از طنز جدی تا 30 سال تنیس با امیرحسین رستمی

زیروبم امیرحسین رستمیزیروبم امیرحسین رستمی


- بیاییم به اندازه آدم‌ها دست نزنيم! 
- فکر می‌کردم که عکس بدشانسی می‌آورد!
- شنا، تنیس، رانندگی در شب، ظرف شستن و اتو کردن آرامم می‌کند

گفتگو: ندا کشاورز

این بهمن ماهی دهه پنجاهی تمام طول مصاحبه می‌خندد و جواب‌های صادقانه‌اش لبخندهایش را باورپذیرتر می‌کند. آنقدر گفتگوی صمیمانه‌ای می‌شود که زمان از دستمان درمی‌رود و گفتگو به درازا می‌کشد اما دوست دارید همه سوال‌های دنیا را از امیرحسین رستمی بپرسید. می‌پرسم:

- ژانر طنز یا جدی، کدامیک را برای ایفای نقش بیشتر دوست دارید؟
کاری که کارگردانی خوب داشته باشد اما اولویتم کار طنز است. برای اینکه بخواهم بین این دو یکی را انتخاب بکنم کارگردان و متن برایم مهمتر است.

- حالا اگر شرایط برابر باشد از نظر متن قوی و کارگردان خوب، کدام یک را انتخاب می‌کنید؟
آن موقع کار طنز 

- چرا با وجود اینکه با کار جدی شروع کردید اما با نقش طنز شناخته شدید، این به طنازی خودتان برمی گشت یا به قوت ژانر طنز نسبت به کار جدی در ایران؟
من کارم را با کار جدی شروع کردم، کار خیلی تلخی که نقش من در آن کاملا طنز بود ولی طنز تلخی بود. این  فیلم هنوز متاسفانه موقعیت اکران نگرفته و از سال هشتاد و چهار تا الان توقیف است. فیلم فضای تلخی دارد و کاراکتر من هم لحظاتی استراحتی به بیننده می‌دهد و بیننده نفس می‌کشد با اینکه آخرش سرنوشت خوبی ندارد. ولی اینکه چرا کار من در طنز گرفت فکر می‌کنم که چون من طنز را هم جدی بازی می‌کنم، یعنی وقتی درباره مدل بازی‌ام صحبت می‌کنیم نمی‌توانیم بگوییم شبیه فرد دیگری است. این یکی از شانس‌هایی بود که آوردم، اینکه مدل بازی من شبیه خودم است و شبیه بازی شخص دیگری نیست و امضای خودم را دارد که در جدی‌ترین شرایط یک کار طنز را انجام می‌دهم یعنی اگر قرار است یک کار احمقانه را انجام بدهم به جدی‌ترین شکل این کار احمقانه را انجام می‌دهم. برای همین فکر می‌کنم این کار باعث می‌شود لحظه‌ای ایجاد شود و برای بیننده خنده‌دار شود.

- چقدر مراقب هستید که در نقش‌هایتان به تکرار نیافتید؟
من وسواس داشتم برای آمدن جلوی دوربین و موقعی هم که جلوی دوربین آمدم از سن نوجوانی‌ام گذشته بود بخاطر همین مایل نبودم هر کاری را بازی کنم و به دقت انتخاب می‌کردم؛ مثلا خاطرم هست و در چند مصاحبه هم گفته‌ام که مردم شکورِ «شمس العماره» را خیلی دوست داشتند. بلافاصله انتخاب بعدیم «وضعیت سفیدِ» حمید نعمت‌الله بود که کاملا شکور را فراموش کنند و با بازی فراز مواجه بشوند که کاملا یک دانای کل و یک آدم عاقل بود. بعد از آن «نون و ریحانِ» فرزاد موتمن که ماه رمضان سال آینده‌اش پخش شد و هیچ شباهتی به شکور نداشت و بعدش سریال «دختران حوا» که آنجا اصلا یک کارکتر منفی داشتم و در سریال «سه پنج دو» یک کاراکتر دیگر و یک سیاوش رستمی خلق شد که اصلا به هیچ‌کدام ازنقش‌هایم در سریال‌های قبلم ربط نداشت. درست است که باز طنز بازی می‌کردم ولی خیلی دلنشین بود، این نقش خیلی هفت‌خط بود و بعد در سریال «آخرین بازی» که نقشم آدمی نبود که اهل شوخی باشد و کاملا جدی بود و چند لایه و عجیب و غریب و ترسناک که با سیاوس رستمی پخته طرف بودیم و یا در سریال «یک تکه زمین» کرم‌پور یادم است که نقشم نقش یک پسر مثبت بود که هیچ وقت کار بدی نمی‌کند و خیلی آقا است، از آن نقش‌های خنثی که باب میلم نیست اصلا. 

