غزال(قسمت15)

7 مرداد 1395   fereshteh akhavan   مطالب و مقالات / قصه شب   0 نظر   971 بازدید   |

غزال(قسمت15)


طوبی که برای اولین بار به اصفهان سفر میکرد و با هیجان خاصی اطراف را مینگریست گفت: وای خدای من اینجا جون میده برای فالگیری.
بعد رو به من کرد و گفت: میای چند روز بمونیم؟ بد نیست ها؟
زیرچشمی نگاهی به او افکندم ساکت شد و دنبال من راه افتاد. اتومبیلی کرایه کردم تا ما را به گورستان ببرد.
نزدیک در گورستان پیاده شدیم قلبم تند تند میزد. با قدمهای سریع قبرها را یکی پس از دیگری پشت سر میگذاشتیم تا اینکه بر سر مزار مادرم رسیدم اما آن قبر مادر نبود و من اشتباه گرفته بودم. یک سال و اندی بود که بر سر مزارش نیامده بودم. ناگهان سرجای خود خشکم زد. چیزی را فراموش کرده بودم به ناچار راهی را که آمده بودیم را برگشتم طوبی متعجب مرا نگریست و گفت:
معلومه چته؟ چیکار میکنی؟ چرا برگشتی؟
گفتم: گل یادم رفت بخرم. تو همینجا وایسا من برمیگردم.
از او دور شدم. به گل فروش دم در رسیدم چند شاخه گل میخک سرخ رنگ جدا کردم و پولش را دادم و دوباره مسیر را طی کردم و به طوبی رسیدم. او سر قبری نشسته بود و با قبر دردل میکرد. سنگ کوچکی میان انگشتش گرفته بود و روی قبر میزد و میگفت: مردن سخته نه؟ دلت برای بچه هات تنگ نشده؟ خوب شد که مردی زنده بودن فایده نداره. همه اش باید غصه بخوری و عزا و ماتم بگیری، من که زنده ام پشیمونم.
آرام روی شانه اش زدم. با دیدن من از جایش بلند شد. تبسمی کرد و گفت: چه گلهای قشنگی! خب قبر مادرت کدومه؟
با دست به قبری اشاره کردم و گفتم: اون قبر.
طوبی گلها را از دست من گرفت و دنبال من براه افتاد سر قبر مادرم که رسیدم نشستم با دیدن قبر غبار گرفته مادر اشکم جاری گشت. قطره های اشکم بر روی قبر می افتاد و در میان خاک و غبار محو میشد. طوبی گلها را کنار گذاشت با دست خاک و غبار را از روی قبر زدود و گلها را روی قبر گذاشتم. قبر مادر عطش عجیبی داشت. بدنبال چیزی میگشتم تا اب بیاورم. طوبی منظورم را فهمید بلند شد دستی بر شانه ام زد و به بهانه آوردن آب مرا تنها گذاشت. گل گلدان مادر خشکیده بود فقط گلدان خالی اش بود. آهی کشیدم با حسرت قبر مادر را نگریستم. خودم را روی قبر انداختم و با صدای بلند گریستم:
آه مادر دلم برات تنگ شده مادرجون بلند شو من اومدم غزالت مگه تو نمیگفتی حاضرم بمیرم اما گریه تو رو نبینم. مادر بلند شو تو رو خدا از این قبر لعنتی بیا بیرون مادر نغمه ... پدر...
به هق هق افتادم. آنقدر گریستم که چشمه اشکم خشک شد. سنگینی دست طوبی را روی شانه ام حس کردم. گلها را برداشتم او سطل اب را روی قبر مادر ریخت و شست. در هنگام شستن افتادن قطره اشکش را دیدم. قبر را که خوب شست سفیدی سنگ نمایان شد و نوشته های آن تمام وجودم را در بر گرفت.
مرحوم نسترن محمدی. نام پدر:احسان.
با دیدن نام مادر شانه هایم لرزید. قبر را بوسه باران ساختم و بر سر و صورت خود زدم. طوبی مرا بلند کرد و از آنجا دورم کرد. قدرت نداشتم تا از دست او رهایی یابم. التماس کنان از او خواستم اجازه بدهد فاتحه ای بخوانم و بیایم.
