قدمی در در هوای شاعرانه با «امید صباغ‌نو»

گفتگوی زیروبم با امید صباغ نو (شاعر)گفتگوی زیروبم با امید صباغ نو (شاعر)


- برای مبصر کلاس شعر می‌گفتم!
- فکر می‌کنم که شبیه کسی نیستم و قلم خودم را دارم
- ما صاحب‌سبک نیستیم، پیرو سبک هستیم
- سعی می‌کردم جاهایی شیطنت را به‌کار ببرم که به دردم بخورد!


ضمیمه تصویری در
www.aparat.com/majidakhshabi
telegram.me/zirobamonline
تیم گفتگو: انسیه چراغعلی، شبناز اسماعیلی و مرضیه جعفری.

هوا حتما نباید بهاری یا پاییزی باشد تا شاعرانه بشود؛ حتی سرمای زمستان هم با نفس شعر گرم می‌شود و شاعرانه. این‌بار امید صباغ‌نو مهمان هوای شاعرانه‌مان شد تا از حال و هوایش برایمان بگوید. خودش را اینگونه معرفی می‌کند:
یک امید صباغ‌نو کاملا معمولی، در سال 1358 در تبریز متولد شدم و بیست‌سال است که ساکن تهران هستم.

- چطور شد که به تهران آمدید؟
سال 1376 دانشگاه قبول شدم و به دانشگاه قزوین رفتم. رشته‌ام هم هیچ ربطی به شعر و ادب ندارد، کامپیوتر، گرایش نرم‌افزار خوانده‌ام. چهارسال آنجا دانشجو بودم، دانشجوی خیلی زرنگی نبودم؛ چهارسال‌ونیم طول کشید. بعد به تهران آمدم و خدمت سربازی را در تهران گذراندم، بعد مشغول به کار شدم و مثل بقیه دوستان که گیرایی تهران آن‌ها را نگه می‌دارد، در تهران ماندگار شدم.

- چطور وارد عرصه شعر و شاعری شدید؟
عرصه شعر عرصه‌ای نیست که بخواهیم دنبالش بگردیم و پیدایش کنیم. واقعا یادم نمی‌آید از کی شروع شد، شاید پنجم ابتدایی و یا اول راهنمایی بود که من وارد این عرصه شدم. در دفترهای آن دوره‌ام به‌صورت پراکنده شعرهایی که بچه بودم و برای مبصر کلاس و هم‌کلاسی‌ها می‌گفتم، هست که طبیعتا شعر نبودند، یک‌سری نوشته‌های آهنگین و یک‌سری نوشته‌های منظوم بودند که از همان موقع نوشته شدند و بعدها به مرور تکامل پیدا کردند. قبل از اینکه وارد دانشگاه شوم (سال 73-74) مطالعه شعری‌ام خیلی زیادتر شده بود. از همان موقع هم می‌نوشتم اما ورود به دانشگاه و جلسات ادبی که در دانشگاه و سطح شهر قزوین بود، باعث شد جدی‌تر به مقوله شعر نگاه کنم، بیشتر بنویسم و بیشتر بخوانم و با بیشتر دوستان  در رفت‌وآمد باشم که طبیعتا تاثیرگذار بود.

- یعنی قبل از اینکه وارد دانشگاه شوید شعر می‌گفتید؟ این می‌تواند ژنتیکی باشد؟ یا با تلاش و کوشش هم می‌شود شاعر شد؟
به این قضیه خیلی فکر کردم، نمی‌شود فقط به ژنتیک توجه کرد، شعر مستقیما به احساس ربط دارد، شاید در خانواده یک نفر نسبت به بقیه حساس‌تر باشد. از مادر شنیدم که پدر هم قبل از ازدواج شعر می‌گفتند، طبیعی است یک رگه‌ها و پیش‌زمینه‌ای برایش وجود داشته باشد، اما هر انسانی در وجود خودش ژن هنر دارد، شاید این هنر در یکی نقاشی باشد، در دیگری خط، موسیقی، ادبیات و حتی علاقه وافری که عده‌ای به سینما و اجرا دارند، باشد. فکر می‌کنم هر کسی این هنر را در وجود خودش درست کشف کند و در مسیر اصلی هدایت کند، موفق می‌شود.