- شما هروقت نقش منفی هم بازی می‌کنید بیننده دائم منتظر است که انتهایش به یک اتفاق خوب برسد.
بله همیشه یک تحول در سریال‌های ایرانی وجود دارد و باید آخرش خوب تمام شود و آخرش آدم بد باید متحول بشود ولی دوست دارم که نقش‌هایم چندلایه باشد؛ مثلا زرنگ‌بازی که نقش دکتر در دختران حوا داشت را دوست داشتم و یا سیاوش رستمی در سریال آخرین بازی که خیلی مرموز بود. من خیلی واضح بودن را دوست ندارم و اینکه خیلی دستم پیش بیننده رو و باز باشد برایم خیلی جذاب نیست و دوست ندارم. حتی یک نقش منفی را هم که اگر خوب دربیاورید بیننده خودش را هم خواهد داشت.

- شما که نه گفتن برایتان سخت است چطور اینقدر نه گفتید؟
نه گفتن برایم خیلی سخت است ولی در مسائل شخصی و روابط دوستانه ولی در مسائل کاری مقداری راحت‌تر نه می‌گویم بخاطر اینکه اگر نتوانم نه بگویم که در ادامه مسیر کاری من اتفاقات عجیب و غریبی می‌افتد و دیگر به تکرار می‌افتم. این اتفاق‌ها کم برایم نیفتاده است که بخاطر دوستان کارگردان‌ و تهیه‌کننده توی رودر بایستی گیر کرده‌ام، حتی گاهی بخاطر اینکه علاوه بر بازی انتخاب بازیگر آن کار هم به من محول شده با نیت کمک به تعدادی از همکارانم که در آن مقطع پیشنهاد کاری نداشتند بازی در آن کار را پذیرفتم. نمی‌توانم بگویم پشیمان شدم ولی آن لحظه من را قانعم کردند و به گول خوردن خودم در آن لحظه احترام می‌گذارم ولی اگر الان امیر حسین رستمی بود شاید شش، هفت شاید هم چهار، پنج تا کارم را محکم می‌گفتم نه! همیشه اول به دیگران فکر کردم بعد خودم ولی امسال تصمیمم بر عکس شد. امسال خیلی نه گفتم، به یازده تئاتر نه گفتم، گاهی خیلی جدی و محکم و گاهی هم نرم و دوستانه با یک پیامک. 

- در جایی گفته بودید که فوبیای عکس و هدیه دارید چرا؟
بله فوبیای عکس داشتم و فکر می‌کردم که عکس بدشانسی می‌آورد. الان هم اگر آلبوم خانوادگی‌ام را نگاه بکنید همیشه من جایی آن پشت مشت‌ها قایم شده‌ام. فکر نمی‌کردم یک روزی آرتیست بشوم. ولی فوبیای کادو گرفتن را هنوز دارم و از کادو گرفتن خوشم نمی‌آید. همیشه از این می‌ترسم که یک موقع کادو باشد و آن عزیزی که این کادو را داده نباشد و یا کادو و کادوآورنده باشند و به دلیلی مجبور باشم آن کادو را توی سطل زباله بیاندازم و چون از این اتفاق بدم می‌آید بنابراین از کادو گرفتن خوشم نمی‌آید. کادو خوب می‌دهم ولی زیاد کادو گرفتن را دوست ندارم، یعنی کسی برایم کادو بگیرد فکر می‌کند خوشحالم کرده ولی خوشحالم نکرده است. 

زیروبم امیرحسین رستمیزیروبم امیرحسین رستمی


- جایی گفته‌اید از آمپول زدن می‌ترسید و سعی می‌کنید که با سرم‌های وریدی حلش کنید، آن سوزن ترس ندارد؟
بله، بله... (با خنده) یک خاطره از بچگی‌ام یعنی حدود پنج، شش سالگی‌ام دارم که بخاطر یک آمپول، مادرم و پرسنل یک درمانگاه اورژانس توی خیابان‌های گاندی همه دنبال من بودند، فرار کرده بودم و می‌خواستم آمپول نزنم، چون یک لحظه شنیدم که دکتر به مادرم گفت باید آمپول را بزند، فهمیدم که به این مرحله رسیده‌ام که باید آمپول بزنم، آنژین جدی و چرکی داشتم تا این را شنیدم خودم زودتر فلنگ را بستم. یادم است آن روز نزدیک دو ساعت زیر آن برف دو سه تا ماشین دنبالم بودند که من را پیدا کنند. همینطور ترس از آمپول با من بود تا اینکه به ارشیا رسیدم. 

