زیروبمِ زندگیِ ساناز سماواتی

گفتگوی زیروبم با ساناز سماواتیگفتگوی زیروبم با ساناز سماواتی


- با آمدن برسا خانه ما ترکید!
- گرازها ترسم را از لنز دوربین گرفت
- خیلی‌ها می‌گویند این رک‌بودنت خوب نیست!

متولد فروردین 1350 در تهران است و در دانشگاه آزاد اسلامی مترجمی زبان انگلیسی خوانده. بازیگر تئاتر، سینما و تلویزیون است و با سریال «گرازها» شروع کرد و با «نود شب»ِ مهران مدیری به شهرت رسید. با همسر هومن حسین‌نژاد و مادر برسا یک گفتگوی مفصل تصویری انجام داده‌ایم که به خواندن و دیدنش دعوتید: 


ضمیمه تصویری و گفتگوی کامل‌تر در:
www.aparat.com/majidakhshabi
telegram.me/zirobamonline
تیم گفتگوی تصویری: مرضیه جعفری و نیما اعتصام.

- این روزها کمتر دیده می‌شوید، کجا هستید؟
والا من هستم، تلویزیون به ما و جمع زیادی از همکاران قدیمی‌اش کم‌لطف است. واقعا نمی‌دانیم دلیلش چیست! امیدواریم که تولیدات رسانه ملی مثل گذشته، مقداری بیشتر شود و ما هم دوباره بتوانیم فعال شویم.

- از کودکی‌تان برایمان بگویید، آیا به هنر علاقه داشتید؟
بله هنر و بازیگری را دوست داشتم. از سنین پایین مانند همه بازیگرها در گروه‌های تئاتری بودم. باور کنید راستش را می‌گویم. بچه فیروزکوهی‌ام. 
دوستانی که آن موقع هم‌کلاسی من بودند و خوشحالم که این اواخر پیدایشان کردم، خوب به یاد دارند که تئاترهای زیادی داشتیم؛ شهره سلطانی عزیزم با من هم‌مدرسه‌ای بود و خاطره خیلی خوبی در اجرای تئاتری آن زمان، با ایشان دارم. بعد در دبیرستان هدف درس خواندم، آنجا در فعالیت‌های هنری خیلی فعال بودم، به‌خصوص روزنامه‌دیواری، چون پدرم (خدا رحمتش کند) خط و نقاشی‌اش خوب بود، برای همین پدرم زحمت نقاشی و خط روزنامه‌دیواری را می‌کشید و ما هم به دیوار مدرسه می‌چسباندیم، اما چیزی که واقعا دغدغه‌ام بود و دوست داشتم؛ فضا نوردی است.

- دقیقا می‌خواستم همین را از شما بپرسم...
هنوز هم دوستش دارم و حسرت این را دارم که چرا این اتفاق برای ما پیش نیامد. دوست داشتم دامپزشکی بخوانم. در آن زمانی که ما دیپلم گرفتیم، برای خانم‌ها این امکان فراهم نبود و نمی‌توانستند رشته دامپزشکی را انتخاب کنند ولی خوشحالم که حداقل به بازیگری که دوست داشتم رسیدم.

- متولد چه سالی هستید و کجا؟
تهران - 8فروردین1350

- فروردینی‌ها چه خصلت‌هایی دارند؟
خیلی مهربان، خیلی‌خیلی مدیر، خیلی عجول و رک هستند. خیلی‌ها می‌گویند این رک‌بودنت خوب نیست ولی من خوشحالم که رک هستم چون حداقل‌اش می‌دانم همینی‌ام که هستم و زیرورویی ندارم، سیاه‌وسفید نیستم، پشت سر کسی هم غیبت نمی‌کنم. معمولا فروردینی‌ها، پول‌ساز هستند.

- نگاه شما به هنر چگونه است؟
اکنون دلم برای هنر می‌سوزد، طفلکی خیلی‌خیلی مهجور شده است، هنرمندان ما که نماد هنر مملکت‌مان هستند و خیلی از بازیگران توانمند ما متاسفانه اکنون در بیکاری در خانه‎هایشان نشسته‌اند.

