غزال(قسمت9)

26 خرداد 1395   fereshteh akhavan   آیتمهای اختصاصی / قصه شب   1 نظر   641 بازدید   |


غزال(قسمت9)


مرد با نگاهش چیزی را به زن فهماند و زن آرام پالتو را تنش کرد.خیالم راحت شد نفس راحتی کشیدم.با صحبتها و مخالفتم به آنها فهمانده بودم که نمیتوانند نغمه را با خود ببرند.لبخندی به روی زن زدم و سرم را به نشانه خداحافظی تکان دادم و زیر لب زمزمه کردم خداحافظ.
پدر نگاهی طولانی بر من افکند که اصلا متوجه معنی آن نشدم.به سمتم قدم برداشت اما تغییر مسیر داد و خم شد و پتو را آرام کنار زد.نغمه را با صورت سفیدش که مثل فرشته ها شده بود بلند کرد و در آغوش گرفت.از اینکار پدر عشق و علاقه اش را نسبت خودمان حس کردم.پس پدر نیز مخالف بود او حاضر به جدایی از نغمه نمیشد.هر چند بد بود اما چه کسی مایل است از فرزندش دل بکند؟چه کسی مایل است بچه اش را کس دیگری بزرگ کند؟وجدانش چه میشود؟پدر در صورت مهربان و معصوم نغمه خیره شد بوسه ای طولانی بر پیشانی او نواخت و زیر لب چیزهایی گفت که من اصلا متوجه نشدم.فقط بهم خوردن لبهایش را میدیدم آهی کشید اهی سوزناک و غم انگیز نگاهی گذرا به قاب عکس مادر کرد و سرش را رو به بالا گرفت.اندکی بعد نغمه را بخود چسباند و در آغوش فشرد.
چقدر این علاقه رویایی بود هرگز پدر را چنین ندیده بودم.هرگز این علاقه و مهر پدری را در او ندیده بودم.حالا نغمه چه عزیز و دوست داشتنی شده بود.حیران پدرم را نگریستم نگاهش در نگاهم گره خورد.ناگهان دو قطره اشک از مژگان سیاه پدر سرازیر شد سری از روی تاسف تکان داد.دندان بر لب پایین فشرد و اب بینی اش را بالا کشید.سنگینی نغمه پدر را آزرد او را بغل بالا و پایین کرد آنگاه مثل کسی که او را به جلو هل میدهند با قدمهای سنگین و سست به راه افتاد.از کارهای پدر اصلا سر در نمی آوردم خب شاید میخواست ان زن و مرد را همراهی کند به مرد و زن که رسید با بغضی شدید گفت:
ازش خوب مراقبت کنید.من اول به خدا بعد به شما میسپارمش برایش پدری کنید.
رو به زن کرد و در میان گریه گفت:شما هم در حقش مادری کنید اون مادر نداره و شدیدا محتاج مهر و محبت مادریه.خب دیگه حالا برید خواهش میکنم.
نغمه را به سمت مرد گرفت چیزی مثل برق از ذهنم گذشت.ولی خدای من دو دستی بر سرم کوبیدم.به سمت مرد هجوم آوردم پس پدرمیخواست اجازه دهد نغمه را با خود ببرند.مرد نغمه را سریع در آغوش گرفت و بدون کوچکترین حرفی در را باز کرد و همراه زنش بیرون رفت.به سمت در اتاق دویدم و از پشت کت زن را چنگ زدم و او را نگه داشتم.
زن ملتمسانه گفت:غزال جون به خدا قسم ازش خوب مواظبت میکنیم نگران نباش.آدرس خونه رو هم به تو میدم بیا بهش سر بزن وقتی بیای اون رو ببینی از این نگرانی خودت خنده ات میگیره.
اشک امانم نمیداد به پای زن افتادم و گفتم:نه ... نه خانم ... خواهش میکنم من بدون اون میمیرم اون به من علاقه داره ... از دست من غذا میخوره ... تو بغل من میخوابه ... نه خانم تو رو به خدا به جان هر کسی که دوستش دارید اینکارو نکنید.
اشک از چشمان زن سرازیر شد دستی به سرم کشید خم شد و مرا بلند کرد و با انگشت سبابه اشکهایم را پاک کرد و با صدای گرفته ای گفت:
این چه حرفیه میزنی؟دختری به خوبی و خانمی تو که نباید از این حرفا بزنه عزیز من این به صلاح تو و نغمه است.اون بچه است و طاقت نداره.
