عاشق باش

17 بهمن 1394   Azar-M   مطالب و مقالات / داستان کوتاه   5 نظر   648 بازدید   |

 


قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا

اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود

پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید . ریسمان

نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش

نا امیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی

خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.

دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود

شیطان می خندید ودور کلاف نا امیدی می چرخید. شیطان بود که می گفت:

نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود

خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند

پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.

اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند

خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را

دختر نخستین گره را باز کرد .......

و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی

هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته بود



2
2
0
2 نفر

5 نظر

  1. مرسی اذر جان
    پر از امید بود و زیبا
  2. سلام
    زیبا بود...
    smiley35
  3. سلام عزیزم بسیارزیبابود
  4. سلام دوست عزیز
    نوشته بسیار زیبایی بود.خیلی لذت بردم ممنون
    به امید آنکه پیله دور خودمون رو خیلی قدرتمند باز کنیم و در راه کمال گام برداریم.

  5. سلام دوست عزیز خیلی خیلی حرف قشنگی بود مرسی عزیزم پر از امید هست حرفتون زندگی تون پر از امید باشه smiley17
پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.