- جایی خواندم در بچگی با خواهرتان میانه خوبی نداشتید؟
این از آن شیطنت‌های رسانه‌ای بود که به بدترین شکل ممکن از صحبت‌های من سوءاستفاده کردند و سر آن مصاحبه چقدر هم خواهرم دلگیر شد. من و خواهرم که فقط دو تا بچه بیشتر نیستیم و از طرفی هم خانواده شلوغی نیستیم مگر می‌شود با هم خوب نباشیم. من و خواهرم با هم خوب بودیم تنها مشکلی که داشتیم که البته مشکل نمی‌شود گفت این بود که در مواردی اختلاف سلیقه داشتیم که این هم بین یک خواهر و برادر طبیعی است. مطبوعات از این مسئله متاسفانه سوءاستفاده کردند. ما اختلاف سنی‌مان دو سال بود ولی خواهرم مثلا کتاب جین ایر، دزیره، خرمگس و برباد رفته دوست داشت بخواند ولی من تَن تَن دوست داشتم بخوانم بعد سر این با هم بحث داشتیم و می‌گفت تو چرا همه‌ش تن تن می‌خوانی. سر این چیزها با هم بحث داشتیم، یک اختلاف نظر و اختلاف سلیقه خواهر و برادری بود که همه هم دارند. به همین اندازه‌ای که خواهرم برای من اهمیت دارد برادرخانمم هم برایم اهمیت دارد و یکی از خوش‌شانسی‌های بزرگی که آوردم این است که یک برادرزن به شدت نازنین دارم و یکی از آرزوهایم است که ارشیا هم مثل داییش بشود و کاملا الگوی رفتاری و کاری‌اش در زندگی دایی کیومرث باشد. اتفاقا توی این چیزها خیلی خوش‌شانس بودم و همسر و خانواده همسر خوب، خواهر خوب، شوهرخواهر خوب و بچه سالم نصیبم شده است. وقتی می‌گویم دوست دارم الگوی پسرم دایی‌اش باشد به این معنا نیست که دوست ندارم الگوی پسرم مثلا خواهرم باشد، منظورم این است که دوست دارم الگوی پسرم یک مرد باشد. کیومرث برایم جایگاه ویژه‌ای دارد چون خلقیات و روحیاتش بسیار شبیه من است و بسیار آرام و با جهان پیرامونش در صلح‌ است. اختلاف نظر و سلیقه یک امر طبیعی است چیزی که با مادرم هم داشته و دارم. در یک دوره سنی از هجده تا بیست و چهار پنج سالگی، با مادرم هم اختلاف‌نظر و سلیقه داشتیم و دائم در حال مبارزه کردن پنهان بودیم که آیا پزشکی بهتر است یا دندان‌پزشکی، رفتن از ایران بهتر است یا ماندن، سربازی رفتن بهتراست یا معافی گرفتن؟ این‌ها بحث‌های مادر و فرزندی بود و هفته‌ای دو، سه شب با هم درباره این موضوعات بحث می‌کردیم، فقط بحث می‌کردیم  و بحث‌هایمان هم آخر به نتیجه‌ای نمی رسید و در آخر به این نتیجه رسیدیم که هر دو به هم احترام بگذاریم و هر کسی کار خودش را بکند. 

- رابطه‌تان با درس و مشق و کتاب چطور بود؟
خیلی خوب، مادرم برای درس من و  خواهرم خیلی وقت می‌گذاشتند و شبهای امتحان پا به پای ما بیدار بودند. خیلی اهل کتاب و کتاب‌خوان هستند و یکی از دلایلی که باعث شده خواهرم هم کتاب‌خوان باشد و من البته کتاب‌دوست همین است. من همیشه دوست داشتم کتاب بخرم و هنوز هر وقت شهر کتاب می‌روم تعدادی کتاب می‌خرم و این کتابها تلنبار می‌شود و بعد اینها عذاب وجدان می‌شود که من زیاد کتاب نمی‌خوانم. همسر من کتاب‌خوان است. زمانی که وقت آزاد دارم و سر کار نیستم، کتاب می‌خوانم. فکر می‌کنم این یک ماه گذشته که از نظر کار تصویری سرم کمی خلوت شد نزدیک 13، 14 کتاب خواندم. دو سالی بود که طرف کتاب نمی‌رفتم و فقط می‌خریدم ولی فیلم‌نامه می‌خواندم، یک شب دیدم که همسر من نزدیک 130 کتاب را توی شش ماه خوانده، احساس گناه کردم و در همین یکماه چند اثر از اریک امانوئل اشمیت، آنا گاوالدا، کوبو آبه، مارگاریت دوراس، محمود دولت‌آبادی و تعدادی دیگر خواندم تا تنبلی‌ام را حسابی جبران کرده باشم. همین چند روز پیش هم شهرکتاب بودم و حدود 10 کتاب خریدم که آمدم بخوانم تا سر کار نرفته‌ام. در این یک ماه و نیم به اندازه دو سه سال عقب افتادن و کتاب نخواندن حسابی جبران کردم ولی باز هم نسبت به مادرم، همسرم، خواهرم و پدرهمسرم که کتاب‌خوان‌های قهاری هستند عقبم.

- در مقابل سرانه کتاب‌خوانی‌مان نسبتا خوب است...
بله شما وقتی یک کتاب را برمی‌دارید و به تیراژش نگاه می‌کنید و می‌بینید دو هزار است متاسف می‌شوید. این واقعا برای کشوری که هشتاد میلیون جمعیت دارد باعث شرمندگی است. وقتی کتاب سلوچ آقای دولت آبادی که کتاب بسیار پرمغزی است تیراژش آنقدر پایین است حرفی برای گفتن نمی‌ماند. 

