غزال(قسمت12)

24 تیر 1395   fereshteh akhavan   مطالب و مقالات / قصه شب   0 نظر   650 بازدید   |


غزال(قسمت12)


فصل 3
روزها پشت سر هم سپری میشد. من همه سعی ام بر این بود تا آقای مرادی را ناراحت نکنم. بخاطر اخلاق خوبم با مشتریان فروش خوبی داشتیم و این رضایت را در چهره آقای مرادی میدیدم. با زنانی که از ما جنس میخریدند رابطه دوستی برقرار کرده بودم مخصوصا با یکی از آنها بنام پری خانم او زنی بود 35 ساله و مغرور اما قلبی صاف و مهربان داشت. تنها عیبی که داشت این بود که سعی میکرد با چرب زبانی و دروغ در دل دیگران برای خود جای باز کند. اما مهربانی و محبت در سیماش موج میزد.
تا چشم بر روی هم گذاشتم 5 ماه مثل برق گذشت. از حقوقی که میگرفتم با راهنمایی پری خانم برای خود در بانک حساب باز کردم. خوبی و مردانگی آقای مرادی گاهی مرا به گریه می انداخت.تمام سعی و تلاشش را مینمود تا من از دوری پدر و مادرم رنج نبرم و در شهر غریب احساس غربت نکنم.این تصوری بود که آقای مرادی نسبت به من داشت زیرا من اینطوری برای او توضیح داده بودم .اما این خوشیها زیاد دوام پیدا نکرد و من دوباره به روز اولم برگشتم.زیرا آقای مرادی تصادف کرد و بر اثر سانحه ای دلخراش خونریزی مغزی کرد و دار دنیا را وداع گفت.
باورم نمیشد که آدمی به خوبی و با خدایی او چنین بلایی به سرش بیاید.چرا خداوند آدمهای خوب را زود نزد خود میبرد.و آدمهای بد را میگذارد برای بدی و ظلم و ستم کردن. چرا خوشی و سعادت من اینقدر عمرش کوتاه بود.تازه داشتم معنی خوشبختی را حس میکردم اما دوباره به پله اول برگشتم.خانم آقای مرادی مغازه را به برادرش سپرد و قرار شد او سرپرستی آنجا را بر عهده بگیرد و من طبق معمول فروشنده باشم.یک روز بعدازظهر زمانی که من مشغول پیچیدن کادو برای یک خانم و آقا بودم مردی وارد گشت.پول لباس را از آنان گرفتم خداحافظی نمودم.رو به مرد کردم و با لحنی مودب و آرام گفتم:امرتون رو بفرمایید میتونم کمکتون کنم؟
مرد نگاهی به اطراف کرد چند لباس را زیر و رو کرد.لبخندی زد و گفت:من آقای اکبری هستم برادر خانم آقای مرادی.
با شنیدن این مطلب خود را جمع و جور کردم با شرمندگی گفتم:آه بله بله خوش اومدید.
با دست اشاره به مبل کردم و گفتم:خواهش میکنم بفرمایید بنشینید.
مرد تقریبا 28 ساله بنظر میرسید.با موهای پر و فر صورتی سبزه چشمانی ریز و مشکی صورتش را موهای کمی پوشانده بود.دکمه یقه اش را باز کرده و زنجیری طلا بر گردن انداخته بود و کفشهایی با پاشنه های بلند نوک تیز و براق به پا داشت.به سمت مبل قدم برداشت.صدای کفشهایش سنگ فرشهای مغازه را تکان میداد.روی مبل نشست سرش را پایین انداخت.اندکی بعد تقویم کوچک روی میز را جلو کشید و برگهای آن را ورق زد بعد سرش را بلند کرد و به من نگریست.حس کردم در عمق آن چشمان ریز چیزی لانه کرده که با نگاهش به اعماق قلبم نفوذ کرد.سرم را پایین انداختم صدایش را شنیدم که گفت:شما از این به بعد باید برای من کار کنید.
همانطور که سر به زیر داشتم گفتم: بله حتما.
ادامه داد: از خواهرم شنیدم از شهرستان اومدید و زندگی مستقلی برای خود دارید و شبها در مغازه میخوابید.
اینبار سرم را بلند کردم و در دیدگان خیره او نگریستم.نگاهم بر روی لباس زرد رنگی ثابت ماند و گفتم:
بله همونطور که خواهرتون گفتن من به خواست خود آقای مرادی تن به این کاردادم.اگه از نظر شما مسئله ای داره از اینجا نقل مکان میکنم برای من اهمیتی نداره.