- اولین فیلمی که ایفای نقش کردید، فیلم «گرازها» بود. این فیلم با ساناز سماواتی چه کرد؟
ترسش را از لنز و دوربین گرفت. این مهم‌تر است چون نقش خیلی کوتاه بود ولی ترس را از لنز و دوربین گرفت.

- در «لحظه دیدار» و از لحظه دیدار به ما بگویید...
شماها خیلی‌خوب بیوگرافی‌ها را بیرون کشیدید... لحظه دیدار نگو بیچاره‌ام کرد، من تازه از سوئد برگشته بودم. هاشم علی‌اکبری عزیز دوست و همکار خیلی خوبمان من را برای برنامه «لحظه دیدار» دعوت کرد. ظاهرا اتفاقی من مهمان آخرین برنامه‌شان برای ضبط بودم. 9فروردین89 هم بود و روز قبلش تولدم بود. اصلا حوصله نداشتم بروم. ایشان هم مدام زنگ می‌زد که بروم، خلاصه بعد از اصرار زیاد ایشان قبول کردم. با دوست خیلی‌خوب دیگرم، هما ریاضی که خانه ما بود، به برنامه رفتیم. خانم خامنه عزیز که واقعا برای خیلی‌ها نوستالژی هستند، مجری برنامه بودند. آنجا مدام برایمان پیغام‌پسغام می‌آورند که خانم ناخن دستتان بلند است، خانم حجاب آستین‌هایتان را درست کنید. من خنده‌ام گرفت و به آن آقایی که پیغام‌پسغام می‌آورد گفتم برو به آن آقا بگو من 20 سال است جلوی دوربین هستم، تو کار خودت را بلدی، من هم کار خودم را بلدم. به موقع بلدم ناخون‌هایم را فید کنم و آستین و حجابم را چگونه انجام بدهم، شما برو کار خودت را انجام بده. خلاصه با سرشاخِ بدی من و هومن حسینی شروع کردیم، او هم مدام برای من ایراد می‌گرفت؛ توک زدی، کات بدید، خانم از اول، مانتوی من را هم عوض کردند، یک مانتو گشاد مشکی بلند آوردند. خلاصه ما برنامه را ضبط کردیم و گذشت. خلاصه این‌گونه با یک سرشاخ قشنگ شروع شد. نتیجه اخلاقی‌ این که ما اکنون تقریبا هفت سال است که ازدواج کرده‌ایم و یک پسر 4 ساله داریم. مواظب باشید با هیچ‌کسی سرشاخ نشوید.

- اهل سفر هستید، درست است؟
بله زیاد، به‌خاطر موقعیت شغلی‌ام ایران را خیلی‌خوب گشتم. با شبکه جام‌جم برنامه «شمالی 77» به کارگردانی افشین اربابی را داشتیم که در آن برنامه خیلی‌خوب ایران را چرخیدیم. خارج از ایران را هم خودم خیلی علاقه‌مندم. اصولا به فرهنگ‌ها علاقه‌مندم. زبان انگلیسی را از کودکی دوست داشتم چون فکر می‌کردم که وسیله‌ای برای برقراری ارتباط با آدم‌ها است، برای همین زبان را خوب یاد گرفتم. با اینکه مدتی است از سوئد برگشتم ولی سعی می‌کنم زبان سوئدی را از یاد نبرم؛ به زبان سوئدی و انگلیسی می‌خوانم، می‌نویسم و فکر می کنم که هر دو زبان را فراموش نکنم.