- چرا خارج از کشور دوره بازیگری دیدید اما اینجا را برای فعالیت انتخاب کردید؟
من اگر از سربازی معاف شده بودم و به دانشگاهی در اتریش که بورس گرفته بودم می‌رفتم، شاید مسیر زندگی‌ام عوض می‌شد و قطعا با شناختی که از خودم دارم، می‌دانم آدم معمولی نمی‌شدم. من فقط بخاطر اینکه شاگرد اول دانشگاه شدم و زود با دانشگاهم تسویه کردم به مشکل برخوردم در صورتی که شش ماه وقت داشتم تا با دانشگاه تسویه بکنم ولی چون بلافاصله از دانشگاه بورس داشتم اقدام به تسویه کردم و به نظام وظیفه مراجعه کردم که گفتند که شما شش ماه فرصت داشتید تسویه کنید و چهار ماه دیگر سن پدر شما به 65 سال می‌رسد و آن‌زمان می‌شد معاف بشوید. وقتی این اتفاقات توی زندگی‌ات می‌افتد و شما می‌گویید که من شاگرد اول دانشگاه شدم و تک‌پسر هم که بودم بخاطر اینکه زود با دانشگاه تسویه کردم تا چهار ماه بیکار و خانه‌نشین نباشم این‌جور برنامه‌ریزیم به هم می‌خورد. در مورد بازیگری هم سر کار قلب یخی بود که من یک پیشنهاد از یک کار ترک داشتم با رضا عطاران صحبت کردم گفت با آقای فرجی صحبت کن و با ایشون صحبت کردم و گفتند که اگر بازیگرها از ایران بروند ممنوع‌الکار می‌شوند و این سئوال همیشه در ذهنم بود که چرا فوتبالیست‌ها از ایران بروند لژیونر می‌شوند ولی بازیگرها بروند برعکس است و جواب این سئوال را هیچوقت نگرفتم. البته آن کار هم منتفی شد.

- در چه رشته ای تحصیل کرده‌اید؟
خیلی از این شاخه به آن شاخه پریدم. از پزشکی و دامپزشکی سرانجام به مهندسی علوم دام رسیدم و علوم دام را شش ترمه تمام کردم. موازی با این‌ها دوره کامل فیلم‌نامه‌نویسی را در کارگاه کارنامه در کنار خانم مینو فرشچی و آقای ارجمند و دوره کامل بازیگری را هم در کنار آقای امین تارخ گذراندم. زمانی که دانشگاه قبول شدم یعنی سال 72 یک ترم به موسسه آموزشی رسام هنر رفتم و سال 73 یا 74 هم چند جلسه به کلاس‌های آقای سمندریان رفتم اما بخاطر حجم بالای درس‌های دانشگاهی‌ام نتوانستم دوره‌های کلاس‌های آقای سمندریان را ادامه بدهم. سال 76 من اولین نفری بودم که از دانشگاه آزاد اسلامی مهندسی را شش ترمه گرفتم. 


- چرا اینقدر عجله داشتید؟
خب آن‌موقع‌ها فکر می‌کردم خیلی وقتم کم است و سریع باید درسم تمام بشود و دورنمایم چیز دیگری بود؛ این بود که رشته‌ام را در خارج از کشور و دانشگاهی که برای خودم انتخاب کرده بودم و بعدا بورسیه‌ام را هم همانجا درست کرده بودم، بروم و بعد به ایران برگردم و یک کلنیک راه بیاندازم. من کلا عجول بودم و الان هم عجول هستم.

- رابطه‌تان با آشپزی و کار خانه چطور است؟ به همسرتان در کار خانه کمک می‌کنید یا از کمک کردن پشیمانش می‌کنید؟
رابطه‌ام با آشپزی به شکلی است که غذا زیاد بلد نیستم درست کنم. دو، سه غذا هست که خودم اختراع کردم و درست می کنم و هر وقت هم درست کردم خیلی خوشمزه شده است. در مورد کار توی خانه، صادقانه باید بگوییم دو کار را آنهم برای آرامش دل خودم خوب انجام می‌دهم، یکی ظرف شستن، دیگری اتو زدن. زمانی که خیلی فکرم درگیر است یا خیلی عصبی هستم و خیلی حالم بد است من را توی زمین تنیس می‌شود پیدا کرد. این برای زمانی است که خیلی بهم ریخته هستم و فقط می‌خواهم به چیزی بکوبم و ضربه بزنم. اگر کمی بهم ریخته باشم شنا و رانندگی در شب اگر همین‌طوری فقط شلوغ باشم ظرف شستن و اتو کردن آرامم می‌کند. وقتی ظرفی جمع شده باشد و حوصله نداشته باشم و ذهنم مشغول باشد، بیخیال ماشین ظرف‌شویی هستم و خودم آرام آرام ظرفها را می‌شورم یا یک‌دفعه کوهی از لباسها را جلویم می‌گذارم و حدود دو ساعت اتو می‌کنم و این کار خیلی برایم آرامش‌بخش است. پس چون برای آرامش خودم هست نمی‌توانم بگویم که کمک کردن به همسر است! 