مرد سرتاپای مرا با ولع نگریست.دستی لای موهای فر و زبرش کرد و با لبخندی افزود:برای منکه مسئله ای نیست.اگر برای خودتون مشکلی نباشه منهم حرفی ندارم.از یه جهتی برای مغازه خوبه.خب خانم...
گفتم:سرافراز.
لبخندی زد و گفت:آه بله ... خانم سرافراز لطف کنید فاکتورها رو به من بدید تا من نگاهی بندازم.اطاعت کردم و سریع فاکتورها را جلویش گذاشتم.
آقای اکبری بر خلاف آقای مرادی بود از نحوه کار کردن من بی مورد ایراد میگرفت.عصبی و تند مزاج بود با چشمانی هوس انگیز سرتاپای مرا برانداز میکرد و گاهی اصرار میکرد تا لباسی بر تن امتحان کنم.اما منکه منظور او را میدانستم از اینکار شانه خالی میکردم.کم کم ترسی از او بر دلم سایه افکند.بارها خواستم این موضوع را با خانم مرادی در میان بگذارم اما او آنقدر با محبت و با گذشت بود که من بخود چنین اجازه ای نمیدادم.با تمام خوبی و مهربانی خانم مرادی تصمیم گرفتم برای خود کار دیگری پیدا کنم و آنجا را ترک کنم.اما باید صبر میکردم تا کاری مناسب پیدا نمایم.موضوع را با پری خانم در میان گذاشتم.مانند یک مادر دلسوز در فکر فرو رفت بعد چشمانش برقی زد و با خوشحالی گفت:فکری به ذهنم رسید.
با هیجان گفتم:چی؟
گفت: ببین غزال نمیدونم از پس اینکاری که میگم بر میای یا نه؟اینکار با فروشندگی از زمین تا آسمون فرق داره.اینجا لباس میفروشی و این ور و اونور میکنی اما اونجا با تربیت و اخلاق و درس و مدرسه سر و کار داری.
متعجب ابرو درهم گره کردم سر در نمی آوردم چه میگوید.چینی بر پیشانی انداختم و گفتم: واضح تر حرف بزن.
نفسی تازه کرد و گفت: ببین دوست من که از خانواده محترم و پولداریه دو تا فرزند داره یه دختر و یه پسر که برای اونها میخواد پرستار بیاره تا تو درس و مشق کمکشون کنه و اونها رو سرگرم کنه چون خودش سرکار میره و وقت نمیکنه.
بعد با غرور خاصی گفت: آخه مدیر شرکت لوازم بهداشتیه.
منکه پری را بخوبی میشناختم میدانستم که با زنان درست و حسابی دوست میشه و از آنها مانند یک خواهر حمایت میکند.لبخندی زدم و گفتم: نمیدونم شاید از پس اینکار برنیام.حقوق و مزایاش چطوره؟
عشوه ای آمد و زیر چشمی نگاهم کرد و گفت: اول بذار ببینم قبولت میکنه بعد از پول حرف بزن.میدونی اون خیلی وسواس به خرج میده مخصوصا در مورد بچه هاش.میدونی شاید اصلا قبولت نکنه حالا توام حرفی نزن و سرکارت برو وقتی رفتی و مطمئن شدی که تو رو به پرستاری از بچه ها قبول کردن اون وقت تصمیمی که داری براشون بگو ولی اون تا دو هفته دیگه مسافرته.
با تعجب نگاهش کردم روی پایم محکم زد طوریکه احساس درد کردم و پایم را جمع و جور کردم اخمی کرد و گفت: اه تو چه خنگی منظورم سیمین دوستمه.
ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:آهان من خیال کردم آقای اکبری رو میگی.
پری اخمی کرد و گفت: مرده شور آقای اکبری رو ببرن با اون موهای وزش ،خاک بر سر خودش رو مثل این جوجه تیغی ها کرده بااون کفشهای تق تقیش مردک جلف و سبک سر.
از طرز صبحت کردن او به خنده افتادم.پری از کسی که خوشش نمی آمد چنان از او بدگویی میکرد که نگو و نپرس.اما برعکس اگر از کسی خوشش می آمد مدام از خوبی او سخن میگفت.حتی اگر آن کس سزاوار این همه تعریف و تمجید هم نبود.در حال خندیدن بودم که در باز شد متحیر به در خیره شدیم.قیافه آقای اکبری جلوی دیدگانم ظاهر گشت.پری خانم خود را جمع و جور کرد نگاه چپی به او انداخت و سریع از من خداحافظی نمود و بدون سلام و احوالپرسی با آقا اکبری مغازه را ترک گفت.