- کودکی‌تان چطور بود؟ 
مثل بچه‌های دیگر شیطنت‌های کودکی شروع می‌شود و لحظه‌ای که آدم نمی‌فهمد قدم به مدرسه می‌گذارد و لحظه‌ای که نمی‌فهمد به دانشگاه قدم می‌گذارد و هرآن به خودش می‌آید و می‌بیند که بزرگ شده است. این‌طور نیست که بگوییم کودکی استثنایی‌ای داشتم.

- یادتان است اولین شعری که گفتید چه بود؟
بله چون نسبت به همسالان خودم حساس‌تر بودم و شاید به خیلی از مسائلی که همسالانم دقت نمی‌کردند، ساعت‌ها فکر می‌کردم. یادم می‌آید دوم یا سوم راهنمایی بود که خیلی روتین می‌نوشتم و یک دفتری هم داشتم که شعرهایم را مرتب و منظم یادداشت می‌کردم. یک روز سر کلاس، معلم زبان انگلیسی‌مان که زبان فارسی را هم تدریس می‌کردند، گفتند بچه‌ها امروز چکار کنیم؟ دوستان گفتند فلانی بیاید شعر بخواند، گفت مگر تو شعر هم می‌گویی؟! گفتم یک چیزهایی می‌نویسم، گفت بیا شعرت را بخوان. پای تخته رفتم و دفتر را باز کردم و خواندم. ایشان دفتر را گرفتند و گفتند برو بنشین. وقتی نشستم دیدم ایشان در دفترم غرق شده‌اند و ما هم با آن شیطنت بچگی داشتیم لذت می‌بردیم که معلم حواسش به ما نیست، بعد از چهل‌وپنج دقیقه ایشان من را صدا کردند و گفتند این‌ها را از کجا نوشتی؟ من هم با آن دنیای بچگی که داشتم بغض کردم و گفتم خودم نوشتم. گفت می‌دانم خودت نوشتی ولی از کجا نوشتی؟ گفتم نمی‌دانم همین‌طوری نوشتم. گفت مطمئنم خودت نوشتی، یک جاهایی اشکال وزنی و قافیه‌ای داری، گفتم وزن و قافیه چیه؟ من این‌ها را نمی‌دانم، دفتر را گرفتند و بردند و گفتند جلسه بعد می‌آورم. جلسه بعد دیدم زیر آن غلط‌ها خط کشیده بودند. همین قضیه باعث شد من انرژی بگیرم و دنبال قضیه بروم و چیزهایی که نمی‌دانم را یاد بگیرم. 
اگر قرار بود در مقطع دبیرستان قالب‌های شعری و عروض را یاد بگیریم، من زودتر از آن به دنبالش رفتم و خیلی چیزها را یاد گرفتم ولی در کنار همه این‌ها بچه خیلی شیطانی هم بودم و همه از دستم شاکی بودند. با وارد شدن به دانشگاه از شیطنتم کاسته شده بود و سعی می‌کردم جاهایی این شیطنت را به‌کار ببرم که به دردم بخورد.

- بعد از ورود به دانشگاه، قطعا کتاب‌هایی را هم به چاپ رسانده‌اید. از آن‌ها برایمان بگویید.
اولین کتابم را سال 1387 منتشر کردم و متاسفانه چون مدتی از فضای شعر دور شده بودم، اتفاق‌های خوب را از دست داده بودم و از طرفی نشر خوبی هم در مسیرم قرار نگرفت. کتاب اول متاسفانه با نشر خوب چاپ نشد و حتی مرحله مجوزش هم یک‌سال طول کشید. همین‌ها آدم را سرد می‌کند. سال 1388 اولین کتابم چاپ شد و قرار بود در نمایشگاه رونمایی شود و متاسفانه از آنجایی که با نشر تخصصی شعر و ادبیات کار نکرده بودم، کتاب آن‌طوری که باید معرفی نشد؛ چون نشری که من با آن‌ها کار کرده بودم کتاب‌های آشپزی و فضانوردی نیز چاپ می‌کرد و اصلا تخصصش ادبیات نبود. این اشتباه من بود که به سمت نشر خوبی نرفتم و آن کتاب زیاد دیده نشد.