- چرا آرزو داشتید فرزندتان پسر باشد؟ جریان مرد سالاری و ادامه نسل یا چیز دیگری؟
وای نه، نه... اصلا به این ماجرا اینطوری فکر نکرده‌ام. دلیل آرزوی داشتن پسر نرسیدن به یک سری از آرزوهای خودم است و فکر می‌کردم اگر پسری داشته باشم می‌توانم آن آرزوهای خودم را در پسرم ببینم. فقط این دلیلش بود. من اصلا نمی‌فهمم دلیل و فلسفه مراعات‌های پزشکی و تغذیه‌ای برای داشتن دختر یا پسر چیست؟! یعنی چی و برای چی؟! ما اصلا لازم نیست در این قضیه دخالت کنیم. ضمنا برای ادامه یک نسل باید توجیه منطقی وجود داشته باشد مگر من خودم چه کار ویژه‌ای برای کشورم کرده‌ام که نگران انقراض نسلم باشم! شاید من نسبت به پدر و مادرم با ارشیا طور دیگری رفتار می‌کنم. اگر یک روز ارشیا بگوید که می‌خواهم تنیس را به طور حرفه‌ای انجام بدهم و اصلا دانشگاه نمی‌خواهم بروم و می‌خواهم به مدرسه عالی تنیس در مادرید بروم. تمام زمین و زمان را به هم می‌بافم تا به جایگاهی که می‌خواهد برسد نه اینکه به زور پزشک یا مهندس بشود. 

- با عشق ازدواج کردید یا سنتی؟
یک‌سری از کارهای سنتی را همه خانواده‌های ایرانی دارند. مثل شب یلدا و دور هم جمع شدن. مثل نوروز و جمع شدن در خانه پدربزرگ و مادربزرگ‌ها. در خانواده ما هم همینطوری است، ولی یک سری چیزها در مورد ازدواج اینطوری نبوده‌اند. من که در خانواده خودم ندیدم که اطرافیان و اقوامم برای پسر یا دختری فردی را در نظر بگیرند و اعلام کنند که بروید و با هم صحبت بکنید و تا چند وقت دیگه عروسی‌تان است. من به این شکل ازدواج نکردم.

- خودتان را چقدر احساساتی می دانید؟ 
عدد بگویید تا با عدد بگویم

- از یک تا صد؟
نود و هشت در صد را انتخاب می‌کنم  و آن دو درصد هم  بخاطر پدر شدنم است که کم می‌کنم تا تصمیم‌های احساسی نگیرم و تا جایی که امکان داشته باشد تصمیم‌هایی بگیرم که به خانواده صدمه نزند. اگر این نبود یعنی اگر پدر نبودم جواب سوال شما صد درصد بودم.

- بهترین سفری که تا الان رفتید کجا بوده و چرا فکر می‌کنید که آن بهترین سفرتان بوده؟
(با خنده) من سفر خیلی می‌روم، خیلی می‌روم یعنی خیلی. تا فرصتی داشته باشم سفر می‌روم ولی بهترین سفرم را اگر بخواهم بگویم که آن دیگر بهترین سفرم نمی‌شود. 

- چرا در اینستاگرام هیچ کسی را دنبال نکردید؟
من با فضای مجازی رابطه خوبی ندارم و اصلا دوست ندارم. همیشه حس می‌کنم که دوستی و روابطی که رودررو نباشد خیلی آغشته به دروغ است. این اتفاق در کشور ما افتاده و نشان داده که ما اول باید فرهنگش را می‌آوردیم و بعد دنیای مجازی را. این همه توهین به هنرمندان و ورزشکاران بجای حمایت از آنها باعث تاسف است. بعضی وقت‌ها از روی نادانی و ناآگاهی کامنت‌های عجیب و غریب می‌گذارند. من هرگز توی فیس‌بوک نبوده‌ام و از دنیای مجازی فراری هستم. یکبار آنقدر جان به لب شده بودم که در تلویزیون که اصلا نمی‌شود درباره فیس بوک حرف زد، این کلمه را به کار بردم و گفتم که من در فیس‌بوک هیچ صفحه‌ای ندارم. اینستاگرامم را هم زمانی کسی که یک دوست بود برایم درست کرد البته خودم هم بی‌میل نبودم چون از طرف من صفحات فیک زیاد بود. مثلا در اینستاگرام کسی صفحه‌ای بنام من ساخته و جای من با مردم صحبت می کرد و نظر می‌داد. وقتی عکس می‌گرفتم با دوستم و کاغذی دستم می‌گرفتم و آدرس پیجم را روی کاغذ می‌نوشتم و در اینستاگرام می‌گذاشتم، آن فرد طی چند ثانیه نوشته روی کاغذ را عوض می‌کرد و آدرس آن پیجی که داشت را می‌گذاشت. دیدم چقدر بیشتر از من دوست دارد امیر حسین رستمی باشد. به دوستانم گفتم بگذارید ادامه بدهد، از امیرحسین رستمی جدی‌تری است ولی از عواقبش ترسیدم. بنابراین اینستاگرام خودم را فعال‌تر کردم بعد دیدم که من خیلی دوست و آشنا دارم و باید همه را فالوو کنم و در نتیجه هیچ کسی را فالوو نکردم. اینقدر توی تلویزیون و برنامه‌ها و جشن‌ها دوستان مجری گفتند که تو هیچکس را فالوو نکرده‌ای که بعد از من دیگر فالوو نکردن مد شد. آدرسم هم آدرس سرراستی نیست. amir_hrostami است که پیدا کردنش خیلی سخت می‌شود. اسمم را هم برعکس نوشتم. 