او نیز اینکار را کرد. هر دو بر سر قبر مادر فاتحه ای خواندیم. به سنگ قبر خیره شدم. برای یک لحظه صورت مادر روی سنگ سفید و براق قبرش نقش بست. مادر لبخند بر لب داشت چشمهایم را بستم و گلها را روی قبر پرپر کردم گلهای میخک سرخ قبر مادر را پوشاندند. و از خود بستری خونین ساختند. طوبی زیر بغل مرا گرفت بلندم کرد و براه افتادیم. از پشت سر نگاهی به قبر مادر انداختم و دور شدیم تا جایی که دیگر اثری از قبر نماند. 
در این هنگام صدای الله اکبر به گوش رسید از دور تعدادی زن و مرد به سمت ما می آمدند. روی دست چیزی را حمل میکردند. طوبی با دیدن این صحنه دست مرا گرفت تا از آنجا دور سازد اما من دستش را رد کردم و سرجای خود میخکوب شدم. صدا نزدیک و نزدیکتر میشد طوری که از جلوی دیدگان ما گذشتند. جنازه بر روی دست مردم حمل میشد. پسری ناتوان و گریان پدر ... پدر میگفت. دو مرد زیر بغل او را گرفته بودند تا از افتادن او جلوگیری کنند. زنان و مردان گریان به گوشه ای از قبرستان رسیدند و جسد را روی زمین گذاشتند و بعد با کمک دو مرد که مامور خاکسپاری بودند جسد را داخل گوری متروک و سرد گذاشتند.
این صحنه مرا یاد مادرم انداخت. به سمت قبر مادر برگشتم. طوبی ممانعت کرد اما از چنگال او رهایی یافتم و خود را سر قبر رساندم روی قبر مادر افتادم و فریاد زدم: مادر تو رو خدا بلند شو میخوام ببینمت دلم برات یه ذره شده مگه تو منو دوست نداری؟ تو که اینقدر سنگدل و بی رحم نبودی. مادر عزیزم مادر خوبم بلند شو و ببین آهوت بدبخت شده بلند شو و ببین بعد از تو هر کدوممون به جایی پراکنده شدیم. مادر مادر نازنینم.
های های گریستم. طوبی مرا با یک حرکت از روی قبر بلند کرد. قبر را چنگ زدم اما جز چند پر گل چیزی نصیبم نشد.آرام در گوشم گفت: 
تو با این کارات بدتر روح مادرت رو آزار میدی، با این عملت تنش تو قبر میلرزه بسه بیا بریم شب شد.
در آغوش طوبی افتادم و گریستم. او مرا از آغوش خود بیرون کشید و با دلسوزی مادرانه اش اشکم را پاک ساخت و گفت: دیگه گریه نکن، من از تو بدبخت ترم. اگه برات بگم اونوقت غم خودت رو فراموش میکنی و غم منو میخوری. غزال من قصه زندگی ام رو برای تو نگفتم پس گوش کن و اینهمه زجر نکش.