نگاهی به پدر کرد و گفت:آقا ما باید دیگه بریم.
به لباس زن چسبیدم و التماس و خواهشم فایده ای نداشت زن را به شدت تکان دادم و ضرباتی با پا به بدن او زدم و گفتم:گم شید از جون ما چی میخواید چرا دست از سرمون برنمیدارید؟ما اگه نخوایم خوشبخت شیم چه کسی رو باید ببینیم؟هان؟اگه نخوایم رنگ شادی و زرق و برق دنیا رو ببینیم چه کسی رو...
پدر به میان حرفم پرید و گفت:خفه شو ... برو تو ...
رو به مرد کرد و با عصبانیت گفت:خب برید دیگه چرا معطلید؟
زن بینی اش را با دستمال سفید رنگی پاک کرد.دست زیر بغل مرد انداخت و سه پله را به محوطه حیاط طی کردن از ایوان به درون حیاط پریدم و جلوی مرد ایستادم کتش را چسبیدم از بس گریه کرده بودم دیگه نای حرف زدن نداشتم.
صدای بم و سنگینم را بلند کردم و گفتم:ای آقاجان رحم کنید تو رو بخدا تو رو به امام تو رو به جون خانومتون که اینقدر دوستش دارید اینکارو نکنید.بخدا من از دوری اون میمیرم.
اشک در چشمان مرد حلقه بسته بود سیمای نورانی و صورت اصلاح کرده و براقش به سرخی گراییده بود چشمان سبز رنگش قرمز شده بود.سرم را بالا گرفتم بخاطر قد بلند مرد تا نیمه های تنش بیشتر نبودم مرد با بغض رو به پدر کرد و گفت:
تو رو خدا آقا این رو آروم کنید من دیگه تحمل ندارم.
بعد نغمه را از آغوش جدا ساخت و در آغوش پدر انداخت.با این حرکت نغمه از خواب بیدار شد پدر با خشم سرم فریاد کشید:دختره بیشعور احمق گفتم برو تو.
و لگد محکمی به پشت من زد که درد تا مغز استخوانم تیر کشید و مرا با عصبانیت به عقب هل داد که اگر تعادل خود را حفظ نمیکردم سرم به شدت تمام به بدنه حوض میخورد.با صدایی بلند گریستم و نغمه از صدای گریه و کتک خوردن من وحشت زده گریه را سرداد و جیغ کشید و سعی کرد خود را از آغوش پدر جدا سازد.
پدر نغمه را در آغوش مرد انداخت.مرد مردد پدر را نگریست و گفت:آقا من راضی به این امر نیستم.میترسم دخترت بلایی به سرش بیاد.نه آقا من نمیتونم اینکارو بکنم تحمل این گریه و التماسها را ندارم.
بعد رو به زن کرد و گفت:بیا بریم.
دست او را کشید و نغمه را به سمت پدر گرفت منتظر بود تا پدر نغمه را بگیرد.بیچاره نغمه مثل جنس باد کرده و بدون مصرف از آغوش مرد به آغوش پدر برگردانده میشد پدر آب بینی اش را با سر آستین لباس کثیف و کهنه اش را پاک کرد.آب دماغش را بالا کشید.چشمان به گود نشسته اش را به مرد خیره ساخت و گفت:
نگران او نباشید ساکت میشه شما که برید اونم آروم میشه.حالا خواهش میکنم زودتر برید.اون خیر و شر رو از هم تشخیص نمیده نمیدونه صلاح کار در اینه.
زن نگاه التماس آمیزی به شوهرش کرد.پدر آهی کشید و مرد نغمه را از آغوش پدر به زور گرفت.نغمه دست و پا میزد و جیغ و فریادش کوچه را پر کرده بود.پی در پی به صورت مرد چنگ میزد و موهایش را میکند عینک مرد را برداشت اما قبل از انکه آن را پرت کند زن با یک حرکت سریع عینک را گرفت و درون کیف خوش فرمش قرار داد و دست کیف مشکی و چرمش را بر شانه انداخت و عازم رفتن شد.دست و پای خود را جمع کردم و با یک حرکت سریع از حوض پریدم بیرون و به سمت مرد هجوم آوردم.اما با پدر روبرو شدم.پدر دست مرا محکم چسبید درد خود را فراموش کردم و فریاد زدم:
نغمه نغمه ...اینا میخوان تو رو ببرن میخوان من ... من و تو ... رو از هم جدا کنن تو رو خدا با اونا نرو من میمیرم.من از دوری تو میمیرم نغمه نغمه نغمه جان.