گفتگوی زیروبم با امید صباغ نو (شاعر)گفتگوی زیروبم با امید صباغ نو (شاعر)


- پس پروسه خیلی سختی بود؟
بله خیلی ولی دیگر نمی‌شد کاری کرد، اتفاقی که افتاده بود و باید می‌پذیرفتم و پذیرشش به این صورت بود که قدم بعدی‌مان را محکم‌تر برداریم. سال 1389 دومین کتابم را به نشر فصل پنجم سپردم که تخصصی کار می‌کردند. تا امروز غیر از شعر کتاب دیگری را چاپ نکردم و خوشحالم در اولین مرحله ورود به دنیای چاپ کتاب با یک نشر خوب وارد شدم. کتاب اول را بوسیدم و کنار گذاشتم، کتاب دوم خدا را شکر با ناشران خوبی سر و کار داشتم که این یکی از بزرگ‌ترین امتیازاتی است که جوان‌ها در ده‌سال اخیر دارند. 

- شما این امتیازات را نداشتید؟
زمان ما نشر تخصصی به این شکل خیلی کم بود ولی الان خیلی زیاد شده است. یک جوان الان می‌تواند کتاب‌های خوب زیادی در زمینه شعر تهیه کند. قبلا به شعر کمتر بها داده می‌شد ولی اکنون چه از نظر نشر و چه از طرف مخاطب به شعر خیلی بها داده می‌شود. خلاصه در این ده‌سال اخیر با پنج نشر خوب کار کردم و راضی هستم. در کنار این‌ها به واسطه پیشرفت علم و دنیای مجازی و دسترسی مردم به این فضا و دسترسی ما به‌عنوان مولف در این فضا خیلی کمک کرد. من همیشه دنیای مجازی را به صورت ویترینی می‌بینم که شما محصولت را آنجا معرفی می‌کنی و مخاطب ده تا پانزده کار را از شما می‌خواند و اگر خوشش آمد، به‌دنبال اصل جنس می‌رود و کتاب شما را تهیه می‌کند و از آن به بعد پیگیر کارهای شما خواهد بود.

- آقای امید صباغ‌نو چه سبکی را در شعرهایش دارد؟
راجع به سبک نمی‌توان صحبت کرد چون ما صاحب‌سبک نیستیم، پیرو سبک هستیم. من سعی کردم همان غزل کلاسیک خودمان را با  نگاهی که خودم حس می‌کردم، نه تقلید از شاعران دیگر که در گذشته و یا حال داشتیم، داشته باشم. سعی کردم حرف خودم را در قالب کلاسیک خودم بریزم و با زبان امروز پیش بروم و از دید خودم یکی از نقاط قوتم این است که با زبان عامیانه و کوچه‌بازاری با مردم حرف بزنم و به این شکل در دل مردم باشم. 

- چرا این روش را انتخاب کردید؟
چون برای من مردم مهم بودند، برای بعضی‌ها شاید این یک ایراد باشد و باید خیلی چیزها حفظ شود. شاید متخصصان و کسانی که موشکافانه شعر من را می‌بینند بگویند که این شعر نیست ولی من ترجیحم این بود که حرف، حرف خودم باشد، جنس کارم جنس زمان خودم باشد، دغدغه‌ها، دغدغه‌های شخصی خودم باشد، وقتی که مخاطب سمت شعر من می‌آید حتی اگر اسم من هم زیر شعر نباشد، احساس کند این شعر برای فلانی است، و ادای کسی را در نیاورم، از روی دست هم عاشقی نکنیم و احساساتی نشویم. 

- در این مسیر، شاعری بوده که بیشتر از ایشان الگوبرداری کنید؟
بله صددرصد. در دوران کودکی و نوجوانی که تبریز بودم و ساکن آنجا بودم، شعرهای استاد شهریار را زیاد می‌خواندم و خیلی هم علاقه داشتم و دارم. در دوران دانشجویی خیلی بیشتر از اشعار مرحوم منزوی و استاد محمدعلی بهمنی می‌خواندم، با اینکه زبان و دنیای این دو شاعر خیلی با هم تفاوت دارد ولی احساس می‌کردم خیلی بیشتر با شعرشان ارتباط برقرار می‌کنم. در اواخر دهه 70 خیلی‌ها به من می‌گفتند خیلی از این دو شاعر شعر می‌خوانی، گفتم چرا؟ گفتند حس می‌کنیم داری شبیه آن‌ها شعر می‌نویسی و طبیعی هم بود چون هر کسی الگویی دارد. در آن فاصله‌ای که بعد از دانشگاه و خدمت سربازی افتاد، کتاب‌های زیاد دیگری را مطالعه کردم. آن وقفه چندساله خیلی به من کمک کرد تا از فضای مشابه خیلی از بزرگان شعر فاصله بگیرم و اکنون فکر می‌کنم که شبیه کسی نیستم و قلم خودم را دارم.