زیروبم امیرحسین رستمیزیروبم امیرحسین رستمی

- چقدر رفیق‌بازید و بهترین رفقایتان چه کسانی هستند؟
من چون روابط عمومی خیلی قوی‌ای دارم و خیلی خونگرم هستم هر کسی ارتباطی با من داشته باشد به دایره دوستان من اضافه می‌شود. همیشه می‌گویم هرچقدر دوست داشته باشی باز هم کم است. تو حتی یک دشمن را هم دوست بکنی کار بزرگی کرده‌ای. این استراتژی من بوده که دشمنان را به دوست تبدیل کنم. دوستان زیادی دارم اما دوستان صمیمی‌ام هم به اندازه انگشتان هر دو دستم هم شاید نشود. اتفاقا شصت، هفتاد درصد از دوستانم اصلا به کارم ربطی ندارند و از دوران تحصیل و از دوران راهنمایی، دبیرستان و دانشگاه من هستند. با دوستانم دسته‌جمعی و خانوادگی با هم سفر می‌رویم و سابقه دوستی‌مان بیست و پنج، شش ساله است و هیچ ربطی هم به کار من ندارند. دوستی از نگاه من یک ثروت است. به واسطه همین دوستان زیادی که دارم می‌توانم بگویم ثروتمند هستم. در وادی بازیگری و کارگردانی با همه دوست هستم. کمتر می توانید بشنوید که بگویند امیرحسین با کسی مشکلی دارد و یا کسی با امیرحسین مشکلی دارد. فکر نکنم تعدادشان به پنج نفر برسد. تعداد کسانی که می‌گویند با امیرحسین مشکلی نداریم و نداشتیم زیاد هستند. اما دوستان صمیمی در این وادی کم هستند منظورم از دوست صمیمی کسی است که جزو دایره نزدیکان من محسوب می‌شود ورود به این دایره آسان نیست چون خط قرمز من است، کسی که در این دایره قرار می گیرد واقعا دیگر کس است مثل فرهاد جان آییش، همایون ارشادی، سامان مقدم، حسین سهیلی‌زاده و محمدحسین لطیفی که همگی را هم خیلی دوست دارم و هم برایم عزیزند؛ البته با محمدحسین لطیفی خیلی قبل تر از اینکه رفاقت کاری داشته باشیم، با هم رفیق شدیم و دوستیمان تا الان هم دوام داشته است.
من خیلی صلح طلب هستم و اصلا اهل جنگ نیستم. حتی اگر هم بدانم در موضوعی حق با من است و اصرار بر آن تنش درست می‌کند تلاش می‌کنم سکوت کنم و رد شوم. تجربه‌ای دارم که شاید در زمان خودش تلخ بوده است ولی گذر زمان آن را تجربه و درس کرد برایم که نمی‌شود به زور افکار آدم‌ها را عوض کرد، مثلا اردکی که لجن‌خوار است ذاتا لجن‌خوار است شاید بتوانید در مقطعی یک غذای مناسب را جایگزین لجن کنید ولی یک اصل وجود دارد که هر فرعی سرانجام به اصلش برمی‌گردد، مثل همان اردکی که مثال زدم. سیمین بهبهانی یک جمله خوبی دارد که می‌گوید: همه آدم‌ها ظرفيت بزرگ شدن را ندارند، اگر بزرگشان کنیم گم مي‌شوند و دیگر نه شما را مي‌بينند و نه خودشان را. بیاییم به اندازه آدم ها دست نزنيم.

