ایران است، فرد دیگری نگفت. 

- پس سینمایی‌ها از شما گرته‌برداری کردند؟
بله... وقتی من این مطلب را گفتم و چاپ شد، حتی برخی دلخور شده بودند ولی امروز همه می‌گویند.

- چگونه با آقای حاتمی آشنا شدید؟
اوایل سال 1340 بود که ایشان به اداره هنرهای دراماتیک می‌آمدند و نمایش‌نامه می‌آوردند. آنجا بود که من با علی دوست شدم. بعد با مرحوم فخیمی که فیلمبردار بود، شرکتی درست کرده بودند که بیشتر تبلیغاتی بود. ایشان روزی من و شادروان حسین کسبیان را دعوت کرد و می‌خواست فیلمی بسازد که ما دو نفر نقش اصلی آن را داشتیم ولی این فیلم ساخته نشد. بعدها فیلم "طوقی" را ساخت و نقش مهم آن را به من پیشنهاد داد که من با تهیه‌کننده به توافق نرسیدم، علی فکر می‌کرد که من دوست ندارم با او کار کنم و با من قهر کرد تا سال 1352 که ایشان 6 داستان از حضرت مولانا را می‌خواست کار کند و من را به دفترش دعوت کرد و من در هر 6 داستان نقش داشتم. از مهمترین نقشه‌های این 6 داستان یکی نقش سلطان در "سلطان و کنیزک" و دیگری نقش پیر چنگی بود و یادم است شادروان شاملو نریشن آن را می‌گفتند.

- آقای حاتمی همیشه می‌گفتند که آقای جمشیدی می‌توانند دیالوگ‌های احساسی من را متوجه شوند، در این مورد برایمان توضیح می‌دهید؟
خب من دوستش داشتم. بعدها که متاسفانه باهم کار نکردیم، روزی ایشان با همسرشان به منزل من آمدند. خانم من با خانم ایشان تلوزیون می‌دیدند و من و علی گوشه دیگری بودیم که گفت جمشید یکی نمی‌گذارد من با تو کار کنم! البته از بازیگران سینما نبود و من می‌دانستم چرا آن شخص نمی‌گذارد علی با من کار کند. یکی از دیالوگ‌های علی حاتمی این است؛ ابراهیم و اسماعیل هر دو در یک تن بودند با من، گفتم ابراهیم، اسماعیلت را قربانی کن که وقت قربان کردن است. قربانی کردم در این قربانگاه، جوهر این دفتر، خون اسماعیل است.

- کدام‌یک از نقش‌آفرینی‌هایی که داشتید به شخصیت خودتان نزدیک‌تر است و با آن همزاد پنداری بیشتری داشتید؟
نقش شبلی در فیلم "یک بوس کوچولو" که یک نویسنده بود، خیلی به من نزدیک بود. کارگردان آن آقای بهمن فرمان‌آرا بودند.

- نقشی بوده که تاکنون دوست داشته باشید بازی کنید ولی این تفاق نیفتاده باشد؟
بله... نقش جناب فردوسی(حکیم طوس) و حضرت حافظ.

- شما علاقه زیادی به حافظ، سعدی و فردوسی دارید...
من عاشق این بزرگان هستم، حضرت حافظ می‌فرماید: من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان، قال و مقال آدمی می‌کشم از برای تو. نفس فرشته بوی عطر می‌دهد، این خیلی حرف است! این عزیزان خیلی بزرگ هستند، هرچه گفتند نو است، کهنه نمی‌شود. داستان‌های حکیم توس، اساطیری است ولی دریایی از معرفت است.

- استاد شما جزء گنجینه‌های این سرزمین هستید، دغدغه این روزهایتان چیست؟ برای جوانان چه دغدغه‌ای دارید؟
خیلی از جوانان تحصیلکرده ما بیکارند. خب این‌ها بچه‌های من هستند و من دلم می‌سوزد. شاید برخی باور نکنند ولی من میلیون‌ها نوه و خواهر و برادر دارم! وقتی من یک آژانس می‌گیرم، همیشه جلو می‌نشینم چون اگر عقب بروم توهین است، با آن بزرگواری که لطف می‌کند من را به مقصد برساند صحبت می‌کنیم و با هم دوست می‌شویم. برخی مثلا می‌گویند من فوق‌لیسانس دارم و مجبور شدم. البته راننده آژانس بودن ننگ نیست! من خودم در یک مصاحبه گفتم اگر نگذارند در عرصه هنر کار کنم، شاگرد نانوا می‌شوم و افتخار هم می‌کنم. اما صحبت این است که هرکسی باید کاری را که بلد است انجام دهد. آن عزیزی که تحصیل کرده و عاشق آن حرفه بوده، دلش می‌خواسته آن کار را انجام دهد. 