- آقای صباغ‌نو چطور تنهایی‌اش را پر می‌کند و چه کارهایی انجام می‌دهد؟
سعی می‌کنم بخوانم و بیشتر تلویزیون و فیلم ببینم و گهگاه پیاده‌روی بروم، از خانه بیرون بروم و به یک مقصد نامعلوم قدم بردارم و اصلا قرار نباشد که آخرش به جایی برسم، گاهی به پاتوق دوستان می‌روم تا آن‌ها را ببینم و صحبت کنم به واسطه اینکه من در فرهنگ‌سرای نیاوران مستقر هستم، هشتاد درصد وقتم پر است و همان‌جا با دوستان در ارتباط هستم و ساعت بیکاری نداریم و خیلی کم پیش می‌آید و سعی می‌کنم وقتم را با کارهای خوب بگذرانم.

- هوای دلتان چطور است؟
خوب، تقریبا می‌شود گفت که پیش نیامده من هیچ‌وقت بنالم و بگویم حالم بد است.

- اتفاقی هم تابه‌حال نیفتاده که تحت‌تاثیر قرار بگیرید؟
چرا صددرصد پیش آمده. سعی می‌کنم اگر حالم هم بد بود به کسی منتقلش نکنم. فکر نمی‌کنم در محیط کارم به‌جز مریضی‌ام کسی من را گرفته دیده باشد؛ مثلا بگوید چه خبر خوبی؟ بگویم نه از نظر روحی‌وروانی داغونم. سعی می‌کنم خوب باشم.

- از دنیا هم گله ندارید؟
چرا باید گله داشته باشم، همه چی آرومه و منم خوشبختم. اگر انرژی ما مثبت باشد، بازخورد مثبتی خواهد داشت. اگر ما صبح از خواب بیدار شویم و حالمان خوب نباشد و یا به خودمان تلقین کنیم حالمان خوب نیست؛ این دلیل اتفاق‌های بد می‌شود.

- البته آدم‌ها حق دارند؛ به‌خاطر فشارهای زندگی، انرژی مثبت اصلا دیده نمی‌شود.
بالاخره این اتفاق‌ها می‌افتد ولی هر چقدر سعی کنیم انرژیمان خوب باشد، طبیعتا اطرافیان هم این انرژی را می‌گیرند و به ما پس می‌دهند. 

- آقای صباغ‌نو روابط با دوستانتان چطور است؟
تا چند سال پیش خیلی‌خیلی راحت ولی در چند سال اخیر خیلی‌خیلی سخت‌گیر. تا چند سال پیش خیلی راحت با دوستان ارتباط برقرار می‌کردم ولی به واسطه یک‌سری اتفاق‌ها سخت‌تر شده است. همه ما این تجربه‌ها را داشته‌ایم، دایره دوستانم را کوچک کردم؛ در حد انگشتان یک دست، شاید با چهار-پنج نفر خیلی صمیمی هستم و با چهار-پنج نفر هم دوستی خوبی دارم، ولی بیشتر از این نه. سعی می‌کنم بیشتر خلوت خودم را داشته باشم.

- چطور می‌شود که یک آهنگ در بین مردم محبوب می‌شود؟
چون خواننده شعر را با تمام وجودش درک کرده و ملودی که خودش ساخته و یا کسی برایش ساخته را هم خوب درک کرده و خوب ساخته است. در یک اجرای تیمی خوب، این سه مورد دست‌به‌دست هم داده‌اند تا یک اجرای بکر و بااحساس تنظیم شده است و علاوه بر همه این‌ها در یک زمان مناسب پخش شده و به‌دست مخاطب رسیده است و صدالبته که همه این‌ها لطف مخاطب است که کاری به دلش بنشیند و خسته نشود و گوش کند. خود من هم ممکن است یک آهنگی را پنجاه‌بار پشت‌سرهم گوش کنم و خسته نشوم؛ مثل چند کاری که داشتم و دوستان به من لطف داشتند و از این جهت خدا را شاکرم. 


گفتگوی زیروبم با امید صباغ نو (شاعر)گفتگوی زیروبم با امید صباغ نو (شاعر)


- جوشش یا کوشش؟ کدامشان باعث می‌شود یک اثر ماندگارتر شود؟
صدالبته هر دو با هم. شصت‌وپنج درصد جوشش و سی‌وپنج تا چهل درصد کوشش.