روی قبر نشست سرش را پایین انداخت و با تکه سنگی کوچک مشغول بازی شد و گفت:
زمانی که به دنیا اومدم مادرم مرد. بزرگ شدم و بزرگتر شدم همه منو بد قدم میدونستند از هر کس و ناکسی زخم زبون میخوردم. 7 سالم بود که سایه نامادری رو بر سر خود احساس کردم. اون منو به شدت میزد و از خونه بیرون می انداخت زمانی هم که به پدر شکایت میکردم از قبل نامادریم اون رو پر میکرد. پدر با ضربه های کمربندش منو سیاه و کبود میکرد. تا اینکه 18 ساله شدم و به زور من رو به مردی شوهر دادن که 15 سال از خودم بزرگتر بود. از اون نفرت داشتم. کوچکترین علاقه ای بهش نداشتم تا اینکه مرد بچه خواست و من نمیتونستم . از خونه بیرونم انداخت و رفت و زن گرفت. من به خونه پدر رفتم اونم منو بیرون انداخت و گفت: 
تو شوم و بدقدم هستی. برو تا ما زندگیمون رو بکنیم. برو به خونه شوهرت. دوباره به خونه شوهرم رفتم از اون خواهش و تمنا کردم که بذاره برای حرف مردم هم که شده در خونه اون بمونم. بهش گفتم کنیزی زنت رو میکنم نوکری خودت رو میکنم فقط اسمت و سایه ات بالای سرم باشه. زنش مخالفت میکرد اما بالاخره اون قبول کرد تا اینکه زنش فرزندی به دنیا آورد که بر اثر زردی و نارسایی مرد این شد بهونه ای برای بیرون انداختن من. نه خونه پدری میتونستم برم و نه دیگه جام اونجا بود. بالخره آواره خیابونا شدم هر جا میرفتم به یه زن تنها و بی پناه اعتماد نمیکردن تا اینکه به فالگیری رو آوردم و زندگی کردم تا به امروز
سرش را بلند کرد صورت خیس از اشکش قلب مرا به سختی درهم فشرد باز ادامه داد: فکر میکنی بدبخت تر از خودت نیست؟
آهی کشید بلند شد و براه افتاد. با شنیدن این حرفها اصلا فراموش کردم کجا هستم. دوان دوان خود را به طوبی رساندم. دستش را در دست گرفتم و ساکت و خاموش گورستان را ترک گفتیم. یک راست به ترمینال حرکت کردیم و از آنجا هم سوار اتوبوسهای تهران شدیم. طوبی حرفی نمیزد و از پنجره بیرون را مینگریست ولی حواسش جای دیگری بود من این سکوت را نشکستم و گذاشتم در دنیای خود غوطه ور باشد تا اینکه خودش سکوت را شکست رو به من کرد و گفت: 
چشمات قرمز شده سرت رو روی شونه من بذار و کمی استراحت کن.
دلش نمیخواست صحبت دیگری بکند. سرم را روی شانه اش گذاشتم و چشمهایم را بستم. او نیز پلکهایش را روی هم گذاشت اما من خوابم نمیبرد و مدام به حرفهای طوبی فکر میکردم. نمیدانستم که اینقدر بدبختی و زجر کشیده، نمیدانستم اینگونه از جامعه طرد شده. آهی کشیدم و در دل گفتم چه آدمهای بیرحم و سنگدلی وجود دارند. صورتم را در شانه طوبی پنهان ساختم. دستش را در دست گرفتم و پلکهایم را روی هم گذاشتم. گرمای دستش خواب را به یاری ام فرستاد و دیگر چیزی نفهمیدم.
تن خسته و بیرمقم را در بستر خواب انداختم مسافرت یکروزه بدجوری خردم کرده بود. طوبی نیز دست کمی از من نداشت او هم در بستر خزید و بدون هیچ صحبتی به خواب رفت. صدای خر و پفش به گوش نمیرسید. احساس کردم برای اینکه از او سوالی نکنم خود را به خواب زده غلتی زدم و بسوی او برگشتم. دستم را دور گردنش حلقه کردم. از اینهمه لطف و مهربانی او نمیدانستم چه بگویم. 