- در اوج هنر و بازیگری یک‌دفعه به سوئد رفتید؟
حقیقتش من آن موقع برنامه همراه ایرانیان و یک برنامه دیگر هم داشتم که پخش زنده بود. خیلی ایراد پخش الکی از ما می‌گرفتند، خسته شده بودم. رفتم که استراحت کنم و ادامه تحصیل بدهم، دلیل اصلی‌تر این بود که سگم مریض شده بود و عمل جراحی داشت. جا دارد از مردم و جامعه سوئد تشکر کنم. دوست‌های خیلی‌خوبی آنجا دارم. خیلی چیزهای ارزشمندی از این سفر یاد گرفتم؛ احترام گذاشتن به همدیگر، به مردم، به خاک، به برگ، به گل. زمانی که رفتار آن‌ها را با همدیگر دیدم، با مشاهده یک لیوان آب که اسراف نشد، یه تکه کوچک نانی که یک سوئدی دور نمی‌اندازد و آن را در یک پلاستیک می‌گذارد تا بعد بخورد و تفکرشان هم این است که چندصد نفر کار کردند تا این یک تکه نان تهیه شده است. فرهنگ بسیار خوبی دارند. مردم بسیار مهربانی هستند. خاطرات خیلی‌خوبی از آن‌ها دارم.

- در سوئد هم فعالیت هنری داشتید؟
بله، گاهی از طریق ایمیل پیشنهاد کاری می‌فرستادند، من می‌خواندم، قرارداد را شفاهی پای تلفن می‌بستیم و مبلغی از دستمزدم را به حسابم واریز می‌کردند و من می‌آمدم ایران آن را انجام می‌دادم. من آنجا خودم بودم؛ ABF  یک موسسه دولتی است که به خارجی‌هایی که آنجا در هر شاخه‌ای از کار هستند، یک‌سری امکانات می‌دهد؛ مثلا اگر کسی قالی‌باف است، کلاسی را ارائه می‌کند که آن فرد آموزش دهد و ثبت‌نام شاگردها را انجام می‌دهد و حقوقی هم از آن درآمد پرداخت می‌کند. ملیت‌های مختلف در این موسسه هستند و برای اینکه بتوانی پویایی داشته باشی و با یک جامعه جدید خودت را وفق دهی، خیلی‌خوب است. یک انجمن ایرانی به‌نام «انجمن فرهنگی چیستامهر» هم آنجا است که به من پیشنهاد دادند یک گروه تئاتر تشکیل دهیم و از این موقعیت به‌عنوان یک هنرمند استفاده کنم. 

- چرا فکر می‌کنید ادامه دادن کار بازیگری مبنی بر این است که شما وارد یک‌سری حواشی شوید؟
من به این فکر نمی‌کنم و اعتقادی هم به آن ندارم ولی متاسفانه جدیدا این مدلی شده است. من چند سالی است که بازرس انجمن بازیگران سینما و تلویزیون ایران به ریاست استاد مشایخی، هستم. روش جدیدی که اکنون می‌بینیم ناخواسته است، انگار که سیلی آمده و همه درگیر این قصه شدیم. به‌خاطر اینکه تولید پایین آمده، کار کم است و سطح توقعات هم به‌نظر من خیلی بالا رفته، بنزین 1000 تومان شده و دیگر 100 تومان نیست، بنابراین من هم باید دستمزدم بر مبنای آن بالا برود. 

- چند کلمه می‌گویم حس‌تان را راجع به آن‌ها به ما بگویید.
- برسا
نفس، جان، عشق است، آرزویم این است به شرط اینکه خودش هم بخواهد مانند اسمش به بالاترین مرحله شغلی که دوست دارد، برسد. چون آرزوی خودم این بود فضانورد بشم، امیدوارم که اگر فضانورد هم نشد، تا موقعی که ایشان بزرگ شود سفرهای بین کهکشانی و بین کرات ایجاد شود.
- مادر
مادری خیلی سخت است، از قدیم همیشه این جمله را می‌گفتند تا وقتی مارد نشوی نمی‌فهمی، راست می‌گویند. مادر یعنی مسئولیت، عشق، خودسوزی، حس و وظیفه خیلی سختی است.
- تولدی دیگر
یادش بخیر
- کارگردانی
خیلی قشنگ است. هدایت یک تیم است و دید خیلی قوی و ظریف، صبوری و مهربانی می‌خواهد. برای اینکه تو باید یک تیم را با توجه به روحیاتی که دارند با هم هماهنگ کنی. یکی از خوب‌ترین‌های آن آقای مدیری هستند و من خوشحالم در طول سالیانی که کار کردم افتخار کار کردن با کارگردان‌های خوبی مانند آقای مقدم و خیلی‌های  دیگر را داشتم.
- استاد جمشید مشایخی
عشق، فروتنی، مهربانی، انسانیت، لطف، هر چه بگویم کم گفتم.

