تار عنکبوت

27 مهر 1395   رعنافرشی نوراللهی   گنجینه ادبی / داستان کوتاه   0 نظر   972 بازدید   |

 


بدکاری هنگام مرگ ملکه دربان دوزخ را دید. ملکه گفت: کافی است که فقط یک کار خوب کرده باشی تاهمان یک کار تو را برهاند. خوب فکر کن.
مرد به خاطر آورد یکبار که در جنگلی قدم می زد.
عنکبوتی سر راهش دیده بود و برای اینکه عنکبوت را لگد نکند راهش را کج کرده بود.
ملکه لبخندی به لب آورد و در این هنگام تار عنکبوتی از آسمان نازل کرد.
تا به مرد جوان اجازه صعود به بهشت را بدهد.
بقیه محکومان نیز از تار استفاده کردند و شروع به بالا رفتن کردند.
اما مرد از ترس پاره شدن تار برگشت و آنها را به پایین هل داد.
در همان لحظه تار پاره شد و مرد به دوزخ بازگشت.
آنگاه شنید که ملکه میگوید: شرم آور است که خودخواهی تو , همان تنها خیر تو به شر مبدل کرد.

منبع: بندگان خدا و معجزه عشق
نویسنده: اکبر رضایی

سایت رسمی مجید اخشابی
www.majidakhshabi.com
1
1
0
1 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.