- چرا فکر می‌کنید قهرقهرو به نظر می‌رسید؟
وقت‌هایی پیش آمده در محیط کاری، کسی که تا به حال با من بازی نداشته بعد از گذشت اولین روز همکاری می‌گوید امیرحسین نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم تو از آن آدم‌هایی هستی که خودت را می‌گیری و خیلی افاده‌ای و مغرور باشی و از این آدم‌هایی باشی که زود بهشان برمی‌خورد ولی وقتی که با تو کار کردم دیدم که چقدر اشتباه و الکی قضاوتت کردم. حتی این بین مردم هم اتفاق افتاده، توی فرودگاه، توی ترمینال، توی اتوبان و به من گفته‌اند که فکر می‌کردیم تو از آن آدم‌هایی هستی که خودت را خیلی می‌گیری ولی وقتی با شما حرف می‌زنیم می‌بینیم اینطوری نیست. من هم جواب داده‌ام شاید فیزیکم اینطوری است ولی من تلاشم را کرده‌ام اینطوری نباشم.

- چه چیزی در هر شرایطی ممکن است حتی در اوج خوشحالی حالتان را منقلب و به اصطلاح بد کند؟
ببینید من گفتم صلح طلب هستم و دشمنان کمی دارم ولی نکته عجیب اینجاست که آن تعداد کم دشمنان بیشتر از همه دوستانم از من حمایت، توجه، کمک و محبت گرفته‌اند. این یادآوری یک اصل است که محبت و خوبی بی‌دریغ اگر زیاد شود تبدیل به وظیفه می‌شود و بهمنی بودن من خاصیتی در من ایجاد کرده که از "باید" بیزارم و وقتی محبت کردن به وظیفه تبدیل شده و باید شود آنروز روز مرگ آن باید برای من است. گاهی یادآوری این کارهایی که کردم می تواند در اوج خوشحالی حالم را منقلب یا بقول شما بد کند. 

- میانه‌تان با فضاهای عمومی چگونه است؟
جاهای شلوغ را اصلا دوست ندارم. مثلا همین جشن دنیای تصویر علیرغم علاقه‌ام به علی معلم و آذر معماریان و تلاشم برای رسیدن به مراسم وقتی رسیدم، یک دفعه تعداد زیادی آمدند و به من گفتند که باید ماشین شما به پارکینگ برود، یک ده دقیقه صبر کنید و داشتند ماشین‌ها را جابجا می‌کردند تا راه را باز کنند و من ماشینم را پارکینگ بگذارم. بعد با خودم گفتم با این تفاسیر الان باید از یک مسیری رد بشوم و خبرنگارها عکس بگیرند و شلوغی و اینها، دنده عقب گرفتم و رفتم خانه. همه داشتند برای من تلاش می‌کردند تا جای پارکی که برایم از قبل آماده کرده بودند را باز کنند که من به خانه رفتم و یک فنجان قهوه خوردم. در جاهای شلوغ معذب هستم حس ماهی درون آکواریوم را پیدا می‌کنم اما گاهی کنسرت یک دوست دعوت می‌شوم که اتفاقا با ترانه‌هایش خاطره هم داشته ام قبول می‌کنم بروم، البته به مدل خودم. بعد از چند تراک از شروع کنسرت که همه نشسته‌اند می‌روم و مثل یک موش در جایی که قرار است می‌نشینم و باز قبل از اینکه تراک آخر شروع شود چون از قبل در جریانم مثل یک موش درمی‌روم. 