گفتگوی زیروبم با ساناز سماواتیگفتگوی زیروبم با ساناز سماواتی


- اهل تفریح هستید؟
بله.

- اولین جایی که برای اوقات فراغتتان انتخاب می‌کنید کجا است؟
این را همه می‌دانند؛ من عاشق شمال و خانه کوچکی که در شمال دارم، هستم.

- کجای شمال است؟
ما نور هستیم. پشت جنگل نوری می‌روم. خوشبختانه آنجا هم فعالیت‌های حمایتی دارم، این‌طور نیست که راحت بتوانم بنشینم و استراحت کنم.
اخیرا تصمیمی جدی گرفته‌ام؛ تقریبا یک ماه است که پنجشنبه و جمعه موبایلم را خاموش می‌کنم و جواب نمی‌دهم. خیلی درگیر دنیای مجازی شدیم. فکر می‌کنم که فیزیک واقعی خودمان و صدای واقعی خودمان را داریم فراموش می‌کنیم.

- کمپین راه نمی‌اندازید؟
خیر اصلا. حوصله این حاشیه‌ها را ندارم. در حیطه مجازی فعال هستم ولی برای خودم ساعت تعیین کردم؛ صبح اول‌وقت که پسرم خواب است و آخر شب که ایشان خوابیده من سعی می‌کنم که به این کارها برسم چون نمی‌خواهم برایش بدآموزی داشته باشد.

- برای کسی خواستگاری می‌روید؟
بله رفتم.

- برایمان تعریف می‌کنید؟
برنامه‌ای مستند داشتم که کار آقای علیپور بود و هنرمندان را به خانه طرفدارانشان می‌بردند. من به خانه خانواده‌ای که سمت پونک بودند دعوت شدم که لطف کرده بودند آبگوشت درست کرده بودند و من هم آبگوشت خیلی دوست دارم. در شمال خانواده‌ای داریم که از دوستان خیلی خوب ما هستند و اصالتا همدانی‌اند؛ عمه فوزیه و عمو باقر که دیگر شهرت جهانی پیدا کردند چون همه به این دلیل ما را می‌شناسند. پسر ایشان، آقا وحید، می‌خواستند ازدواج کنند که برایشان به خواستگاری رفتیم و اکنون هم یک پسر خوشکل به‌نام سپنتا دارند.

- تابه‌حال برای کسی پارتی‌بازی هم کرده‌اید؟
بله. مثلا در صفی ایستادم و می‌بینم که خانم مسنی ته صف ایستاده، صدایش می‌کنم و جای خودم را به او می‌دهم و یا گاهی شده که مثلا اگر آقایی جوان جلو باشد به او می‌گویم این خانم جای مادرتان است، من جای خودم را به او دادم، تو هم لطف کن بگذار یک نفر جلو برود. یا مثلا در مهد برسا (پسرم) دنبال یک کارمند جدید می‌گشتند، سعی کردم یکی را معرفی کنم و پارتی‌بازی کردم که استخدام شود. اگر کسی برای مدرسه می‌خواهد شهریه بدهد، من سعی می‌کنم همراهش بروم تا آنجایی که بتوانم برای شهریه تخفیف بگیرم. برای عروسی رفتن و عروسی گرفتن، آرایشگاه و لباس عروس و... معرفی می‌کنم و می‌گویم که به آن‌ها تخفیف بدهند.

- مدیون کسی هستید؟
مدیون پدرم، مدیون مادرم.

- اهل شکم هستید؟
بله بدم نمی‌آید ولی نه آن‌طوری که هر چه دیدم بخور!

- غذای مورد علاقه‌تان؟
غذای مورد علاقه‌ام فسنجان عمه منیرم است، خورشت کرفس و خورشت بِه خیلی دوست دارم.