سر به آسمان برداشتم و مانند یک مادر رنج دیده بنای گریستن گذاشتم و ادامه دادم:خدایا به فریادم برس اونا میخوان...
با اشاره دست به زن و مرد گفتم:میخوان ما رو از هم جدا کنن.خدا جون قربونت برم دیگه خوسته و آرزویی ازت ندارم قول میدم یه کاری کن دیگه نذار این بدبختی هم به بدبختی هام اضافه بشه.
نفس کشیدن برایم دشوار شده بود راه بینی ام بسته بود آب دهانم را به سختی قورت دادم.دیگر جان و رمقی برایم نمانده بود.قدرت ایستادن از من سلب شده بود روی پاهایم نشستم و سر روی زمین سرد و خشک نهادم و اشک ریختم.
نغمه دستهایش را بطرف من دراز کرده بود و خواهش و التماس میکرد تا به من پناه بیاورد.صورت مرد را چنگ میزد طوری که از پای چشمش باریکه خون جاری گشت در با شدت فراوان بهم خورد و آنها نغمه را با خود بردند.قوای از دست رفته ام را بازیافتم دوان دوان و هراسان خود را به کوچه رساندم.مرد و زن را دیدم که با قدمهای سریع حرکت میکنند با پای سست بنای دویدن گذاشتم و دوباره به زمین خوردم اما باز براه افتادم چرا به آنها نمیرسیدم؟پدر پشت سر من فریاد میزد و میدوید اما قدرت و توانایی این را نداشت که به من برسد.فاصله ای نسبتا طولانی بین و من او ایجاد شده بود.پشت سرم را نگریستم چه ناتوان سعی میکرد به من برسد.
قدمهایم را بلندتر برداشتم مرد کنار ماشینی ایستاد از جیبش چیزی بیرون آورد و به ماشین نزدیک ساخت.در اتوموبیل باز شد از پشت کت مرد را چسبیدم و نگذاشتم داخل شود جیغ و فریاد میزدم و نغمه نیز فریاد میزد و ناسزا میگفت.
در خانه همسایه ها یکی پس از دیگری باز شد و حیران و متعجب از هم سوال میکردند.زهرا خانم زن همسایه را دیدم به سمت او حرکت کردم و چادر سفید گلدارش را گرفتم و کشیدم و گفتم:میخوان نغمه رو ببرن.
زیبا همبازی نغمه دختر زهرا خانم خود را پشت مادر پنهان ساخت.غم کوچکی بر چهره اش سایه افکنده بود اما انگار متوجه شده بود دیگر با نغمه بازی نخواهد کرد.دیگر خاله بازی و معلم بازی تمام شده بود.دیگر نغمه ای وجود نداشت که برای صاحب شدن وسایل بازی و عروسک آنها موهایشان را در چنگ بکشد.
التماس و خواهش من از زهرا خانم بی نتیجه ماند.او را رها ساختم و به سمت منیره خانم همسایه دیگر رفتم.او با گوشه چادرش اشکش را پاک کرد و من روی زمین ولو شدم و خاک بر سر خودم ریختم.به کمک زن دکتر بلند شدم و به سمت آذر خانم رفتم و به پای او افتادم.حرفهایی که به زهرا خانم و منیره خانم زدم به او نیز زدم.آهی کشید و با تکان دادن سر به من فهماند که نمیتواند دخالت کند.چرا کسی جلو نمی آمد؟چرا کسی مانع جدایی من و نغمه نمیشد؟چرا میخواستند این خوشبختی کوچک را از ما بگیرند؟تنها امیدی که به زندگی داشتم وجود گرم و صمیمی نغمه بود حالا می خواستند این خوشی کوچک را هم مثل سایر خوشی های زندگی ام بگیرند.
به هق هق افتاده بودم سیمین دختر همسایه گریه میکرد و با چادر صورتش را پاک میساخت.مش صادق که چند تا خانه پایین تر از ما مینشست با عصای چوبی و نقش و نگار زده اش لنگ لنگان خود را به پدر رساند.موهای سفیدش به روی شانه هایش میرسید و ریشهای بلند و مرتبش مرا همیشه بیاد درویشها می انداخت.صورت سفید و نورانی اش آرامش دهنده بود.رو به پدر کرد و شمرده و آرام گفت:ای مرد چرا اینقدر سر این بچه های بی گناه بازی در میاری؟از خدا بترس موضوع چیه؟این بچه ها چشون شده؟این زن و مرد غریبه با تو چکار دارن هان؟حرف بزن.