آقای اکبری رفتن پری را نظاره کرد.لبخند مسخره ای بر لب نشاند و گفت:این همون خانمیه که تو از خوبی و نزاکتش حرف میزنی؟بنظر منکه اینطور نیست اون بویی از ادب نبرده.
با این رفتار پری آقای اکبری فهمید که پری دلخوشی از او ندارد.من سکوت کردم و خود را مشغول شمردن پولها نشان دادم زیرا شب به شب باید پولها را به او تحویل میدادم.در ضمن باید حقوقم را همان شب دریافت میکردم.هیکل لاغر اندام و استخوانی را روی مبل انداخت و به من خیره شد.چقدر از طرز نگاه کردنش بدم می آمد.هوس انگیز سرتاپای مرا نگریست و گفت:چه لباس زیبایی پوشیدی.خیلی خوشگل تر شدی.
از تعریف و تمجید او احساس نفرت پیدا کردم.جوابش را ندادم بلند شد و پشت میز آمد.حس کردم تنش بر تنم خورد خود را عقب کشیدم.زیر چشمی نگاه گذرایی به من کرد.پولها را به او دادم.همچنین سر رسید لباسهایی که فروخته بودم.پولها را گرفت فاکتورها را دقیق نگریست لبخندی از رضایت زد پولها را شمرد.مقداری از جدا ساخت و بقیه را در جیبش فرو کرد.
دسته ای را جلوی من گرفت و گفت: بفرمایید حقوقتون رو بگیرید.
لبخندی زدم و گرفتم و شروع به شمارش کردم اما زیاد بود.رو به او کردم و گفتم: اشتباه شده حقوق من کمتر از این پولیه که شما به من دادید.
چنان نگاهم کرد که از شرم صورتم قرمز شد.سرم را پایین انداختم.
او گفت: ارزش شما بیش از این حرفهاست... خانم سرافراز چیزی احتیاج ندارید از بیرون براتون بگیرم؟
نگاه گذرایی بر او انداختم و با دستپاچگی گفتم: نه ... نخیر به چیزی احتیاج ندارم ممنون که به فکر من هستید.
لبخندی زد و گفت: این حرفها چیه؟من همیشه به فکر شما هستم اما شما...
بقیه حرفش را ناتمام گذاشت از حرفهایش رعشه بر اندامم افتاد.چرا امشب او اینطور بود؟در دل گفتم خدایا به خیر بگذرون.برای اینکه به این بحث خاتمه بدم گفتم: دیرتون نشه برقها رو خاموش کنم؟
نگاهی به ساعتش افکند سری تکان داد و گفت:آه بله من دیگه باید برم.
یکی از ابروهایش را بالا انداخت و گفت: خب خداحافظ.
آهسته جواب دادم:خداحافظ.
از در مغازه که بیرون رفت برگشت از پشت شیشه نگاهی بر من افکند که قلبم به درد آمد.سرم را پایین انداختم مدتی به در خیره شدم.با رفتن او نفس راحتی کشیدم به سمت در رفتم و در مغازه را قفل کردم.تابلو تعطیل است را برگرداندم و چراغهای اضافی را خاموش کردم و به سمت جایگاه همیشگی ام برگشتم اما یادم افتاد قبل از قفل کردن در کرکره را نکشیدم و قفل نکردم.به سمت در قدم برداشتم اما دوباره برگشتم نیازی به اینکار نبودد.با روشن بودن دزدگیر کسی جرات نمیکرد به مغازه نزدیک شود.صدای آژیرش محله را در بر میگرفت.در ضمن دو مامور مدام در رفت و امد بودند و مراقب همه چیز بودند.