- کمی هم درباره مجله تنیس بگویید؟
شماره دوازده یا سیزده مجله تنیس بود که با من تماس گرفتند، چون نزدیک چهارسال، پنج سال که از سنم کم کنید، سابقه تنیس‌ام می‌شود. چندین سال هم درس داده‌ام. بعد به من گفتند که ما برای رونمایی از یک برند راکت تنیس 2015 شما را انتخاب کردیم. من هم که عاشق تنیس بودم استقبال کردم. بعد قرار گذاشتیم و با آن مجله گپ زدیم و راکت را دستم گرفتم و عکسم را گذاشتند روی جلد. مالک مجله به من پیشنهاد همکاری داد و گفت شما را مردم دوست دارند و خیلی به تنیس کمک می‌کند. گفتم  من مشاور نمی‌شوم اگر بخواهید شریک می‌شوم. فکرهایشان را کردند و قبول کردند و شریک شدیم. هنوز هم سر قولم هستم. نشانه‌اش هم اینکه از موقعی که این اتفاق افتاد حداقلش این است که در مسابقات تنیسی که برگزار می‌شود جمعیتی که از مسابقات استقبال می‌کنند خیلی زیادتر شده است. حالا حتی اگر هم از من سوءاستفاده ابزاری شود قطعا به نفع تنیس سرزمین است و حتما به این مسابقات می‌روم. برای من فقط مهم این است که از ورزش کشورم حمایت کنم. از شماره سیزده به بعد مجله با هم شریک شدیم و مطالب مجله را با دوستم درمی‌آوریم و خیلی راضی هستم و خیلی هم زحمت‌های زیادی برای مجله کشیده‌ام. لوگوی مجله خیلی برایم اهمیت داشت بنابراین از دوستی که خارج از ایران دارم خواهش کردم که لوگو را طراحی کند، این رفیق عزیزم از طراحان خوب برند رالف لورن است، یا تعدادی از عکس‌هایی که هر شماره توی مجله هست را دوست و فامیل و رفیقم آقای امین‌محمد جمالی که از وکلای درجه یک ایران است و یکی از چند نفر معدود در آسیا است که در شرکت بزرگ جهانی گتی ایمیج است و گتی ایمیج در تمام ضیافت‌های بزرگ ورزشی در تمام رشته ها از المپیک و جام جهانی گرفته تا مسابقات بزرگ تنیس و گلف حضور دارد و من این شانس را دارم که یکی از اقوامم در گتی ایمیج است و برای من تصاویر ویژه می‌گیرد و من هم در مجله چاپ می‌کنم. الان که با شما دارم مصاحبه می‌کنم شماره هجده مجله همین روزها بیرون می‌آید. مدتی پیش یکی از دوستانم پیشنهاد راه‌اندازی تیم تنیس هنرمندان را داد اسم هایی را که لیست کرده بود در اختیارم گذاشت و می خواست من کاپیتان این تیم باشم، سوال کردم این دوستان تنیسور هستند و رفیقم در جواب گفت که تنیسور نیستند ولی مربی خصوصی می گیریم که با 10-15 جلسه راه بیفتند، این برای من که 30 سال است تنیس بازی می کنم چیزی شبیه جک بود که تیم ملی تنیس هنرمندان به این شکل تشکیل شود درحالیکه هنرمندانی چون مجید مظفری و علیرضا زرین‌دست سال‌ها به صورت حرفه‌ای تنیس بازی می‌کنند و هنرمندانی از این دست کم نیستند ولی برای من خنده‌آور بود که در آن لیست نبودند و گفتم خدانگهدار. خلاصه اینکه برای تنیس انرژی خاصی گذاشتم  و الان طرفدارهای خودش را دارد تا ببینم چه اتفاق‌هایی قرار است بیفتد.

-و کلام آخر 
خیلی خوشحال شدم از اینکه با شما صحبت کردم. با آقای مجید اخشابی و مادرشان هم کاملا اتفاقی همسفر شدم و افتخاری شد که در سفر مکه با این دو عزیز باشم. ما دو هفته با هم بودیم و جز خوبی و صاف و سادگی از این هنرمند عزیز و مادر عزیز و گران‌بهایش چیزی ندیدم. چقدرخوب که این اتفاق باعث شد که من با مجله شما که اصلا نمی‌دانستم متعلق به آقای مجید اخشابی است آشنا شده و مصاحبه کردم. مصاحبه خوبی بود. من را ببخشید که هفت، هشت روز است بخاطر کارهای شخصی‌ام، کارتان عقب انداختم. سوپرایزهای زیادی برای مردم دارم چه در حوزه تصویر، چه در تئاتر و چه در زمینه‌ای کاملا متفاوت با دنیای نمایش و هنر. تولد عیسی مسیح را هم به سهم خودم تبریک می‌گویم.


0
-1
1
1 نفر

4 نظر

  1. سلام ندا جانم.مصاحبه زیبا وجالبی بود.ممنون ازشما عزیزم.خداقوت.یک سوال؟؟؟نمیشه کانال جناب دکتر که درایتا بود رو دوباره فعال کنید؟و گروه هواداران هم توایتا باشه.یا مثلا توی روبیکا.آخه اینجوری خیلی سخته. smiley16
  2. نقل قول: Mahdokht
    سلام ندا جانم.مصاحبه زیبا وجالبی بود.ممنون ازشما عزیزم.خداقوت.یک سوال؟؟؟نمیشه کانال جناب دکتر که درایتا بود رو دوباره فعال کنید؟و گروه هواداران هم توایتا باشه.یا مثلا توی روبیکا.آخه اینجوری خیلی سخته. smiley16

    سلام خواهش می کنم
    چرا میشه باید بببینیم کجا بیشتر حضور دارید
  3. نقل قول: nedakeshavarz
    نقل قول: Mahdokht
    سلام ندا جانم.مصاحبه زیبا وجالبی بود.ممنون ازشما عزیزم.خداقوت.یک سوال؟؟؟نمیشه کانال جناب دکتر که درایتا بود رو دوباره فعال کنید؟و گروه هواداران هم توایتا باشه.یا مثلا توی روبیکا.آخه اینجوری خیلی سخته. smiley16

    سلام خواهش می کنم
    چرا میشه باید بببینیم کجا بیشتر حضور دارید

    وای مرسی.اگربشه که عالی میشه.
  4. سلام خانم کشاورز عزیز ممنونم ممنون وبی نهایت سپاسگزارم از حضورتان در سایت چند روزیست سعادت حضور در کنار همدیگر در فضای مجازی نیست شدیدا دلتنگ بی صبرانه همین جا منتظر م امید که سعادت همراهی حاصل بشه بهترین عزیز سلامت وپاینده باشید در پناه حق
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.