پدر با گستاخی فراوان مش صادق را به سمتی هل داد و فریاد زد:به کسی ربطی نداره .مگه من تو خونه و زندگی شما دخالت میکنم؟مگه من کاری به کار شما دارم؟به شما چه مربوطه.
عصبی و خشمگین همه را مینگریست و ادامه داد:دلتون میسوزه خب شما ببریدش بزرگش کنید و خرجش رو بدید چیه حرف نمیزنید؟مردم بی کار و فضول فقط منتظرید توی زندگی این و اون سرک بکشید.
مش صادق که تازه متوجه موضوع شده بود سری از روی تاسف تکان داد و زیر لب پدر را لعنت کرد.همسایه ها که مشاجره پدر و مش صادق مسن ترین فرد کوچه را دیدند جرات دخالت به خود ندادند.بعضی ها از گستاخی پدر به درون خانه خزیدند و در را آهسته بستند.
بی قراری و التماس نغمه دیوانه ام کرده بود.بی حال و بی رمق با چشمانی متورم نغمه را مینگریستم.دیگر کاری از دستم بر نمی آمد.گریه و التماس هم فایده نداشت.پادرمیانی دیگران جز آبروریزی و مشاجره حاصل دیگری نداشت.زهرا خانم و منیره خانم تنها افراد کوچه بودند که با من مهربان و صمیمی بودند آنها آرام میگریستند و نظاره میکردند.
زیبا و سیمین هم خود را پشت مادرشان پنهان ساخته بودند و دزدانه سرک میکشیدند و به حال نغمه دل میسوزاندند.با آن قلب کوچکشان احساس کرده بودند که نغمه برای همیشه ترکشان میکند.تمام قوایم را از دست داده بودم حتی نمیتوانستم یک قدم بردارم.دهنم خشک و فکرم خسته شده بود.بی رمق و بی حال روی زمین نشستم.نغمه نیز مانند من خسته شده بود موهای پریشان چون طلایش پهنه صورتش را در بر گرفته بود و چشمان آبی و صافش که من به حد جانم دوست داشتم به کاسه خونی تبدیل شده بود.یقه لباس مرد بر اثر چنگ و ضربات نغمه پاره شده بود و نغمه هنوز اشک ریزان تقلا میکرد که هر چه زودتر از این وضع خلاص شود .
مرد با کمک زنش نغمه را درون ماشین انداخت و پشت فرمان نشست.زن بوسه ای بر گونه خیس من زد و به شوهرش ملحق شد.اتوموبیل غرشی کرد و غباری راه انداخت و براه افتاد.نغمه از داخل اتوموبیل به شیشه میکوفت دیگر صدایش را نمیشنیدم.اتوموبیل دور و دورتر شد تا کوچه را به سمت خیابان طی کرد و از نظرم محو شد.
همسایه ها یکی پس از دیری زمزمه کنان به خانه خود رفتند.زهرا خانم و منیره خانم دستی بر سرم کشیدند و بدون کوچکترین صحبتی ترکم کردند.پدر لگدی به پهلویم زد و با نفرت نگاهم کرد و گفت:خوب شد خوب شد حالا آبروم رو ریختی؟خبر مرگت پاشو بیا تو.
موهایم را کشید دردم آمد اما دیگر برایم اهمیتی نداشت.فشار آنقدر شدید بود که به ناچار بلند شدم و همراه او وارد خانه شدم.در انگشتان لاغر و استخوانی پدر چندین تار مویم چشمک میزد.لبخند تلخی بر لب نشاندم و سری از روی تاسف تکان دادم و در دل گفتم دیگر بعد از نغمه هیچ چیز برایم مهم نیست حتی خودم.
سوزش عجیبی چشمانم را فرا گرفته بود سرم به شدت درد میکرد.گلویم میسوخت.به سمت دستشویی رفتم شیر اب را باز کردم و صورت گداخته ام را زیر اب سرد گرفتم.نگاهی بر آینه انداختم.دختری را دیدم رنگ پریده و هراسان با قیافه ای مثل مرده ها.لبخند تمسخر آمیزی زدم دیگر برایم مهم نبود چه قیافه ای دارم و در چه وضعیتی به سر میبرم.