همه برقهای مغازه را خاموش کردم و به درون انبار خزیدم. با یاری و حمایت آقای مرادی جایی مناسب برای خود درست کرده بودم.روی فرش شش متری نشستم لباسهایم را در آوردم و دستهایم را از هم گشودم تا خستگی ام بر طرف شود.بلند شدم احساس گرسنگی میکردم.تابه را روی چراغ گذاشتم بدنبال کبریت همه جا را زیر و رو کردم.دیگر کلافه شده بودم پس این کبریت لعنتی کجاست؟ناامید به بالش تکیه دادم از قرار معلوم باید نان خالی میخوردم.با دیدن کبریت در گوشه پتو چشمانم برقی زد.انگار تمام دنیا را به من داده باشند.خوشحال شدم جعبه کبریت را برداشتم دو سه بار بالا انداختم و گفتم:مخفی شده بودی؟آره ناقلا؟
کبریت زدم پیچ چراغ را برای شعله بیشتر به سمتی چرخاندم.چراغ روشن شد روغن داخل تابه ریختم و صبر کردم تا داغ شود.به سمت ضبط کوچکی که از دستمزدم خریداری کرده بودم رفتم دکمه آن را پایین فشردم صدایش بلند شد:
موجم ولی خاموش و خسته
با دست خود درهم شکسته
آری من آن کوه غرورم
درمانده و از هم پا نشسته
صدای غم زده خواننده باعث شد من نیز در خود فرو روم.بوی روغن سوخته مشامم را آزرد.به خودم آمدم.وای خدای من روغن داشت میسوخت.با عجله دو تخم مرغ در آن شکستم و نیمرو درست کردم.سفره را گشودم و مشغول خوردن شدم.با اشتهای فراوان شام را خوردم.وقت چای بود چای را نیز مهیا ساختم و لیوانی ریختم.صبر کردم تا کمی سرد شود.
گاه گاهی جرعه ای چای مینوشیدم تا دهانم تازه گردد.غرق در خواندن رمان شده بودم که صدایی به گوشم خورد.گوشهایم را تیز کردم اما صدای نمیشیندم.چشم روی کلمات کتاب دوختم.دوباره همان صدا آمد نگاهم را به اطراف خیره ساختم بلند شمد برقها را روشن کردم و مغازه را بازدیدی نمودم.اما هیچ خبری نبود.برای اولین بار احساس ترس کردم. کلید برق را خاموش کردم.میترسیدم اما خودم را دلداری میدادم.از چی میترسی؟ترس نداره.تو دختر شجاعی هستی تازه خانم مرادی و بچه هاش در طبقه بالا هستند.
خیالم تا حدودی راحت شد.سرجایم نشستم و کتاب را برداشتم.هنوز چند خط نخوانده بودم که این بار صدا بلند تر شد.حس کردم این صدا از داخل انبار است نه مغازه.نفس در سینه حبس کردم و چشم به اطراف دوختم.قدرت هیچگونه حرکتی نداشتم فقط سرجای خود میخکوب شده و به دور و اطرافم مینگریستم. کتاب از دستم لغزید و بر روی فرش افتاد.قلبم تند تند میزد این چه صدایی است؟!به در کوچکی که در انتهای انبار بود خیره شدم تمام حواسم را جمع کردم صدا از آن طرف می آمد.خدایا این موقع شب این صداها نکند دزد باشد؟نه دزد از خیابان نمی آید.
ناگهان چیزی مثل برق از ذهنم عبور کرد.به در خیره شدم این در به طبقه دوم راه داشت نکند نکند ... این فکر را از ذهنم دور کردم.باید کاری میکردم.نیم خیز شدم تا بلند شوم که در آهسته باز شد.ناباورانه و وحشت زده به آن طرف خیره شدم و آقای اکبری را در آستانه در مشاهده کردم.جیغ خفیفی زدم و دست جلوی دهانم گرفتم.قدرت نداشتم از جایم بلند شوم.آقای اکبری لبخند زنان به من نزدیک شد و مرا با قیافه ترسیده و رنگ پریده مشاهده کرد.برای آرام ساختن من گفت:
ترسیدید خانم سرافرازی؟من هستم.
هوای درون سینه ام را با یک باز دم شدید بیرون فرستادم.نیروی از دست رفته ام را کمی بازیافتم.بلند شدم پشت به او کردم و گفتم: این موقع شب اینجا چی میخواید؟چرا از این در وارد شدید؟شما اجازه نداشتید از این طریق وارد شید.
لبخند تمسخر آمیزی زد.نگاه گرسنه اش را بر من دوخت چشمان ریزش را مانند یک خط باریک تنگ ساخت و گفت:
مگه فرقی میکنه؟از این در یا اون در.. اصل دیدن توئه.
با سردی گفتم: با من کاری داشتید؟
لبخند زنان گفت: بله اگه کاری نداشتم این موقع شب مگه دیوونه بودم یا عقل از سرم پریده بود که به اینجا بیام.