- آیا تابحال شده مدت‌ها در حال و هوای نقش‌هایی که نقش‌آفرینی کردید، بمانید؟ و آن نقش در زندگی‌تان تاثیر داشته باشد؟
بله، علی حاتمی سریالی می‌ساخت به نام "سلطان صاحبقران"، من نقش ناصرالدین‌شاه را بازی می‌کردم. من تقریبا 4-5 تا کتاب خواندم که بتوانم ناصرالدین‌شاه را بشنایم. در این فیلم ایشان می‎خواستند صحنه‌ای را روی تخت مرمر بگیرند، ما گریم شده بودیم و صدراعظم و بزرگان با ناصرالدین شاه دارند می‌آیند که برود روی تخت مرمر بنشیند، عده‌ای هم نقش‌های کوچکی داشتند.
همینطور که ما داشتیم در کاخ گلستان حرکت می‌کردیم، یکی از این عزیزان گفت؛ کفش‌های ناصرالدین‌شاه را ببین، مثل کفش‌های امروزی است، این در حالی بود که علی حاتمی تمام کفش و لباس‌ها را از روی عکس‌ها انتخاب کرده بود. من آنجا با قدرت گفتم او را بیندازیدش بیرون! اما وقتی لباسم را عوض کردم و گریمم را پاک کردم متوجه شدم چه گفتم و خواستم او را برگردانند چون یک لحظه در قالب ناصرالدین‌شاه بودم و آن جمله را گفتم.

- خیلی از جوانان و مخاطبان ما به حرفه بازیگری علاقه‌مند هستند، چه فاکتورهایی را در خود پرورش دهند تا بتوانند به سمت بازیگری بروند؟
اگر دل‌شان می‌خواهد از این راه به شهرت برسند، اصلا فایده ندارد. بازیگری از تئاتر شروع می‌شود، اگر کسی علاقه داشته باشد باید به تئاتر برود، آنجا به هیچ بودن می‌رسد، اول باید استعداد داشته باشد و بعد شروع به فعالیت می‌کند تا استعدادهایش را پرورش دهد.

- ولی شهرت جذابیت دارد مخصوصا برای جوانان...
بله اما بعدها می‌فهمد که ای کاش شهرت نداشتم و راحت‌تر بودم. اگر بخواهد خودش را برای مردم لوس کند که هنرمند نیست! اگر خاک پای مردم باشد هم مشکل دارد مثلا می‌خواهند با او عکس بگیرند یا بگویند چیزی برایشان بنویسد. اگر بعد از مرگ انسان بگویند خدا رحمتش کند، آن شهرت خوب است.

- شما به عنوان سفیر سلامت از سوی وزارت بهداشت و دانشکده علوم پزشکی معرفی شده‌اید، از مسئولیت‌هایتان در این حوزه برایمان می‌گویید؟
مسئولیت عجیبی است، شما می‌بینید افرادی هستند که بچه‌هایشان یا پدر و مادرشان بیمارند. پول ندارند آنها را دکتر ببرند، جمشید چه باید بکند؟ من می‌توانم تمنا کنم چون ما پزشک‌های بامعرفت زیاد داریم. من فیلمی دیدم که پزشکان جوان ما به نقاط دورافتاده ایران رفته بودند و پول نمی‌گرفتند. حالا برفرض اگر یکی به وظیفه‌اش عمل نمی‌کند، نمی‌شود گفت همه پزشکان اینگونه هستند. متاسفانه برخی انتقاد را نمی‌شناسند، انتقاد به این معنی نیست که ما نقاط ضعف را ببینیم. باید نقاط ضعف و قوت را باهم دید.
مثلا من روزی مریض شدم و دوستی داشتم که من را نزد پزشکی که وزیر دکتر مصدق بود(دکتر آذر)، برد. ایشان از من پرسید مشکل چیست؟ گفتم تب کردم، گفت غلط کردی! گفتم سرما خوردم، گفت غلط کردی! برو ترشی بخور خوب می‌شوی! یعنی یک جوری می‌گفت غلط کردی که انگار دارد می‌گوید قربانت بروم، از روی عشق و علاقه می‌گفت و من کیف می‌کردم.

- خیلی قدردانیم که وقت‌تان را در اختیار ما گذاشتید و صحبت پایانی...
امیدوارم که همه شما گل‌های ایران همیشه سلامت، موفق و پیروز باشید.


1
1
0
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.