داخل اتاق شدم پدر زانوی غم بغل گرفته بود.بستر خالی نغمه گل سر شکسته و پلوور آبی رنگش آه از نهادم بر آورد.پدر زیر چشمی نگاه به من افکند بالش نغمه را در آغوش گرفتم و بوییدم و بوسیدم.
صبر پدر تمام شد ناگهان چنان فریادی زد که بالش را به سمتی پرتاب کردم و وحشت زده به او خیره شدم.دهانش را تا بناگوش باز کرد و گفت:تو آبروی من رو بردی خاک بر سرت دختره احمق دیوانه حالا چطوری و روی همسایه ها نگاه کنم؟هان؟
لبخندی تلخی زدم و گفتم:آبرو؟شما اصلا میدونید آبرو چیه؟
چشمهایم را تنگ کردم و ادامه دادم:اگر شما کمی وجدان داشتید نغمه رو به اونا نمیدادی چرا اینکارو کردی؟بخاطر چی؟جگر گوشه ات رو پوست و خونت رو یادگار مادر رو از من دور کردی؟ده بگو دیگه.
ناگهان چیزی به ذهنم خطور کرد.کیف سیاه و براق را که گوشه ای افتاده بود نگاه کردم و به سمت کیف یورش بردم و در آن را گشودم.با دیدن داخل آن دهانم باز ماند.متعجب نگاهی به پدر و کیف کردم و لبخندی بر لب آوردم و با هیجان خاصی بسته های اسکناس را بیرون ریختم و شروع به خندیدن کردم آنقدر خندیدم که اشک از چشمانم سرازیر شد.پولها را به هوا میریختم.برگه های سبز و خوش رنگ در هوا رقص کنان بر روی سر و لباسم فرود می آمدند.
پدر متعجب فقط مرا مینگریست.قهقهه میزدم شوری اشکم را در دهانم احساس کردم رو به پدر کردم و گفتم:فقط همین؟فقط همین؟... ارزش نغمه همین بود؟خوب زیادتر میگرفتی اونا که پولدار بودن هر دو هم دکتر باید جیبشون رو خالی میکردی و زدم زیر خنده.آنقدر خندیدم که احساس دل درد کردم.دیوانه شده بودم دست خودم نبود.پدر از صدای خنده من لجش در آمد کاسه صبرش لبریز شده بود استکان خالی را به سمتم پرتاب کرد که اگر جا خالی نمیدادم حتما سرم میشکست اما استکان به دیوار اصابت کرد و خرده هایش نقش زمین گشت.با اینکار انگار ضربه ای هول انگیز به سرم خورد بیاد اوردم چه شده پولها را نگریستم با نفرت بی سابقه ام به قیافه از هم پاشیده پدر نگریستم.در ذهنم پدر را مثل کفتار میدیدم یک حیوان یک سنگ خارا خالی از هر گونه احساس و عاری از هر گونه مهر و محبت فریاد زدم:تو ... تو پست ترین آدمی هستی که توی این چند سالی که عمر کردم دیدم.نمیدونم چطوری خداوند وجود تو آدم سنگ قلب و بی رحم رو تحمل میکنه تو مایه ننگی وجودت بوی گند و کثافت میده ای کاش ... ای کاش به جای مادر تو میمردی.این بزرگترین ارزوی من بود.
پدر سر به زیر انداخته بود و ساکت و خموش به حرفهایم گوش میداد منتظر کتک و ناسزا بودم.اما او بدون کوچکترین حرکتی مثل یک مرده سرجایش خشکش زده بود.پلکهایش ثابت و نفسش حبس شده بود.نگران شدم متعجب به او خیره شدم سر پدر تکان خورد و آرام سرش را بالا گرفت و به من خیره شد و زمزمه کرد:
روزگار نامناسب مردم ناسازگار...گه ز دست چرخ نالم گه ز دست روزگار
روزگار بی وفا آن ناجوانمرد حریص...خوب دست خود گشود گردن من را برید
خوب بازی کرد با آمال و حسرتهای من...خوب بازی کرد با آقا و خصلتهای من
خوب من را او برید از زندگی...خوب ربطم داد با شرمندگی

ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

1 نظر

  1. مرسی عزیزم.............
پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.