- امضای خودتان در آشپزخونه چیست؟ غذای حرفه‌ای درست می‌کنید؟
امضایم جدیدا خیلی زیاد شده است، حالا آبروی خودم را هم می‌برم؛ جدیدا نمی‌دانم چرا تا 3 بار باید پیازداغ درست کنم! دوبار می‌سوزد و ان‌شاءالله به حول‌وقوه الهی بار سوم...!

- سرتان خیلی شلوغ است؟
بله نمی‌دانم چرا؟ گاهی هم‌زمان می‌خواهم چند کار را با هم مدیریت کنم. یک خاطره‌ای دارم؛ خانم مها جعفری، دوست عزیزم از گریمورهای بسیار خوب هستند، مادرشان هم یک نازنین‌بانو که کوفته‌هایشان خیلی خوشمزه می‌شود، ایشان آموزش کوفته را نوشتند و به من دادند و من هم برای اولین‌بار با اعتمادبه‌نفس، موقعی که مهمان داشتیم این را پختم که وا رفت! من هم آن را دَم کردم که قشنگ ته‌دیگ بست. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که دوستانم چقدر از آن خوششان آمد و پرسیدند این چیست؟ گفتم این غذا برای جنوب اسپانیا است و آن کوفته ما شد غذای جنوب اسپانیا!

- اهل خرید کردن هستید؟
پول داشته باشم بله.

- اولین چیزی که بیشتر به آن علاقه دارید و برای خودتان می‌خرید چیست؟
همکاران من معمولا می‌دانند، مثلا امیر زریوند همیشه می‌گوید ساناز من هر وقت کیف و کفش می‌بینم می‌گویم ساناز سماواتی! من عاشق کیف، کفش، ساعت و عینک هستم.

- اولین چیزی که برای کادو دادن انتخاب می‌کنید؟
بستگی دارد چه کسی باشد و در چه موقعیتی از فاصله دوستی از من قرار گرفته باشد.

- اگر بخواهید چیزی به یادگار به دوست صمیمی‌تان بدهید، اولین چیزی که به ذهنتان می‌رسد چیست؟
ترجیح می‌دهم کارت عابر بگیرم که روی آن یک جمله خوب نوشته شده باشد چون آن کارت هم جا نمی‌گیرد و هم با آن پول خودش هرچه دلش می‌خواهد می‌خرد.

- چه رنگی را دوست دارید؟
صورتی

- این روزها پول در چیست؟
در جوب آب، اگر کسی واقعا زبل باشد با این شرایط اقتصادی ما، از جوب آب پول در می‌آورد. این همه پلاستیک و کاغذ در جوب خیابان می‌ریزیم. اگر کمی مغز اقتصادی داشته باشد می‌داند چه موقع برود طلا و دلار بخرد و چه موقع بفروشد. البته ریسک است. پدرم همیشه به من می‌گفت ساناز دستت را بگذار روی خاک و از خاک بلند شو. من چون ریسک‌پذیری‌ام پایین است، اکنون ترجیح می‌دهم که بیشتر روی مسائل ملکی سرمایه‌گذاری کنم.

- خانواده یعنی چه؟
خانواده یعنی همه‌چیز. خانواده از نظر من یعنی پدربزرگ، مادربزرگ، جَدی که من ندیدم ولی به او تعصب دارم. مادربزرگ من همدانی بودند و من ایشان را ندیدم ولی خیلی به او تعصب دارم، دوستش دارم و در موردش فکر می‌کنم. اگر بخواهم کوتاه و مختصر بگویم؛ خانواده من ایران و هم‌وطن‌هایم هستند.

- اهل مطالعه هستید؟
بله خیلی زیاد.