با طعنه گفتم: شاید همینطور باشه.
متوجه حرفم نشد.. ادامه دادم: 
خب میذاشتید فردا حالا چه عجله ای بود؟
چند قدم به جلو برداشت آنگاه ایستاد و مرا نگریست.دستی در موهای فرفری اش کرد و گفت:در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست.
از این حرفش خنده ام گرفت و به شوخی گفتم:که اینطور.
از خنده و شوخی من جرات بیشتری پیدا کرد و به سمت من قدم برداشت.متعجب به حرکات او خیره شدم.روبرویم ایستاد صدای نفسهایش با صدای نفسهای من اصلا هم آهنگی نداشت.دستش را بر شانه ام گذاشت تازه متوجه شده بودم به چه منظوری این موقع شب آمده با نفرت سرتاپای او را نگریستم با عصبانیت او را به عقب هل دادم و آرام طوری که صدایم بیرون نرود گفتم:شما مرد کثیفی هستید.با افکار شیطانی چطور با وجود خواهرتون به اینجا اومدید؟
به سمت در حرکت کردم و با تهدید ادامه دادم:الان میرم و خانم مرادی رو با خبر میکنم.
خنده وحشتناکی کرد و گفت:بیخود به خودت زحمت نده نیستند رفتند مهمونی.در ثانی من زیاد با تو کار ندارم من فقط...
میان حرفش پریدم و اجازه ندادم بیشتر از این حرفهای بیشرمانه بزند زیرا او حیا و شرم سرش نمیشد.این بارها به من ثابت شده بود.
خدایا باید چه کاری میکردم؟من در دست او اسیر بودم و او میتوانست به هدف خودش برسد.نگاه هوس آلودش را روی بدن من لغزاند و گفت:اگه دختر خوبی باشی قول میدم حقوقت رو دو چندان کنم.
با نفرت نگاهش کردم و گفتم:تو رو خدا ببین چه گلی از دنیا رفت و چه حیوونی جاش رو گرفت.
از شنیدن حرفهای من با عصبانیت دندانهایش را روی هم فشرد و غرید:مواظب حرف زدنت باش.گفتم که دختر خوبی باش تمام وسایل زندگی رو برات مهیا میکنم.اشاره به پتو و چراغ و وسایل دیگر کرد و گفت:خوب نیست دختری به زیبایی و خانمی تو اینطوری زندگی کنه.جلوتر آمد.دستهایش را باز کرد تا مرا در آغوش بگیرد که از زیر دستانش گریختم خنده ای کرد و گفت: اذیت نکن من حال و حوصله موش و گربه بازی رو ندارم.
مثل یک گرگ درنده نگاهش کردم و گفتم: خواهش میکنم دیگه تمومش کن.هر چی چرفت و پرت گفتی بسه حالا گورت رو گم کن وگرنه داد و فریاد راه می اندازم و مردم رو با خبر میکنم.
دستهایش را در هوا چرخاند و ادایم را در آورد:فریاد میزنم چطوری؟داد بزن ببینم بلدی؟هان؟
و به سمتم آمد.خدای من فایده ای نداشت مثل یک کبوتر در دست صیاد گیر کرده بودم.باید کاری میکردم اما چطور باید ازدست او میگریختم.امیدم از همه جا بریده شد.نمیدانستم چه خاکی بر سر کنم.پس سعی کردم با حرف زدن او را سر عقل بیاورم.رو به او کردم و با ملایمت گفتم: 
آقای اکبری فکر کنید من خواهرتون هستم.آیا با خواهرتون همین رفتار رو داشتید؟به اون از این حرفها میزدید؟هان؟
ابروهای باریکش را بالا انداخت و گفت:خوشبختانه نیستی برای من هم ملا نشو.من گوشم از این حرفها پره.
با شنیدن این حرف به پستی و نامردی او پی بردم.پس او بار اولش نبود من نیز اولین صیدش نبودم.بروی خودم نیاوردم لبان خشکم را مرطوب ساختم.لبخندی زدم و گفتم: ببینید آقای اکبری از خدا بترسید این کارها عاقبت نداره بجای این اعمال زشت ازدواج کنید.
از حرف من به قهقهه افتاد طوری که از چشمان خروسی اش اشک جاری گشت.دلش را گرفته بود و میان خنده به پاهای خود میزد.با خود فکر کردم مگر من چه حرفی زدم که باعث خنده او شد؟سر در نمی آوردم شاید او دیوانه بود.
ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.