نارسیس (نرگس)


نارسیس (نرگس ) جوان زیبایی بود که هر روز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا کند. چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد. در جایی که به آب افتاد گلی رویید که نارسیس ( نرگس ) نامیده شد. وقتی نارسیس مرد ...الهه های جنگل به کنار دریاچه آمدند و دیدند که دریاچه آب شیرین به در یاچه ای سر شار از اشکهای شور تبدیل شده. پرسیدند : چرا گریه میکنی ؟ دریاچه گفت: برای نارسیس گریه میکنم. گفتند : آه ، شگفت آور نیست که برای نارسیس گریه میکنی و ادامه دادند : هر چه بود با آنکه همه ما همواره در جنگل در پی او می شتافتیم. تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیباییش را تماشا کنی. دریاچه پرسید ؛ مگر نارسیس زیبا بود؟ شگفت زده پاسخ دادند: چه کسی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟ هر چه بود هر روز در کنار تو می نشست . دریاچه مدتی ساکت ماندو سر انجام گفت: من برای نارسیس می گریم . اما هرگز زیبایی او را ندیده بودم . برای نارسیس می گریم چون هر بار که به رویم خم میشد تا خودرا در من ببیند ،من می توانستم در چشمانش بازتاب زیبایی خود را ببینم.


منبع: بندگان خدا و معجزه عشق
نویسنده : اکبررضایی


1
1
0
1 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.