- آخرین کتابی که خواندید؟
بی‌شعوری

- برداشت شما از این کتاب چه بود؟
اینکه در گذشته خیلی جاها بی‌شعور بودم. توصیه می‌کنم این کتاب را بخوانید. دنیای اکنون ما متحول شده است، الان سایبری نفوذ می‌کنند، جنگ‌های سایبری داریم. مردم ایران باهوش هستند، برای همین است که از دیرباز در تاریخ همیشه روی این منطقه زوم شده است. برای من مهم است که وطنم و هم‌وطن‌هایم با هم متحد باشند و کشورم در حال آبادانی باشد.

- خط زندگی هنری‌تان با وجود برسا چه تغییری کرده است؟
با آمدن برسا خانه ما ترکید، همه نوع بی‌نظمی، بی‌خوابی و سروصدا موجود است. اگر من شب‌ها قبل از خواب یک‌ساعت‌ونیم مطالعه می‌کردم الان خیلی بتوانم 10 دقیقه یا یک ربع قبل از خوابم حتما مطالعه می‌کنم، اما همه این‌ها خیلی‌خوب است. با تمام این هیجانات و بالاوپایینی که دارد، حس شیرینی است.

- تابه‌حال به روزی که از خانواده بازیگری خداحافظی کنید و حس آن روزتان فکر کرده‌اید؟
بله چندبار فکر کردم. این اواخر همسرم به من می‌گوید که جمع کن برویم، کاری نیست ولی من گفتم نه هومن صبر کن. خیلی‌ها مثل ما بیکار هستند، با همکاران صحبت می‌کنیم همه در خانه هستند، کاری که در شأن باشد، نیست. منتظریم که یک اتفاقی بیفتد و دوباره کار کنیم. نمی‌شود از آن خداحافظی کرد.

- به‌عنوان کلام آخر چه یادگاری قشنگی برای زیروبمی‌های ما دارید؟
به هم‌وطن‌های خوبم پیشنهاد می‌کنم که تنها چیز برای بهتر شدن شرایط جامعه، فرزندان و جوانانمان این است که همه با هم متحد باشیم و کمی گذشتمان را نسبت به همدیگر بیشتر کنیم. اگر این‌گونه فکر کنیم، تولید داخلی‌یمان راه می‌افتد، شرایط بهتری برای فعالیت‌های اجتماعی پیدا می‌کنیم و آرامش بیشتری داریم. چیز دیگری که من را جدیدا درگیر خودش کرده است تجمل‌گرایی است، خیلی چشم‌وهم‌چشمی‌ها غلیظ شده است. نمی‌دانم چه شده که خود را درگیر این مسائل کرده‌ایم!

- حواشی
حواشی بله. به نظرم اگر کمی وقتمان را با بچه‌ها و همسرمان بگذاریم و برای دنیای مجازی ساعت معلوم کنیم، خوشبختی بیشتری به سراغمان می‌آید. 

- یک دعای قشنگ برای مخاطبین زیروبم...
من به‌عنوان یکی از نمایندگان هنر افتخار این را دارم که در کنار سایر دوستانم سال‌های سال با ایفاگری نقش‌های مختلف به خانه‌های مردم آمدم که از طرف خودم و همه بچه‌ها از مردم قدردانی می‌کنم. آرزویم برای همه دوستانی که با زیروبم و یا هر شکل دیگری که ما را دنبال می‌کنند این است که اول از همه سلامت و در کنار خانواده باشند و از نظر مالی کیفیت زندگی‌شان مطلوب باشد.

گفتگوی زیروبم با ساناز سماواتیگفتگوی زیروبم با ساناز سماواتی


0
0
0
0 نفر

1 نظر

  1. گفتگوی زیبایی بود
    بخش کتاب رو که خیلی خوب اومدین، در بخشی از کتاب گفت "نه باهوش بودن و نه کودن بودن، هیچ کدام مانع ابتلا به این عارضه نمی شوند. بعبارتی این مرضی است که می تواند هر کسی را بی هیچ هشداری مبتلا کند.
    همیشه در حکم معما برای دیگران هستند.کارهایشان همان قدر متناقض و ناساز است که یک جوجه تیغی بخواهد بادکنک بفروشد. این مشکل بیش از هر چیز دیگر به خودفریبی و دمدمی مزاجی این شخصیت ها بر می گردد.
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.