او چون مادری فداکار همیشه و در همه حال مواظب و مراقب من بود. اگر هم خواسته ای داشت از روی ناچاری بود. طاقت ناراحتی مرا نداشت. در این چند روز که با من حرف نمیزد هوای مرا بیشتر از همیشه داشت این را از حرکاتش میفهمیدم. باید من نیز گوش به حرفهای او میدادم و او را ناراحت نمیکردم. من که تن به گدایی سپرده بودم. حتما از پس فالگیری هم بر می آمدم. دروغگویی و چرب زبانی کار همه مردم بود چه کسی راست میگفت؟ دنیا پر از فریب و ریاکاری بود. همیشه دروغ شنیده بودم همیشه فریبم داده بودند پس نباید دلم به حال آنها میسوخت. من نیز باید به این روش در اجتتماع گرگ صفت زندگی میکردم، نباید قربانی افراد فریبکار میشدم. همه عمر دروغ شنیده بودم خوب یک مدت منهم دروغ بگویم چه میشود؟ اگر آنها آدم هستند من نیز هم نوع آنها هستم شاید با این روش مسیر زندگی ام عوض شود و مزه خوشبختی را بچشم. من هر چه صداقت پیشه کرده بودم زمین خورده بودم و حالا تصمیم گرفته بودم برای مدتی هم که شده به حرفهای طوبی گوش بدهم هر چه باشد او از من بزرگتر بود و بیشتر در اجتماع گشته خوب و بد روزگار را چشیده اما من چه بی تجربه و نادان بودم. حالا که او دلش به حالم میسوخت پس چرا من دلم بحال خودم نسوزد. با این فکر لبخندی از رضایت زدم و چشمهایم را روی هم گذاشتم.
از فردا کارم را شروع کردم طوبی خوشحال بود و مدام از من تعریف میکرد. گرسنه و خسته به خانه بازمیگشتیم که بین راه طوبی گفت: تو همه چیزت خوبه الا تیز بودنت.
متعجب نگاهش کردم و گفتم: چی؟ منظورت رو نفهمیدم.
لبخندی زد و گفت: تیز نیستی.
گفتم: مگه چی شده؟ خیلی هم زرنگ و باهوش هستم.
تبسمی کرد و گفت: خدا کنه. معلوم میشه.
از حرفهایش اصلا سر در نمی آوردم. به راهمان ادامه دادیم از برخورد کردن با دختری شانه ام به شدت تیر کشید.دختر نگاه نافذش را بمن دوخت و گفت: آه ... معذرت میخوام متوجه نشدم.
سیمای زیبایی داشت تبسمی کردم و گفتم: مسئله ای نداره پیش میاد.
طوبی خنده کنان دست جلوی دختر دراز کرد و گفت: بسه دیگه رد کن بیاد.
حیران و متعجب او را نگریستم. این چه برخوردی بود با آن دختر با ادب داشت گفتم: طوبی...
او میان حرفم پرید و گفت: دیدی گفتم تیز نیستی.
در این حین دختر کیف مرا میان دستان طوبی قرار داد. از آنچه میدیدم نزدیک بود شاخ در بیاورم خدای من کیف من پیش آن دختر چه میکرد. دختر لبخندی زد و در حالیکه مرا که متعجب نگاه میکردم برانداز میکرد با صدای آرام و دلنشینی گفت: مقصر من نبودم طوبی از من خواست اینکارو بکنم. مامورم ومعذور.
هاج و واج طوبی را نگریستم. نگاهی به دختر کردم و نگاهی به طوبی.گفتم: بالاخره میگی چی شده یا نه؟
طوبی که مرا اینقدر حیران دیده بود ضرباتی پی د رپی به پشت من زد و گفت: این دختر اسمش لیلاست. یه جیب بر قابله که شیطونم حریفش نیست.
بعد طوبی رو به دختر کرد و گفت: این هم غزاله همونی که تعریفش رو پیشت کردم.
دختر زیبا دستان کشیده و باریکش را جلو آورد من نیز دستم را جلو بردم و با او دست دادم و گفتم: خوشوقتم.
لیلا نیز این کلمه را تکرار کرد و بعد هر سه با هم راه افتادیم. من هنوز سردرگم بودم. از طوبی خواستم توضیح بیشتری بدهد گفت: لیلا تمام خرج و مخارجش رو از راه زدن جیب مردم در میاره. کار سخت و پردردسریه اگه یه جا به دام بیفته کارش زاره اما این شیطونی که من دیدم دست همه رو از پشت میبنده.
لیلا از این تعریف خنده بلندی کرد که ردیف دندانهای سفید و مرتبش نمایان شد. طوبی گفت: دیدی خانم وقتی میگم تیز نیستی نگو هستم. دیدی چه ساده کیفت رو زد. اصلا متوجه شدی؟
منکه خودم هم اصلا باورم نمیشد با خوشحالی گفتم: لیلا تو دیگه روی هر چی دزده رو شرمنده کردی واقعا چطور اینکار رو کردی؟
گفت: ای بابا بگم که دیگه نمیتونم جیب بزنم.