- چرا جوشش بیشتر از کوشش است؟
برای اینکه حسش بیشتر و ماندگار است. آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند، اگر شعری جوششی سروده و ساخته شود، مخاطب می‌فهمد، مخاطب خیلی باهوش‌تر از آن چیزی است که ما فکرش را می‌کنیم، مخاطب فرق شعری را که با حس گفته شده با شعری که ساخته شده را متوجه می‌شود ولی در عین‌حال کوشش نیاز است. بعد از سروده‌شدن و بسته‌شدن کار دوباره مراجعه کنیم و کار را به‌شدت ویرایش می‌کنیم و بی‌رحمانه به آن نگاه می‌کنیم تا قبل از اینکه کسی نقدش کند، خودمان اولین منتقد باشیم. قرار نیست هر کاری که سروده می‌شود منتشر شود.

- آخرین کتابی که خواندید؟
آخرین کتابی که خواندم «زنان ناصرالدین‌شاه» بود که نمی‌شود گفت کتاب خیلی خوبی بود، با اسمش همه فکر می‌کنند درباره زنان حرم‌سرای ناصرالدین‌شاه صحبت شده ولی اصلا این‌طور نیست، کل زندگینامه ناصرالدین‌شاه است. ناشر طوری اسمش را انتخاب کرده که آدم به طرفش برود. 

- آخرین کتابی که خواندید و دوست داشتید؟
آخرین کتابی که خواندم مجموعه خوبی بود که از شاعران آمریکای جنوبی ترجمه شده بود. من به کتاب‌های گزیده خیلی علاقه دارم، کتاب‌هایی که حاوی گزیده شعر و یا داستان از چندین نفر باشد. این‌گونه به تعداد زیادی فکر و اندیشه دسترسی داری و بعد از هر کدام دو یا سه قلم را می‌خوانی، با این تفاوت که این‌ها ترجمه هستند و با زبان اصلی خیلی فاصله دارند و در زبان اصلی خیلی لذت‌بخش‌تر است.

- بهترین کتابی که خوانده‌اید؟
هر کتابی برای خودش دنیایی دارد، من نمی‌توانم بهترین را انتخاب کنم. 

- اهل سفر هستید؟
به‌واسطه شعر و لطفی که شعر دارد، سفر اجباری زیاد دارم. دوستان، بچه‌های شهرستان‌ها و دانشگاهای مختلف و انجمن‌های مختلفی که در شهرستان‌ها هستند لطف دارند و من را دعوت می‌کنند و اگر وقتش را داشته باشم حتما می‌روم و هرازگاهی هم وظیفه است که به خانواده هم سر بزنیم. هر دو-سه ماه سفر اجباری حتما به تبریز دارم که آن سفر حساب نمی‌شود؛ رجوع به خانه است. شمال را بی‌نهایت دوست دارم و هر فصلش برای خودش زیبایی‌هایی دارد، گاهی با دوستان یک یا دو روز می‌رویم.

- در اوقات فراغت آشپزی هم می‌کنید؟
در اوقات غیرفراغت هم آشپزی می‌کنم چون تنها زندگی می‌کنم و همه کارهایم را خودم انجام می‌دهم. طبیعتا من از دوران دانشجویی بیست‌سال است که تنها و دور از خانواده زندگی می‌کنم. به آشپزی هم علاقه دارم و تجربه آشپزی و غذاهای جدید را هم خیلی دوست دارم و خیلی وقت‌ها سعی می‌کنم خودم وارد بازی شوم.

- پس آشپز خوبی هستید؟
کسانی که دست‌پختم را خورده‌اند، بدشان نیامده است.

- کلام آخر؟
ممنون از لطفتان و فرصتی که در اختیار من قرار دادید. کلام آخر را دوست دارم با جوانترها و خانواده‌ها صحبتی کوتاه کنم؛ خانواده‌ها به علایق فرزندانشان بها بدهند، مخصوصا در زمینه هنر. به هنری که دارند احترام بگذارند، چراکه این کار موجب اتفاق‌های خوبی در آینده خواهد شد. به جوان‌ها به‌عنوان برادر کوچک می‌گویم که اگر به هنری علاقه دارند خیلی جدی و سفت‌وسخت به آن بچسبند و سعی کنند از شاخه‌ای به شاخه دیگر نپرند، اگر احساس می‌کنند در زمینه هنری موفق‌تر هستند همان را جدی بگیرند و کاملا حرفه‌ای به‌دنبالش بروند. قطعا خواستن توانستن است و اگر این‌گونه جلو بروند حتما موفق خواهند شد. 



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.