از این حرف هر سه خندیدیم. لیلا دختری بود قد بلند اندامی متوسط صورتی سفید با چشم و ابروی مشکی دختر زیبایی بود. از او دعوت کردیم تا ناهار را با ما بخورد اما او قاطعانه رد کرد و گفت: پدرم از سرکار میاد خسته و گرسنه ست اگه من نباشم نمیشه.
خنده کنان ما را ترک کرد. طوبی که از زرنگی لیلا بینهایت خوشحال شده بود گفت: دختر خوب و مهربونیه.
گفتم: آره ولی اگه یه بار گیر بیفته پدرش رو در میارن.
طوبی خنده ریزی کرد و گفت: محاله اون کارش رو دقیق و حساب شده انجام میده.
به خانه رسیدیم ناهار را در آرامش صرف کردیم بعد از نهار طوبی گفت: ببین غزال تو میتونی از لیلا اینکارو یاد بگیری فالگیری به درد تو نمیخوره در ضمن فکر میکنم خسته شدی.
هاج و واج نگاهش کردم و با من و من گفتم: نه تازه دارم راه می افتم. جیب بری آدم نترس میخواد که من نیستم. در ثانی من هر کاری بکنم دست تو جیب مردم هرگز...ببین خاله طوبی تو رو خدا دیگه موضوع لیلا رو پیش نکش نذار اوقات خوشمون تلخ بشه ما که دیگه احتیاج به پول بیشتر نداریم خوب میخوریم خوب میگردیم کرایه هم سر ماه میدیم. دیگه چرا پامون رو بیشتر از گلیممون دراز کنیم؟
طوبی با عصبانیت گفت: دختر من برای خودت میگم تو مگه آینده نداری؟ نمیخوای شوهر کنی؟ پس فردا شاید یکی از تو خوشش اومد و به او بله گفتی، میخوای دست خالی بری خونه شوهرت؟
بی تفاوت شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: هر کس من رو بخواد باید با نداری من بسازه من همینم که هستم. تازه تا بخواد کسی از من خوشش بیاد طول داره. تازه کدوم آدم بی عقلی که منو به همسری انتخاب کنه؟
طوبی با اخم گفت: چیه؟ خوشگل نیستی ؟ که هستی.. دست و پنجه نداری که داری.
با خنده در میان حرفش پریدم و گفتم: بله فال میگیرم اون هم چه فالی میگم آقا دستت رو بده تا فالت رو بگیرم.
طوبی زیر لب غرید و گفت: تو همیشه من و خودت رو دست کم میگیری. لیلا رو دیدی چه عظمتی داشت؟ چه مغرور و تو دل برو بود باید از اون یاد بگیری. هر کس اون رو نگاه کنه فکر میکنه پدرش پولداره و شیکترین خونه رو در بهترین جای تهرون داره. مگه دیوونه اس خودش رو خسته کنه و دهنش کف کنه برای 100 تومان.
عصبانی شدم و گفتم: تمام این حرفها برای چیه؟ اگه منظورت اینه که من برم و جیب این و اون رو بزنم نمیرم. تو هم خودت رو خسته میکنی هم اعصاب منو بهم میریزی. سعی نکن به زور چیزی رو به من تحمیل کنی چون فایده ای نداره. خودت هم بهتر از من میدونی اگه فال میگیرم از روی ناچاریه دروغ گفتن خیلی بهتر از دست کردن تو جیب دیگرون کردنه ..شاید کسی به پولش واقعا احتیاج داشته باشه اونوقت من خیلی راحت اون رو بزنم؟ نه خیر خاله طوبی خواهش میکنم در این مورد دیگه صحبت نکنید چون من حرفم یکیه.
طوبی مرا با دهانی باز نگاه کرد. بلند شدم و به محوطه حیاط رفتم.
ادامه دارد...
1
1
0
1 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.